جمشید پیمان: وقتِ نالیدن پنهانی نیست!

گفت:” پیشِ تو بیندازم لُنگ
بکشم زیپ دهان، گردم گُنگ!”

هان مبادا که بیندازی لُنگ
پای پوشیده به و می در تُنگ

بلبلم خوانده ای ای رشک هزار
خاکساری مکن این سان در کار

راه می خانه اگر بندد جِیش
وصف عیش است ولی نیمه ی عیش!

ای خداوند دل و اهل صفا
چه کسی کرده به تو جور و جفا

چه کسی داده وفایت بر باد
دلِ سنگی شده اش ویران باد

گرچه کس زیره به کرمان نَبَرد
گز قم را به سپاهان نخورد

لیک هر گل که به گلشن روید
اهل فن عطری از آن می بوید!

هان مبادا که کنی پیشه سکوت
گل نکاری به زمینِ برهوت

پای اگر پیش نیاری ،چه کسی
با تو اینجا بکند هم نفسی

دست در دست رفیقان بگذار
کارمیکن، گذراز شعر و شعار

کوچه را همدم و همرائی کن
پشت بر خلوت و تنهائی کن

وقت نالیدن پنهانی نیست
به عمل کار براید، به سخندانی نیست *
* از سعدی

 

جمشید پیمان، 16 ـ 12 ـ 2018

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: