نعمت فیروزی
به مناسبت ۱۰ دسامبر روز حقوق بشر
حقوق بشر از دلِ رنج تاریخی انسان پدیدار شد، نه از سرِ بخشش قدرت، محصول آگاهی دردناکی که بشر در مواجهه با خشونت بیمهارِ قدرت به آن دست یافت. لحظهای که انسان دریافت «انسان بودن»، پیش از هر هویت تحمیلیِ دینی، قومی یا سیاسی، حامل کرامتی ذاتی است که هیچ مرجع زمینی یا مقدسی حق سلب آن را ندارد. این آگاهی اخلاقی، نه بهمثابه یک آموزه انتزاعی، بلکه بهعنوان پاسخی به تجربههای عینی ستم و نابودی شکل گرفت.
در سنت فلسفی مدرن، این ایده بهروشنی در اندیشه ایمانوئل کانت تبلور مییابد؛ جایی که انسان بهعنوان «غایت فینفسه» تعریف میشود و نه ابزاری در خدمت اهداف قدرت، ایدئولوژی یا حتی خیالِ خیر عمومی. از این منظر، هر نظام سیاسی که انسان را به وسیلهای قابلمصرف بدل کند—حتی با ادعای نجات، نظم یا سعادت—از بنیاد در تقابل با اخلاق قرار میگیرد.
همزمان، تاریخ اروپا با گذر از جنگهای خونین مذهبی و ورود به قرن بیستم، نشان داد که نه ایمان مصون از خشونت است و نه عقلانیت مدرن. تجربه فاجعهبار هولوکاست نقطهای تعیینکننده بود؛ لحظهای که بشر دریافت عقلانیت، اگر در خدمت قدرت بیمسئولیت قرار گیرد، میتواند به ابزار جنایت سازمانیافته و نابودی نوع انسان بدل شود. در این معنا، حقوق بشر نه نفی عقل، بلکه تلاش برای مهار آن در چارچوبی اخلاقی است؛ کوششی برای یادآوری این اصل بنیادین که هیچ نظم سیاسی، هیچ روایت تاریخی و هیچ ادعای مقدسی نمیتواند فراتر از شأن انسان قرار گیرد.
بدینترتیب، حقوق بشر بیش از آنکه یک قرارداد سیاسی یا دستاورد حقوقی باشد، حافظه اخلاقی بشر است؛ حافظهای که از رنج انباشته شده و همواره در برابر وسوسه تکرارشونده قدرت برای مطلقشدن، مقاومت میکند.
اعلامیه جهانی حقوق بشر در ۱۹۴۸ واکنشی بود به سقوط اخلاقی جهان مدرن؛ تلاشی برای ساختن حداقلی جهانشمول که بگوید: هیچ قدرتی—نه دولت، نه خدا، نه ایدئولوژی—حق ندارد جان، آزادی و کرامت انسان را مصادره کند. اما این «جهانشمولی»، در عمل همیشه قربانی سیاست، مصلحت و تجارت شده است.
تاریخ معاصر ایران، تاریخِ دولتهایی است که همواره خود را «نماینده خیر مطلق» دانستهاند؛ چه به نام شاه، چه به نام شیخ. تفاوت در زبان بوده، نه در منطق قدرت. نظام سلطنتی، با سرکوب سیاسی، حزب واحد، ساواک و شکنجه، حقوق ملت را تعلیق کرد. اما ولایت فقیه، دو گام جلوتر رفت: گام اول، سرکوب را اجتماعی و عمومی ، و در گام دوم مقدس کرد. در این نظام، قدرت سیاسی با تفسیر انحصاری از دین پیوند خورد؛ و هر مخالفتی نه حتی «جرم سیاسی»، بلکه «محاربه با خدا» تعریف شد. این همان نقطهای است که فاشیسم دینی شکل میگیرد: جایی که دولت، جای خدا ، قاضی و جلاد با هم می نشیند.
از این رو قتلعام زندانیان سیاسی در دهه ۶۰، و بهویژه اعدامهای تابستان ۱۳۶۷، تصمیم آگاهانه یک نظام برای پاکسازی جامعه از امکان اندیشیدن بود نه «خطا» و «افراط» افرادی از حاکمیت. اینجا حقوق بشر نقض نشد؛ انکار شد. فاجعهبارتر آنکه این جنایت، نه محاکمه شد و نه حتی به رسمیت شناخته شد. به محاق سکوت رفت، و سکوت بخشی از استمرار جنایت بود که هم فرنگی ها و هم بومی ها در آن همدست بودند.
اعتراضهای سراسری سالهای ۱۳۹۶، ۱۳۹۸ و ۱۴۰۱ لحظههایی گسسته و اتفاقی در تاریخ سیاسی ایران نبودند، بلکه نشانههای تکوین شکافی عمیق و بنیانی میان جامعه و حاکمیت بهشمار میآمدند؛ شکافی که دیگر نه در سطح مطالبات اقتصادی و نه در چارچوب اصلاحات درونساختاری قابلفهم است، بلکه ماهیتی وجودی یافته است. در این تقابل، مسئله صرفاً توزیع قدرت یا منابع نیست، بلکه پرسش بنیادین از حق زیستن، حق انتخاب، و حق دیدهشدن انسان در برابر نظم سیاسیای است که هستی اجتماعی را در انقیاد خود میخواهد.
در آبان ۱۳۹۸، این شکاف با خشونت عریان به سطح آمد: شلیک مستقیم به بدن معترضان، قطع سازمانیافته اینترنت، و کشتاری گسترده که ابعاد واقعی آن همچنان در هالهای از سانسور و انکار پنهان نگاه داشته شده است. در این مقطع، دولت نه بهمثابه میانجی نظم، بلکه بهعنوان اعمالکننده مرگ ظاهر شد؛ لحظهای که به تعبیر فلسفی، حاکمیت مرز میان سیاست و نابودی زیستپذیری شهروندان را درنوردید.
قیام ۱۴۰۱، با تمرکز بیسابقه بر جسم و صدای زنان، این تقابل را وارد مرحلهای تازه کرد. جنبشی که از سوگواری برخاست اما به مطالبه زندگی بدل شد؛ جنبشی که مسئلهاش نه تنها حجاب، بلکه انکار سیستماتیک حق زیستن آزادانه بود. در اینجا، سیاست به معنای دقیق کلمه رخ داد: بازپسگیری جسم، معنا و آینده از قدرتی که خود را مالک حقیقت میپندارد. پاسخ حاکمیت، گلوله، بازداشتهای گسترده، شکنجه، اعترافات اجباری و در نهایت، توسل فزاینده به اعدام بود. که بهمثابه منطق درونی بقای آن عمل می کند. در حالی که بخش قابلتوجهی از جهان معاصر حکم اعدام را لغو یا دستکم تعلیق کرده است، نظام ولایت آن را به زبان رسمی و نمادین قدرت سیاسی بدل ساخته.
در این معنا، اعدام در ایران مجازات جرم نیست؛ کنشی سیاسی است که کارکرد آن نه تنبیه، بلکه نمایش اقتدار در لحظه افول آن است. قدرتی که برای حفظ خود ناگزیر به مرگ متوسل میشود، بیش از هر چیز از زندگی میترسد.
غرب و اخلاق گزینشی حقوق بشر
شگفتی از سکوت غرب، در تأملی عمیق، به احساسی از تنفر اخلاقی بدل میشود؛ سکوتی که در این نقطه، تناقض درونی پروژه مدرنِ دموکراسی و حقوق بشر را بیپرده آشکار میسازد. دولتهای غربی که در زبانِ رسمی خود از کرامت ذاتی انسان و جهانشمولی حقوق بشر سخن میگویند، در عمل «انسان» را به متغیری وابسته به منافع سیاسی و اقتصادی فرو میکاهند. گویی آنچه همیشه جهانشمول معرفی شده، در ساحت سیاست خارجی، تابع مصلحت است.
این همان وضعیتی است که هانا آرنت از آن بهعنوان لحظه فروپاشی مسئولیت اخلاقی در دل نظم سیاسی یاد میکند؛ جایی که شر، در قالب عادت، سکوت، و عادیسازی روابط با قدرتهای سرکوبگر بازتولید میشود. وقتی حکومتی که مخالفان خود را حذف میکند، زنان را به انقیاد ساختاری میکشاند، اقلیتها را از حق دیدهشدن محروم میسازد و اعتراض مدنی را به تهدید امنیتی تبدیل میکند، همزمان شریک اقتصادی معتبر تلقی میشود، زبان اخلاقی سیاست به امری تهی بدل میگردد.
سکوت در برابر چنین مناسباتی بیطرفی نیست؛ همانگونه که آرنت تأکید میکند، در شرایط ستم ساختاری، امتناع از موضعگیری خود نوعی موضعگیری است. این سکوت، بخشی از چرخهای است که به تداوم خشونت مشروعیت میبخشد و آن را از استثناء به قاعده تبدیل میکند. دقیقاً در همینجا منطق سیاست واقعگرایانه غربی، حقوق بشر را به ابزاری قابلچانهزنی بدل میسازد: تا جایی معتبر است که با نفت، گاز، قراردادهای اقتصادی و ثبات ژئوپلیتیک تعارض نداشته باشد. در این نقطه، حقوق بشر بوضوح انکار میشود . فوکو این وضعیت را نه تناقض، بلکه کارکرد طبیعی قدرت مدرن میدانست: قدرتی که “اخلاق” را لای زرورق تجارت، ساندویچ میکند.
بدینترتیب، بحران حقوق بشر در ایران صرفاً محصول یک حکومت سرکوبگر نیست، بلکه آینهای است که اخلاق سیاسی جهان مدعی دموکراسی را نیز بازتاب میدهد. جایی که حقوق بشر، بهجای آنکه مرز قدرت باشد، به زبان توجیه قدرت تبدیل میشود؛ و دقیقاً در همین لحظه است که فلسفه حقوق بشر، بیپناه و رها، به حاشیه سیاست رانده میشود. مردم ایران نه هرگز بهطور کامل از حقوق خود برخوردار بودهاند، و نه هرگز از مطالبه آن دست کشیدهاند.
تاریخ ایران، تاریخ سرکوب است؛ اما همزمان، تاریخ مقاومت هم هست. حقوق بشر در ایران، برای ما یک «وضعیت» گزارش نیست؛ یک مبارزه است که آن را با خون مان می نویسیم.



















