تقدیم: به خواهر مریم
محمود نیشابوری
زنی از جنس صخره
تاریخ، همیشه قهرمانانش را از میان آتش برمیگزیند. از میان دود ودرد ودشنه. مریم رجوی نامی است که در طوفان معنا شد. زنی که ناملایمات روزگار نه تنها خمش نکرد، که چون باد بر شعله، او را فروزانتر ساخت. ایستادگی او قصه یک روز ودو روز نیست. روایت چهل سال نفس کشیدن در برابر بادی است که میخواست چراغ را خاموش کند، اما هر بار فقط خاکستر را پراکند وآتش را شعلهورتر دید.
درسهای زندانِ بیدیوار
سختی برای او زندان نبود. تبعید، تهدید، تهمت، ترور شخصیت و یاران از دست رفته، همه حلقههای زنجیری شدند که او به دست و پای ارادهاش بست تا پرواز را بیاموزد. در سالهایی که بسیاری زیر بار سکوت خم شدند، او ایستاد وسخن گفت. وقتی دیوارها زبان بستند، صدای او از مرزها گذشت. وقتی یخِ ناامیدی بر دلها نشست، کلامش بهار را وعده داد. او آموخت که شکست، تنها زمانی اتفاق میافتد که انسان از ایستادن دست بکشد. و او هرگز دست نکشید.
پیروز میدانهای ناپیدا
پیروزی را همیشه بر سکوی مدالها نمیسنجند. گاهی پیروزی، لبخندی است که در اوج اندوه بر لب مینشیند. گاهی پیروزی، امیدی است که در دل یک نسل زنده نگه میداری. مریم رجوی در میدانهایی جنگید که دیده نمیشدند: میدان حفظ کرامت انسان در برابر تحقیر، میدان نگه داشتن ایمان در برابر یأس، میدان ساختن فردا وقتی امروز ویران است. او در هر شرایطی میداندار ماند. چون باور داشت که شب هر چقدر هم طولانی باشد، سرانجام به صبح سلام میکند. واو خود، طلایهدار همان صبح بود.
فلسفهی ایستادن
راز ایستادگی او در یک جمله خلاصه میشود: درد را به عهد تبدیل کرد. هر زخم، پیمانی شد برای ادامه دادن. هر از دست دادن، دلی شد برای به دست آوردنهای بزرگتر. او به زن بودن معنایی دیگر بخشید. نه به عنوان قربانی تاریخ، بلکه به عنوان معمار فردا. در قاموس او، «نمیشود» واژهای غریبه بود. کوه اگر پیش پایش قد میکشید، راه را از دل سنگ میتراشید. رود اگر راه را میبست، شنا آموخت.
آفتاب، هر روز برمیخیزد
ناملایمات آمدند ورفتند. فصلها عوض شدند. زمستانها استخوانسوز بودند وتابستانها آتشین. اما او ماند. مثل سرو، مثل کوه، مثل آفتاب. چون کسانی که به روشنایی سوگند خوردهاند، با تاریکی معامله نمیکنند.
مریم رجوی نماد زنی شد که ثابت کرد اراده از هر زندان قویتر است، امید از هر تیغ برندهتر، وانسانِ ایستاده أزهر طوفان پایدارتر.
واین است قصهی کسی که در همه شرایط، پیروز میدان بود. نه چون هرگز زمین نخورد، بلکه چون هر بار که افتاد، با دستانش خاک را کنار زد ودوباره، استوارتر از پیش، برخاست
چرا طلوع میزاید وچرا غروب میمیراید؟
این چرخِ گردون است که هر دم رنگی مینماید
اما هان! در نبردِ نور وظلمت،
طلوع است که یکه تازِ میدان است وغروب، مغلوبِ این تماشا…



















