جمشید پیمان: باید که شعله بر جگر هیمه افکنی

عمری نشسته ای که شود یا نمی شود

سرمایه جَسته،سود مهیّا نمی شود

خواهی جهان برای تو گردد،ولی درست

کار از مسیرِ خواهش بی جا نمی شود

در بیشه ی خیال چه خوش حال می چری

شیرین جهان به کام زلیخا نمی شود

قفل است از برون در و هی زنگ می زنی

بیهوده است کارِ تو،در وا نمی شود

آغشته گشته نان تو با درد و رنج تو

این لقمه در گلوی تو حلوا نمی شود

صدباره آزموده ای این آزموده را

شمعی که مُرد،اخترِ رخشا نمی شود

پوشانَد آنکه جامه ی عیسا به پیکرش

ترسا شود اگر چه،مسیحا نمی شود

پشمینه رَختِ خویش به زمزم فکنده ای

خوب آگهی که جامه ی دیبا نمی شود

چشمی که هیچ ندارد نشان عشق

با قید سُرمه،شوخ و فریبا نمی شود

با چهره ی دُژم که لبالب ز تلخی است

شکّر فروش شهر، مُهنّا نمی شود

بر خمره ات که جوشِ سرکه ازآن می زند برون

دل خوش مکن، که ساغرِ صهبا نمی شود

مرغی که دانه از زِبَرِ خاک می بَرَد

پر می زند اگر،سوی بالا نمی شود

هر مدعی که دل ز تمنّا تهی نکرد

همسایه با شرافتِ عَنقا نمی شود

بر سر گرفته ای کتابِ دعا تا رهی ز دَرد

تسکینِ کاذب است و مداوا نمی شود

خاموش مانده ای و هیاهو طلب کنی

در کوچه بی ندای تو غوغا نمی شود

باید که شعله بر جگرِ هیمه افکنی

آهت حریف سُلطه ی سرما نمی شود

جز در کشاکش دی و مرداد و مهرگان

نرمینه خاک،صخره ی صمّا نمی شود

چشم انتظار حضرتِ خورشید مانده ای

خورشید بی حضور تو معنا نمی شود

سهم تو نیست اندک و کار تو نیست خُرد

ای قطره، بی وجودِ تو، دریا نمی شود!

جمشید پیمان،08 ـ 01 ـ 2019

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: