ابوذر غفاری
مقدمه
در سالهای اخیر، با افزایش بحرانهای سیاسی، اجتماعی و اقتصادی در ایران، بحث درباره آینده نظام سیاسی و امکان ظهور بدلیلهای مختلف دوباره مطرح شده است. یکی از نگرانیهای بخشی از جامعه این است که ممکن است با فروپاشی نظم کنونی، شکل دیگری از اقتدارگرایی، بهویژه نوع سلطنتی یا موروثی، جایگزین شود. تحلیل این نظرگاه نیازمند بررسی ساختار قدرت در عصر جدید، تجربههای تاریخی، ظرفیتهای نیروهای سیاسی موجود و تحول اندیشه سیاسی جامعه ایران است.
۱. دگرگونی ساختار قدرت و جامعه در قرن بیستویکم
جامعه ایران امروز از نظر ارتباطات، سواد رسانهای، دسترسی به اطلاعات، و رشد جامعه مدنی و در یک کلام از لحاظ سطح آگاهی با ایران دهه ۳۰، ۴۰ یا ۵۰ شمسی کاملاً متفاوت است.
پیدایش شبکههای ارتباطی فراگیر، گسترش آموزش عالی، شهرنشینی و آشنایی گسترده با مفاهیم حقوق بشر و دموکراسی، و مهم تر از همه تجربه عملی حاصله از مبارزات و اعتراضات و قیام های متعدد، امکان تحمیل یک نظم اقتدارگرای کلاسیک را بسیار ناممکن و محدود کرده است. بی تردید در جامعهای که ایده آل ومطلوب آحاد مختلف جامعه کنونی ایران و به ویژه نسل جوان می باشد وجود و ضرورت موارد زیر قطعی و الزامی خواهد بود:
قدرت سیاسی باید پاسخگو ومشروط باشد.
مشروعیت تنها از انتخابات آزاد و نظارت عمومی میآید.
هر حکومت متمرکز و اقتدارگرا به سرعت با مقاومت اجتماعی و رسانهای روبهرو خواهد شد.
بنابراین، حتی اگر یک نیروی سیاسی قصد و نیت ایجاد یک ساختار اقتدارگرا داشته باشد، در عمل با چالشهای شدید ساختاری و اجتماعی و موانع متعدد سیاسی روبهرو میشود.
۲. مقایسه ظرفیت سازمانی: حکومتهای اقتدارگرا و نیروهای رقیب
یکی از استدلالهای اصلی برای رفع نگرانی مورد بحث این است که آیا یک نیروی سیاسی میتواند بدون برخورداری از ساختار سازمانی قدرتمند، توان مالی، انسجام تشکیلاتی، بدنه اجتماعی آماده، و تجربه عملی، و فراتر از همه این ها مایه گذاری، از جان گذشتگی، فداکاری و ریسک پذیری نظام سرکوبگر و ضد بشری حاکم بر میهن را ساقط نموده و قدرت را به دست گرفته، حفظ کرده و در نهایت به مردم منتقل نماید یا خیر.
حکومتهای اقتدارگرا معمولاً دارای شبکه امنیتی، نظامی، رسانهای و مالی گسترده هستند و وقتی به نظام “ولایت فقیه” و دیکتاتوری و سرکوب همه جانبه، بی وقفه و بی شکاف و مطلقه این نظام می رسیم، موضوع با ضریب تصاعدی چند برابر مصداق عینی پیدا می کند.
آری، فروپاشی عملی چنین ساختاری سهل و آسان و راحت نیست و تنها زمانی رخ میدهد که یک نیروی منسجم، سازمانیافته و دارای پشتوانه اجتماعی و تاریخی در برابر آن وجود داشته و حاضر به پرداخت هر قیمت و بهایی باشد و بحرانهای درونی نیز به سطح انفجاری و تعارض تمام عیار برسند.
در علم سیاست گفته میشود:قدرت سیاسی بدون سازمان، فقط یک نظر شخصی است.
اگر از حیطه ذهن و کنش و واکنش های ذهنی و از محدوده تئوریک بیرون آمده و روی واقعیت و عینیت موجود، ملموس و مادی متمرکز شویم، واقعیت انکارناپذیر روی زمین این است که جریانهای هوادار سلطنت، فاقد شبکه تشکیلاتی گسترده، نیروی زمینی سازمانیافته، و مناسبات قدرتمند در داخل و خارج کشور هستند و تشتت و چند دستگی در میان آنان بیداد می کند. حال بگذریم که فاقد هرگونه جدیت، مسئولیت پذیری و مایه گذاری هم می باشند.
به همین دلیل، حتی تصور اینکه یک فرد یا گروه بدون چنین ظرفیتهایی بتواند صرفاً به واسطه حمایت خارجی قدرت را قبضه کند، از لحاظ منطقی و ساختاری نامحتمل است.
۳. نقش ومحدودیتهای بازیگران خارجی
قدرتهای خارجی در یک قرن اخیر چندین بار در منطقه مداخله کردهاند: عراق، افغانستان، لیبی و … . اما نتیجه اکثر این مداخلات مساوی بوده با:
هزینههای عظیم انسانی و مالی
ناکارآمدی دولتهای دست نشانده
بیثباتی طولانی مدت
فشار داخلی برای خروج نیروهای خارجی
و در نهایت شکست و عقب نشینی مفتضحانه
در نتیجه، سیاست خارجی قدرتهای بزرگ اکنون نسبت به گذشته بسیار محتاطتر است. شرایط امروز نشان میدهد:
آنها توان واراده لشکرکشی مستقیم ندارند وخواهان آن هم نیستند. زیرا از هر نظر به صرفه شان نیست. (خودشان هم به این اعتراف کرده اند).
دیگر ظرفیت ندارند یک حکومت منحصراً وابسته ایجاد کنند.
به تجربه دریافتهاند که نظم سیاسی پایدار را نمیتوان از بیرون تحمیل کرد.
بنابراین حمایت خارج حتی اگر وجود داشته باشد، نمیتواند جایگزین ظرفیت داخلی یک نیروی سیاسی برای کسب قدرت شود.
۴. تحول اندیشه سیاسی جامعه ایران
افکار عمومی در ۴ دهه اخیر دچار تغییرات بنیادین شده است:
اکثریت مردم ایران تجربه تمرکز قدرت در یک شخص یا مقام فراقانونی را داشتهاند و هزینههای آن را لمس کردهاند.
مطالبه غالب جامعه، از طیفهای مختلف، دموکراسی، حاکمیت قانون، تفکیک قوا، انتخابات آزاد و پاسخگویی است.
اغلب جریانهای سیاسی مختلف نیز در گفتار علنی از ساختارهای دموکراتیک سخن میگویند، زیرا میدانند که مشروعیت اجتماعی بدون آنها ممکن نیست.
در چنین فضایی، ایجاد یک نظم اقتدارگرای فردمحور بسیار دشوار و تقریباً غیرعملی است.
۵. بررسی موقعیت سیاسی رضا پهلوی و جریانهای سلطنتطلب
در تحلیل علمی باید چند نکته را در نظر گرفت:
رضا پهلوی فاقد ساختار سازمانی داخل کشور است.
در عالم واقع پایگاه اجتماعی سلطنتطلبان در مقایسه با نیروهای دیگر، محدود و پراکنده است. پته بزرگ نمایی ها و فضاسازی های میان تهی و پوچ شان در دنیای مجازی هم که دیگر روی آب افتاده.
هیچ نشانهای از وجود یک شبکه مسلح یا نیروی مقاومت سازمانیافته وابسته به این جریان وجود ندارد.
حتی گاها خود جریان های سلطنت طلب نیز، علیرغم میل باطنی خودشان، در گفتارهای رسمی و تحت تأثیر فضای موجود غالب بر جامعه، این که حکومت آینده ایران باید کاملاً مبتنی بر انتخاب آزاد مردم باشد را به ظاهر و در لفظ و زبان بیان می کنند.
به این ترتیب، فرضیه اینکه چنین جریانی بتواند “بدون پشتوانه اجتماعی و بدون قدرت سازمانی” یک حکومت اقتدارگرا را تحمیل کند، هرگز با واقعیتهای قدرت و جامعه همخوانی ندارد.
۶. ضعف مشروعیت تاریخی برای بازگشت سلطنت
در دوران گذار، مشروعیت تاریخی امری بسیار مهم است.
جریان سلطنتطلب با سه چالش مهم روبهروست:
حافظه تاریخی مردم نسبت به دوران پهلوی
حتی اگر برخی بخشها آن دوره را مثبت بدانند، افکار عمومی درباره سرکوب، فساد و وابستگی حساس است و عملکرد دیکتاتورمآبانه و ظالمانه نظام سلطنتی در حافظه تاریخی ملت ایران حک شده و پاک شدنی نیست.
عدم ارتباط نسلی
بخش بزرگی از جامعه کنونی ایران اساساً آن دوره را تجربه نکرده و حس هویتی و حتی پیوند و دلبستگی نوستالژیک با آن ندارد.
تناقض میان مدرنیته سیاسی وسلطنت موروثی
ذهنیت جامعه امروز با سلطنت موروثی و “قدرت مادامالعمر” سازگار نیست واصلا آن را پذیرا نمی باشد.
در نتیجه، این ضعف و نبود مشروعیت تاریخی یک مانع جدی در برابر هر نوع بازگشت سلطنت است.
۷. تجربه تاریخی: اقتدارگرایی بدون سازمان ممکن نیست
تجربههای تاریخی جهان نشان میدهد که:
هیچ قدرت اقتدارگرایی بدون اختیار نیروی قهریه، شبکه اداری، ایدئولوژی سازماندهنده و پایگاه اجتماعی منسجم شکل نگرفته است.
بنابر این، انتقال قدرت از یک ساختار به ساختاری دیگر بدون حضور یک نیروی داخلی سازمانیافته اصلا امکانپذیر نیست.
در دوران مدرن فعلی، بازگشت به سلطنت موروثی یا حکومت شخصمحور بدون سازوکار قانونی و اجماع ملی تقریباً ناممکن است.
از این جهت، نگرانی بازگشت ناگهانی یا “تحميلی” یک نظام اقتدارگرا آن هم توسط یک فرد یا گروه کمظرفیت و بی وزن سیاسی، با منطق علم سیاست و قوانین تحول اجتماعی سازگار نیست.
۸. نکته پایانی و مهم
یکی از اصول مهم در جامعهشناسی تاریخی این است که دگرگونیهای بزرگ اجتماعی که با مشارکت گسترده مردم و پس از یک دوره طولانی نارضایتی و فشار شکل میگیرند، معمولاً روندی برگشتناپذیر دارند. هنگامی که یک جامعه در مقیاس وسیع، یک نظم سیاسی اقتدارگرا را تجربه، نقد، و نهایتاً نفی میکند، این فرآیند نهتنها یک تغییر سیاسی، بلکه یک تحول عمیق در ذهنیت جمعی، ارزشها و فرهنگ سیاسی آن جامعه ایجاد میکند.
در چنین حالتی، جامعه از مرحلهای عبور میکند که بازگشت به الگوهای پیشین نه با خواست عمومی سازگار است، نه با ساختارهای جدید اجتماعی هماهنگی دارد و نه از نظر علمی و تجربی محتمل به نظر میرسد.
به بیان سادهتر، ملتهایی که تجربه زیسته و هزینهدادۀ یک شکل از اقتدارگرایی را پشت سر گذاشتهاند، معمولاً نسبت به بازتولید آن حساسیت بالاتر، مقاومت اجتماعی گستردهتر و آگاهی سیاسی عمیقتر پیدا میکنند. بنابراین بازگشت به همان ساختار، خلاف مسیر طبیعی رشد و تکامل اجتماعی است.
تجربه بسیاری از کشورها نشان داده است که پس از عبور از یک مرحله طولانی اقتدارگرایی، جامعه در سطح آگاهی، مطالبهگری و مشارکت مدنی به مرحلهای میرسد که سازوکارهای گذشته دیگر قابلیت تکرار و پذیرش عمومی ندارند.
بهویژه در شرایطی که سطح آگاهی مردم افزایش یافته، ابزارهای ارتباطی گسترش پیدا کرده و جامعه مدنی تقویت شده است، امکان بازگشت به نظم سیاسی پیشین بیش از پیش کاهش مییابد. مجموعه این عوامل نشان میدهد که مسیر دگرگونیهای بزرگ اجتماعی، بر مبنای قواعد شناختهشده علمی، معمولاً رو به جلو است و نه بازگشت به ساختارهای قدیمی و تجربهشده.
پس جامعه ایران که یک بار از شاه و سلطنت عبور کرده و آن را مدفون ساخته، دیگر هرگز به آن باز نخواهد گشت.
۹. نتیجهگیری
با توجه به مجموعه عوامل و از جمله:
تغییر ساختار اجتماعی ایران
رشد آگاهی جمعی و مطالبه دموکراسی
محدودیتهای جدی بازیگران خارجی
نبود ظرفیت سازمانی در جریانهای سلطنتطلب
تجربه تاریخی ناکارآمدی اقتدارگرایی
و ضرورت وجود یک نیروی سازمانیافته برای هرگونه قبضه قدرت و…
به طور قطع می توان گفت احتمال شکلگیری دوباره یک نظام اقتدارگرای سلطنتی یا فردمحور در ایران، بهویژه از سوی جریانی که فاقد ساختار درونی و پایگاه گسترده اجتماعی است، بسیار پایین و از نظر منطق و عقل سیاسی نامحتمل است.
نسلهای جدید فاقد نوستالژی نسبت به سلطنت و بهطور کلی نسبت به هر نوع قدرت متمرکز هستند و این جامعه دیگر قابلیت پذیرش یک “پادشاه مطلقه جدید” را ندارد.
امروزه در ایران “استبداد” حتی اگر با چهرهای تزئین شده، آراسته وموجه ظاهر شود به سرعت بیاعتبار خواهد شد.
در نهایت، مسیر آینده ایران، هرچه باشد، به اراده مردم، تحولات درونی جامعه و سازوکارهای دموکراتیک بستگی خواهد داشت، نه اراده یک فرد یا حمایت منفرد خارجی.



















