ابوذر غفاری
چرا مداخله نظامی لزوماً به تغییر حکومت نمیانجامد؟
مقدمه
راهبرد مداخله محدود در سیاست آمریکا
در تحلیل سیاست خارجی ترامپ، یک اصل کلیدی وجود دارد که بسیاری از برداشتهای رسانهای آن را نادیده میگیرند:
او نهتنها طرفدار جنگهای طولانی وفرسایشی نیست، بلکه اساساً با الگوی لشکرکشی زمینی وپروژههای “ملتسازی” مخالف است. این موضع صرفاً یک شعار انتخاباتی نیست، بلکه ریشه در نگاه راهبردی او به منافع ملی دارد؛ نگاهی که در تضاد با سیاستهای مداخلهگرایانه دهههای گذشته قرار میگیرد.
تحلیل رویکرد سیاست خارجی ترامپ زمانی دقیقتر میشود که آن را صرفاً به یک فرد تقلیل ندهیم، بلکه به شبکه فکری، سیاسی و امنیتیای توجه کنیم که در ساختار قدرت آمریکا از این رویکرد حمایت میکند. این دیدگاه در سالهای اخیر به یک گرایش مشخص در بخشی از نخبگان سیاسی واشینگتن تبدیل شده است:
“پرهیز از جنگهای طولانی و فرسایشی، مخالفت با فرستادن سرباز به کشورها و لشکرکشی زمینی گسترده، عدم تغییر حکومتها و ترجیح اقدامات محدود و هدفمند”.
این سیاست طبعا نه از سر خیرخواهی وحسن نیت یا دلسوزی، بلکه دقیقا از سر جبر و ناچاری و به دلیل عدم توانایی و بحران هایی است که آمریکا با آن مواجه می باشد و این که منافع و مصالح عمومی خود آمریکا چنین ایجاب می کند.
فهم ودرک درست این مسئله، بسیار کلیدی، راهگشا ومهم است و اشراف یا عدم اشراف به آن می تواند تحلیل از اوضاع را به کلی متفاوت کند.
پشتوانه نهادی وفکری این رویکرد
همان طور که در بالا اشاره شد، این نگاه فقط موضع شخصی ترامپ نیست؛ بخشی از بدنه سیاستگذاری در آمریکا، از مشاوران امنیت ملی تا برخی سناتورها و تحلیلگران راهبردی، نیز به این جمعبندی رسیدهاند که پروژههای “تغییر رژیم از بیرون” اغلب پرهزینه و کمثمر بودهاند.
برای نمونه، پمپئو در سال ۲۰۱۸ تصریح کرد: “ایالات متحده به دنبال تغییر رژیم در ایران نیست؛ ما به دنبال تغییر رفتار هستیم.” این بهخوبی نشان میدهد که هدف، تنظیم رفتاردولتهاست نه الزاماً جایگزینی آنها.
همچنین جی. دی. ونس که از چهرههای نسل جدید جریان محافظهکار محسوب میشود، بارها از “اشتباه بودن ملتسازی در کشورهای دیگر” سخن گفته وتأکید کرده تمرکز باید بر منافع مستقیم آمریکا باشد، نه بازسازی سیاسی جهان.
ونمونه های بسیار زیاد دیگری که همین روزها هم در موضعگیری سناتورها وسیاستمداران آمریکایی به وفور شاهد آن هستیم.
برای مستندتر شدن بحث، چند نمونه از مواضع و نقلقولهای صریح خود ترامپ، به عنوان کسی که در حال حاضر مواضع رسمی آمریکا را نمایندگی می کند، یادآوری می گردد که دقیقاً در راستای استدلال فوق است:
درباره جنگ عراق (مناظره انتخاباتی ۲۰۱۶):
“جنگ عراق یک اشتباه بزرگ بود.”
او بارها این جنگ را نمونهای از تصمیمات پرهزینه وغلط سیاست خارجی آمریکا دانسته.
درباره سیاست کلی نظامی آمریکا (سخنرانی کارزار انتخاباتی):
“ما باید به جنگهای بیپایان، پایان دهیم.”
این جمله تبدیل به یکی از شعارهای محوری رویکرد او شده است.
درباره ایران (کنفرانس خبری کاخ سفید ۲۰۱۹):
“ما به دنبال تغییر رژیم نیستیم.”
این جمله صریحترین بیان رسمی اوست که نشان میدهد هدف فشار، الزاماً سرنگونی حکومتها نیست.
درباره مداخلات خارجی (مصاحبه ۲۰۱۸):
“ما قرار نیست پلیس جهان باشیم.”
عبارتی که خلاصه نگاه او به محدودسازی نقش نظامی آمریکا در جهان است.
به همین چند نمونه از مواضع وی اکنفا می کنیم.
دو روز پیش ژنرال جک کین صریحا گفت: “ما در حال آماده سازی یک کارزار گسترده هستیم. عملیات ما محدود خواهد بود. به این معنا که قصد انجام تهاجم زمینی برای تغییر رژیم را نداریم”.
طی هفته های اخیر چند تن دیگر از سیاستمداران و یا ژنرال های آمریکایی پیام هایی با همین مضمون داده اند.
وقتی همه مواضع فوق را کنار هم قرار دهیم، یک الگوی روشن شکل میگیرد:
“نه انزواطلبی کامل، نه مداخلهگری گسترده؛ بلکه استفاده گزینشی از قدرت، فقط در مواقعی که منفعت مستقیم امنیت ملی تعریف شود”.
درسهای جنگهای گذشته
انتقاد از جنگهای طولانی ریشه در تجربه مداخلات نظامی دهههای اخیر دارد.
برای فهم این رویکرد، باید به تجربه جنگهایی نگاه کرد که در دوران جرج بوش پسر آغاز شدند؛ جنگهایی مانند اشغال عراق وافغانستان که سالها طول کشیدند، هزینههای انسانی ومالی سنگینی داشتند ودر نهایت نیز نتوانستند ثبات پایدار ایجاد کنند. همچنین مداخله بعدی در لیبی نمونهای دیگر بود که نشان داد تغییر حکومت از بیرون الزاماً به نظم سیاسی مطلوب منجر نمیشود.
از دیدگاه ترامپ ودیگر سیاستمداران آمریکایی، این تجربهها ثابت کردند که اشغال نظامی وتلاش برای مهندسی ساختار سیاسی کشورها نهتنها پرهزینه است، بلکه اغلب نتیجهای معکوس دارد. به بیان ساده، آن ها جنگهای بیپایان را “سرمایهسوزی راهبردی” میدانند.
اصل محوری اکنون این است که: “اقدام محدود بهجای جنگ گسترده صورت گیرد. در این چارچوب، اگر اقدامی نظامی مدنظر باشد، هدف آن یک مأموریت دقیق ومحدود است، نه درگیر شدن در یک بحران گسترده وطولانی. یعنی هدف آن نه تغییر رژیم بلکه تحقق یک هدف مشخص امنیتی است؛ اقدامی کوتاهمدت، دقیق و محاسبهشده که در راستای منافع آمریکا تعریف میشود”.
تفاوت این دو رویکرد را میتوان با یک مثال ساده توضیح داد: اقدام محدود مانند عمل جراحی برای برداشتن یک ضایعه مشخص است، در حالی که جنگ گسترده شبیه درمانی طولانی و فرساینده است که کل بدن را درگیر میکند و ممکن است عوارض پیشبینینشده داشته باشد.
جایگاه مردم در معادله تغییر سیاسی
در این نگاه، سرنوشت سیاسی کشورهایی مانند ایران نه توسط ارتشهای خارجی، بلکه توسط شهروندان همان کشور تعیین میشود. یعنی عامل اصلی تغییر، نیروی اجتماعی داخلی است نه مداخله بیرونی. اقدام نظامی محدود،اگر رخ دهد، صرفاً میتواند شرایط را تغییر دهد یا معادلات قدرت را جابهجا کند، اما نقش “تصمیمگیر نهایی” را ندارد.
به زبان ساده: فشار خارجی ممکن است درِ یک موقعیت دری را باز کند، اما عبور از آن در فقط با اراده داخلی ممکن است وبه تصمیم و کنش مردم همان کشور بستگی دارد.
به بیان دیگر، اقدام خارجی میتواند شرایط را تغییر دهد، اما نقش تعیینکننده را نیروهای داخلی ایفا میکنند.
سناریوی محتمل: فشار برای مذاکره، نه الزاماً فروپاشی
بر اساس همین منطق ودر چنین چارچوبی، حتی اگر اقدام نظامی محدودی رخ دهد، الزاماً به معنای سرنگونی فوری حکومتها نیست؛ بلکه میتواند ابزاری برای وادار کردن طرف مقابل به مذاکره یا عقبنشینی باشد. این همان منطقی است که در ادبیات راهبردی آمریکا از آن با عنوان “افزایش اهرم فشار” یاد میشود.
چنین رویکردی بیشتر به “تنظیم رفتار” شباهت دارد تا “تعویض نظام”.
(حال بگذریم که تا آنجا که به رژیم بر می گردد، توافق در مذاکره بهایش برای رژیم چندان تفاوتی با مداخله نظامی ندارد. چرا که، به طور مشخص بعد از جنگ دوازده روزه وپس از قیام دی ماه ۴۰۴، دیگر معادله بر سر میز مذاکره، همان طور که رافائل گروسی ودیگر سیاستمداران آمریکا هم گفتند، “امتیاز در برابر امتیاز” نیست ورژیم یا باید به طور یکطرفه همه شرایط آمریکا را بپذیرد ویا به اقدام نظامی تن بدهد واین بازتاب و پیامدهای جدی و ویرانگر برای رژیم به همراه دارد که طی یک پروسه به سقوط راه خواهد برد.)
چرا انتظار تغییر رژیم از بیرون خطای تحلیلی است؟
با وجود این شواهد، گاهی این تصور شکل میگیرد که سیاست آمریکا لزوماً به دنبال جایگزینی حکومتهاست. اما این برداشت، با فلسفه راهبردی در آمریکا همخوانی ندارد. در این چارچوب فکری، مداخله مستقیم برای تغییر حکومتها نه مطلوب است ونه ضروری؛ مگر آنکه مستقیماً با تهدید حیاتی علیه امنیت آمریکا پیوند خورده باشد.
حتی در میان حامیان سیاست سختگیرانه، اجماع قابلتوجهی وجود دارد که تغییرات سیاسی واقعی باید ریشه داخلی داشته باشد؛ زیرا تغییر تحمیلی از بیرون معمولاً پایدار نمیماند.
پیامد راهبردی برای منطقه
این دیدگاه همچنین با حفظ موازنه قدرت در خاورمیانه پیوند دارد. از این منظر، هر تحول سیاسی باید بهگونهای پیش برود که به موقعیت ژئوپولیتیکی آمریکا در منطقه لطمه نزند. بنابراین حتی اگر شرایطی ایجاد شود که مردم یک کشور بتوانند مسیر سیاسی خود را تغییر دهند، انتظار نمیرود واشنگتن نقش معمار مستقیم آن تغییر را بر عهده بگیرد.
جمعبندی
آنچه از مجموع مواضع رسمی ترامپ، سخنان سیاستمداران آمریکایی و تجربههای گذشته برمیآید، نشان میدهد که در این رویکرد، اقدام نظامی ابزار است نه هدف؛ فشار است نه پروژه ملت سازی؛ و فرصتساز است نه تعیینکننده.
نتیجه منطقی این چارچوب آن است که عامل اصلی هر تحول سیاسی داخلی، خود مردم هستند. بنابراین هرگونه تصور مبنی بر اینکه قدرت خارجی مستقیماً حکومتها را تغییر میدهد، بیشتر محصول روایتهای سیاسی ورسانهای است تا بازتاب واقعیت راهبردی.
به بیان فشرده، در این نگاه، نیروهای خارجی شاید صحنه را تغییر دهند وشرایط را دگرگون کنند، اما نتیجه نهایی را بازیگران داخلی رقم میزنند.
بنابراین، تغییرات پایدار سیاسی تنها از درون آغاز میشوند نه از بیرون.



















