با شعله‌های قیام، ۷ فوریه در برلین 

نعمت فیروزی

میهن اسیر امروز در یکی از خطیرترین و تعیین‌کننده ‌ترین بزنگاه‌های تاریخ معاصر خود ایستاده است؛ لحظه‌ای که در آن، گذشتهٔ سرکوب ‌شده، حالِ خونین و آینده‌ای که می‌کوشند از بیرون تحمیل کنند، هم ‌زمان بر سرنوشت یک ملت سایه افکنده‌اند. از یک ‌سو، قیام سراسری مردم با قتل‌عامی کم‌سابقه پاسخ داده شد؛ کشتاری که نه واکنشی موقت، بلکه تصمیمی راهبردی برای شکستن ارادهٔ جامعه بود. خیابان‌ها به میدان قتل عام بدل شدند وفاشیسم دینی، بار دیگر نشان داد که در خطر سرنگونی است زیرا این سطح از سرکوب، خود اعترافی است به ورود رژیم به فاز بقا؛ فازی که در آن، هیچ راه‌حلی جز حذف فیزیکی مردم باقی نمانده است.

در همین حال، تلاطم جنگ خارجی و تهدید حملهٔ نظامی، آگاهانه در فضای رسانه‌ای دامن زده می‌شود. نه برای نجات مردم ایران، بلکه برای تعلیق سیاست، مهندسی و آماده‌سازی افکار عمومی برای «راه‌حل‌های از بالا». تاریخ ایران به‌روشنی گواهی می‌دهد که هرگاه سرنوشت این کشور به میز قدرت‌های خارجی سپرده شده، نتیجه نه آزادی، بلکه استبدادی تازه با چهره‌ای بزک‌شده بوده است. امروز نیز همان الگو با زبانی جدید بازتولید می‌شود: فشار خارجی، بحران عمیق اجتماعی، اقتصادی و سیاسی، و سپس تحمیل یک آلترناتیو وابسته.

در این بستر، پروژهٔ برجسته‌سازی رضا پهلوی معنا پیدا می‌کند. این پدیده نه تصادفی است و نه حاصل «خواست خودجوش جامعه»، بلکه ادامهٔ منطقی سنت کودتا در تاریخ معاصر ایران است. همان‌گونه که پدربزرگ و پدر او با دخالت مستقیم استعمار و کودتا بر تخت نشانده شدند، امروز نیز تلاش می‌شود «بچه‌شاه» نه از دل قیام مردم، بلکه از مسیر جنگ، فشار خارجی یا مداخلهٔ امنیتی به قدرت تحمیل شود. این پروژه، در ظاهر ضد رژیم، اما در باطن مکمل آن است؛ زیرا هدفش نه سرنگونی، بلکه منحرف‌سازی انقلاب و خریدن زمان برای بقای ساختار حاکم است.

قیام اخیر اما این محاسبات را برهم زد. سرکوب خونین، به‌جای خاموش‌کردن اعتراض، آن را به سطحی کیفی ارتقا داد. جوانان قیام‌آفرین و کانونهای شورش و مقاومت، از همان روزهای نخست، نشان دادند که سیاستِ بی‌هزینه به پایان رسیده است. حمله به مراکز سرکوب، هدف قرار دادن آمران و عاملان شلیک به مردم،و شکستن هیمنهٔ امنیتی رژیم، پاسخ تاریخی به بن‌بست راه‌حل‌های مسالمت ‌جویانه بود. استمرار رادیکالیزم قیام در عملیات جوانان شورشی بعد از قتل عام در فردیس کرج و نجف‌آباد، تنها دو رویداد نیستند؛ نشانه‌های عبور قیام از مرحلهٔ دفاع صرف به مرحلهٔ تعرض انقلابی‌اند.

در این نقطه باید صریح بود: قتل‌عام مردم، فصل‌الخطاب همهٔ توهمات سیاسی شد. این کشتار، نه‌تنها راه‌حل‌های مماشات‌گرانهٔ بیرونی را بی‌اعتبار کرد، بلکه راهبردهای خشونت‌پرهیزِ منزوی‌کننده در داخل را نیز به خاک سپرد. سیاستی که حاضر نیست هزینه بدهد، در نهایت جامعه را به پرداخت هزینه‌ای سنگین‌تر محکوم می‌کند. قیام نشان داد که سرنگونی این رژیم، نه تدریجی است، نه اصلاح‌ پذیر، و نه قابل واگذاری به نیروی خارجی؛ بلکه تنها از مسیر قهر انقلابی و سازمان‌یافته ممکن است.

در چنین شرایطی، بقایای سلطنت، کارکرد واقعی خود را آشکار می‌کند. این جریان، بیش از آن‌که بدیلی واقعی باشد، ابزاری برای مهار انقلاب است. برجسته‌سازی یک نیروی ارتجاعیِ فاقد توان میدانی، دقیقاً همان تاکتیکی است که رژیم‌های در حال سقوط برای خنثی‌کردن بدیل‌های واقعی به‌کار می‌گیرند. همان‌گونه که در سوریه، هیولای داعش برای خفه ‌کردن انقلاب مردم به‌کار گرفته شد، در ایران نیز شبح سلطنت برای ترساندن جامعه از آلترناتیو انقلابی و سازمان‌یافته احضار شده است. برگزاری تظاهرات پرشمار از سوی بقایای سلطنت در خارجه، نه نشانهٔ اصالت اجتماعی و نه دلالت بر پایگاه واقعی رضا پهلوی در میان مردم ایران دارد. این تجمعات، بیش و پیش از هر چیز، بازتاب دل‌بستگی بخشی از خارج‌نشینان دوپاسپورته و شبکه‌ای از سلول‌های خفتهٔ امنیتی رژیم در دل اپوزیسیون قلابی است که حیات سیاسی خود را به تلاطم جنگ خارجی گره زده‌اند. نیروی محرکهٔ این نمایش‌ها نه ارادهٔ مردم درون میهن، بلکه انتظار مداخلهٔ بیرونی و امید به بازتولید قدرت از مسیر بحران بین‌المللی است؛ امیدی که در سپهر سیاسی ایران مدام بالا و پایین می‌رود و با هر موج تهدید نظامی، دوباره جان می‌گیرد.

این پدیده را نباید با «جنبش» اشتباه گرفت. آن‌چه دیده می‌شود، کف روی آب است؛ انباشت هیجان‌های وارداتی، تبلیغات رسانه‌ای و سرمایه‌گذاری امنیتی که با فروکش هر بحران خارجی، به‌سرعت فرو می‌ریزد. تاریخ نشان داده است که نیرویی که هستی سیاسی‌اش را به جنگ، تحریم یا کودتای خارجی گره می‌زند، نه‌تنها توان ریشه‌دواندن در جامعه را ندارد، بلکه در عمل به مانعی در برابر بلوغ انقلاب بدل می‌شود. مرعوب‌شدن در برابر این هیاهو، تکرار همان خطای تاریخی است که بارها مسیر تحولات ایران را به بیراهه کشانده است.

در برابر این کف روی آب، وظیفهٔ نیروهای آگاه و مسئول، نه واکنش احساسی و نه انفعال، بلکه تعمیق مرزبندی‌های انقلابی است. امروز بیش از هر زمان دیگری، ضرورت دارد صفوف نیروهای اصیل جمهوری‌خواه، آزادی‌خواه و عدالت‌جو در میدان فشرده‌تر شود؛ میدانی که معیار آن نه تعداد فالور و نه حجم لایک‌ها، بلکه میزان پرداخت هزینه، حضور در نبرد واقعی و پیوند ارگانیک با مردم داخل کشور است. تنها از این مسیر است که می‌توان هم آلترناتیو استعماری را خلع سلاح کرد و هم راه سرنگونی واقعی را از انحراف و مصادره مصون داشت.

نقش برخی قدرت‌های خارجی در این پروژه، هرچه باشد، واقعیت را تغییر نمی‌دهد: برجسته ‌سازی پهلوی بیش از هر کس به نفع خود رژیم است. جریانی که نه اهل مبارزهٔ است، نه توان سازمان‌دهی مقاومت دارد، و نه حاضر به پرداخت بهای آزادی است، تنها می‌تواند در فضای رسانه‌ای و در غیاب میدان واقعی سیاست نفس بکشد. به‌محض آن‌که کفهٔ ترازوی مبارزهٔ قهرآمیز به نفع مردم سنگین شود، این هیاهوی بادکنکی فرو خواهد ریخت. در طوفان انقلاب، فرصت‌طلبان یا پنهان می‌شوند یا حذف.

اینجاست که تمایز بنیادین میان «موج‌سواری سیاسی» و «مقاومت سازمان‌یافته» معنا پیدا می‌کند. موج‌سواری، سیاست را به واکنش‌های لحظه‌ای، کم‌هزینه و بی‌مسئولیت تقلیل می‌دهد؛ سوار شدن بر هیجان‌های مقطعی، بدون سازمان، بدون پرداخت بها و بدون تعهد تاریخی. مقاومت اما مسیر دیگری است: ساختن قدرت در سخت‌ترین شرایط، حتی در سکوت و سرکوب. موج‌سوار منتظر لحظهٔ امن است؛ مقاومت، حتی وقتی نامش سانسور می‌شود، حتی وقتی هیچ موجی در کار نیست، ادامه می‌دهد.(۱) 

تاریخ معاصر ایران پر است از لحظاتی که عقب ‌نشینی آسان‌تر بود، اما ایستادگی انتخاب شد و بهایش با خون پرداخت گردید. این همان نقطهٔ تمایز اخلاقی وسیاسی است. آزادی نه محصول هیجان‌های زودگذر، بلکه حاصل ایستادگی سازمان‌یافته است. به همین دلیل است که قیام اخیر، با همهٔ هزینه‌هایش، نقطهٔ عطفی در تاریخ ایران محسوب می‌شود: نقطه‌ ای که درآن، جامعه دریافت هیچ «راه‌حل از بالا»‌ای قرار نیست او را نجات دهد.

در برابر این واقعیت، وظیفهٔ نیروهای آزادی‌ خواه، عدالت‌ جو، انقلابی و میهن‌پرست روشن است: اتحاد در میدان، اتحاد عملی برای شعله ورتر کردن زبانه های قیام. شنبه ۷ فوریه در خیابان‌های برلین، نماد این انتخاب تاریخی است. این حضور، صرفاً یک اعتراض نیست؛ اعلام موضعی است در برابر تاریخ. اعلام این حقیقت که دوران ابهام و توهم به پایان رسیده است. این روز، هم آغاز است و هم پایان: آغاز فصلی که در آن انقلاب، خود را از سایه‌ها بیرون می‌کشد و بر نیروی خویش تکیه می‌کند؛ و پایان همهٔ روایت‌هایی که می‌خواستند آزادی را بدون میدان، بدون هزینه، و بدون قهر به مردم وعده دهند. تاریخ، بار دیگر ما را فراخوانده است. یا ایستادن درمیدان با مردم، یا واگذاری سرنوشت ایران به تکرار تراژدی کودتا. انتخاب، بیش از هر زمان دیگری، روشن است.

پاورقی:

 (۱)نقل به مضمون از مقاله پروفسور کازرونیان