ننگ و نفرین بر حکومت اخوندی که مردم ما چنین زندگی میکنند

گزارش از فاطمه کمانی، خبرنگار ایسنا منطقه کرمانشاه
همین چند روز قبل برای جمعه آخر سال 620 نفر از زیرآوار مانده‌ها “چمری” زدند و مردم خاک به سر پاشیدند، سرپل ذهاب، ازگله و روستاهای دشت ذهاب امسال نه عیدی دارند و نه اصلا عید یادشان می‌آید.

اینجا بوی خاک و آوار نمی‌گذارد مردم بوی عید را استشمام کنند.

تا 120 سال دیگر هم شب 21 آبان 96 در ذهن تمام مردم کرمانشاه خواهد ماند.

با گذشت چهار ماه از بین چادرها بندهای ممتد رخت پر از لباس های رنگی و کوچک و بزرگ است، آب زیادی از زیر سرویس‌های بهداشتی و حمام‌های صحرایی روی زمین راه می‌گیرد، زن‌ها کنار شیر آب‌ها روی زانو نشسته‌اند و با آب سرد کاسه می‌شویند و بسیاری از مردها در چادر دراز کشیده‌اند و دستشان را تا بازو روی چهره و چشمها گذاشته‌اند تا نه دیده شوند و نه کسی را ببینند.

در بازار اصلی شهر سرپل ذهاب چند نفری وسایل عید می‌فروشند و برخی هم در حال انتخاب هستند.

وقتی سلام کردم با بی‌اعتمادی کامل نگاهم کرد و گفت: شماها خسته نشدید؟ چهار ماه است اینجا می‌آیید و برای مشهور شدن خودتان عکس و فیلم می‌گیرید و می‌روید، اما چه فایده‌ای به حال ما داشت؟

پای دختربچه را نشانم داد که سر زانویش زخم چرکین دارد و ادامه داد: بعد از چهار ماه زندگی ما اینطوری است، بعد توقع دارید مردم به فکر عید باشند؟

او که قبل از زلزله در خانه اجاره‌ای زندگی می‌کرده، اضافه کرد: آدم بدبخت همیشه بدبخت می‌ماند، قبل از زلزله مستاجر بودیم و حالا هم نه کانکس و نه پول به ما تعلق نمی‌گیرد.

درباره حال و هوای عید که پرسیدم با نفرت نگاهم کرد و گفت: این دخترم کفش برای پوشیدن ندارد، اما بدبخت است و فکر می‌کند یک ماهی قرمز بخریم دیگر عید داریم، بخاطر این دختر یک ماهی قرمز خریدم دلش خوش باشد، وگرنه آدمی که برای خرید پنج تا نان در مضیقه است عید می‌خواهد چکار؟ چادری که هفته‌ای یک بار باید از ترس باران آن را جابجا کنیم چه تمیز کردنی دارد؟

یک فروشنده بازار ا: بخدا بعضی از روزها آدم باید برای این مردم خون گریه کند، زنی که از این سمت بازار به حمام‌ها می‌روند و چند باری که رد شده بچه‌اش را از اینجا زیر چادرش می‌برد که بساط را نبیند.

آن طرف خیابان چادرها و کانکس‌ها کنار یک رودخانه با بوی بد برپا شده‌اند، چند بوته درخت کوچک کنار چادرها وجود دارد که چندین فرش و پتو برای خشک شدن روی آن ولو شده است و کنار شیر آب موقتی که وجود دارد زنی در یک تشت سبز چند تکه لباس می‌شوید.

زن دیگری که پسرش را از دست داده است اضافه کرد: اینجا تا هزار سال دیگر هم خبری از عید نیست، همه خانه‌ها عزادارند،

با اجازه مدیر سراغ یکی از پسرها می‌روم که اسمش “سجاد” است، لباس کهنه به تن دارد و می‌پرسم آیا می‌داند که عید نزدیک است، اما جواب نمی‌دهد و چهره‌اش را در هم می‌کند.

بعد از یک آن با ذوق دوباره سر بلند کرد و گفت: لباس نو آوردی؟ مگر وقتی که آدم لباس نو نخریده باز هم عید می‌شود؟ عید یعنی از یک ماه قبل لباس و کفش بخری، اما من امسال هیچی نخریدم.

بعد نگاهی به کفشهایش کرد و ادامه داد: کفش‌هایم در خانه زیر خاک زلزله ماند و این‌ها را مردم برایمان در مدرسه آوردند، اما آنقدر هر روز از روی خاک و سنگ‌ها رد می‌شویم که داغان شده و هیچ کفش نویی برای عید ندارم.

دست مادرم دیگر خوب کار نمی‌کند، اما هنوز ماهی و سبزه و شکلات نخریدیم، البته پدرم گفت شاید اصلا نخریم چون هیچکس نخریده است و ما هم مثل بقیه مردم.

بعد هم ادامه داد: ولی من دلم می‌خواهد سفره هفت سین بندازیم، حتی اگر پدرم ماهی و سبزه نخرد باز هم خودم یک سفره کوچک می‌اندازم، حتی اگر شده فقط یک سیب سر سفره بگذارم.

زندگی اکثر مردم مناطق زلزله زده کرمانشاه همین است، حدود 50 هزار خانوار که هیچ دلخوشی برای شروع سال جدید ندارند.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: