جمشید پیمان: تو که رازِ گل شناسی

سفرت دراز گشت و دل من شده هوائی
من و رسم با تو بودن، تو و شیوه ی جدائی

نفسم گرفته اینجا،به خزانِ بی تو ماندن
سرِ آن مگر نداری، که به باغ پر گشائی

ز بهار مانده نقشی، به خیالِ زخمیِ من
همه باغ شد خزانی، چه خزانِ بی حیائی

شده کار باغ داران، به عزای گل نشستن
تو که رازِ گل شناسی، به چمن چرا نیائی؟

من و جمع زشتِ زاغان،چه ملول گشته جانم
تو بیا که در هوایت، بکشم پَرِ رهائی

سفرت دراز گشت و، خبری نیامد از تو
دل از این شرر بسوزد، که تو رخ نمی نمائی

پُرم از امیدِ خامی،که ببینم اَت دوباره
نشوی عیان به چشمم،نکند تو هم خدائی؟

جمشید پیمان
2019 02 12

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: