محمود نیشابوری
وآن که از گرگش خورد هر دم شکست
گر چه انسان می نمایند، گرگ هست!
وآن که با گرگش مدارا می کند،
خلق و خوی گرگ پیدا می کند.
در جوانی جان گرگت را بگیر!
وای اگر این گرگ گردد با تو پیر
روز پیری، گر که باشی همچو شیر
ناتوانی در مصاف گرگ پیر
مردمان گر یکدگر را می درند
گرگ هاشان رهنما و رهبرند
این که انسان هست این سان دردمند
گرگ ها فرمانروایی می کنند،
و آن ستمکاران که با هم محرم اند
گرگ هاشان آشنایان هم اند
گرگ ها همراه و انسان ها غریب
با که باید گفت این حال عجیب؟
سالها ی قبل از مرگش، در پای آخرین پله ای که او را از آسمان به زمین آورد، ایستاد. در میان خیل عظیم استقبال کنندگان، با اقتداری خودخواهانه ومزورانه به میدانی که از فرشهای حریروابریشم که تنیدنش، باانگشتان ظریف وخون آلود، کودکانی بود که آرزوی نور آفتاب را داشتند، مفروش شده بود، قدم گذاشت.
دامن عبای سیاه وبلندش، گُلهای له شده وخونین پشت سرش را جارو میکرد. دستههای عکاسان ومدعویین، را کنار میزدند تا مزاحم تردد او نشوند، که حتی برای چند لحظه تاریخ از حرکت باز ایستد! همانطور که با حس بی تفاوت وغرور درونیاش روی گُلها راه میرفت، احساسی آشنا ـ که همیشه همراهش بود ـ آهسته آهسته از ساقها وبازوانش بالا رفت، در دهانش جمع شد ودر پاسخ اولین نفر، «احساسش» را روی گُلها تف! کرد، بلی خون آلود بود.
هیچ کس باور نمیکرد روزی ـ حتی زودتر از چند ماه بعد ـ همهی آن امید وآرزوهای مردم واین که همه، فرش خون برایش گستراندند وهمه را که دیده بود، باید از چشمهایش بدر آورد وپردههای خاک گرفته هفتلای خاطرات وگذشته اش را هم بتکاند.
سالها به جای برف وباران، از آسمان لاشههای فقر وتنگدستی زندگی بارید. آنقدر در پشتبامها اسکلت بدبختی پارو کردند که کوچهها از اشباح خوف وترسناک پر شدند. سالهای سال از روزنه های پنجرهی خانهها ی مردم بوی زخم سوخته میآمد، بوی آه داغ وسوزان مادران وپدران میآمد. بچههای مدرسه ای به جای خواندن قصههای مادر بزرگ و داستان رستم و سهراب ، گاریهای مملو از بشکههای خون را در کوچهها میچرخاندند و فریاد می زدند، تا با آن، شهر را از بوی زخمهای سوخته پاککنند! انبوه کتابها ونوشته ها در قفسههای بزرگ کتابخانههای خاک گرفته، پیر میشدند. کلمات را در کتابها وروزنامه ها دستگیر میکردند، دستهدسته به هم طناب پیج وآنها را در روزنامهها ورادیو ـ تلویزیون، افسارگسیخته وهراسان حلق آویز میکردند، شلاق کش میکردند. پیش از آنکه کودکان آرزوهایشان را به یاد بیاورند، فکرهایشان را پشت پلکهای متورم وکبود شان قتلعام میکردند. دختران دبستانی یاد گرفتند آرزوهایشان را کنار بنفشههای عطرآگین بازمانده از داستان «دختر شاه پریان» مهر وموم کنند وهمچون عروسکانشان آنها را در جای امنی بگذارند وبه کسی نگویند! آنها در یافتند که در مقابل محبتهایی که به عروسکهای خودشان میکنند انتظار محبت دو باره ای ندارند. آنها امید وآرزویشان را در لابلای خطوط ننوشته بر دفتر زندگیشان کشف کردند، چیزی عوض نشده بدترهم شده! دخترکان قالیباف از خستگی روی رشتههای نخ های رنگارنگ خوابشان میبرد. جانشان از پوستشان بیرون میزد ودر رشتههای نخ همانند رنگهای بخونشرسته، بوی فراق می داد. پیش از آنکه از رنج وحرمانهانهای ساکتشان وانتظارهای ساده وبی آلایششان با کسی نجوایی بکند، گردهای نخ های زمخت بد تابیده، مثل دانههای ریز برف، اسکلت رؤیاهایشان را میپوشاند. مادران از روی سیهمای خاردار میدانهای تیرباران ـ که هر شب چندبار پّـر و خالی میشد ـ ستاره میچیدند و به پیراهنشان میدوختند.نه یک یا دو ستاره، هزاران ستاره.
اما، خشک مغزان را بشارت بهشتی دروغین داد که راه رفتن به آن، شلاق زدن و اعدام و تیر خلاص زدن است، کلید ها بر گردن کودکان نا آگاه آویختند تا در بهشت دیگر معطل منزلگه خود نباشند! آنقدر بهشت را با وعده ووعید پرکردند که دیگر جایی نبود، دیگر جهنم از آن دیگر مردم جهان است!
هیچکس فکر نمیکرد روزی ـ حتی زودتر از چند ماه بعد ـ باید او را از قلبش بیرون بیاندازد وپردههای هفتلای جانش را بتکاند تا از او خالی شود.
وقتی نافش را بریدند، حس شادی و خندهاش هم همراه با آن جراحی شد و به زباله دانی انداخته شد. یکبار هم که خواست تصادفی بخندد، صورتش آنقدر منقبض شد که خندهاش مچاله شد، عفونت گرفت وخلطی شد واز دهانش بیرون جهید. ازآن پس خندهاش را در دستمالی مچاله میکرد ودر زیر فرش پنهان میکرد.
قبل از مرگش، با هوشیاری ضد انقلابیش، پای درختی چمباتمه زد وتوانست میلیونها نگاه ـ که او را میپرستیدند ـ فریب تاریخ را یکجا خلاصه کند.
سالها بعد زنی که به همراه تفنگش همیشه سیانوری زیر زبانش داشت وشبها در جوی خیابانها، زیر پلها، پارکها، قبرستانها ودر کیوسکهای تلفن میخوابید، به دوستش گفته بود:
«بهش نگاه کن! توی چشماش همیشه یه زن داره بچهاش را میکشه. اگه بهش نگی «نه!»، تا چند سال دیگه فقط اسکلتها میمونن. اون همینو میخواد. اون به هر کس یه آیندهی اسکلتشده میده. اون با کابوسهای آیندهاش زندگی میکنه. بهخاطر همین هم، ما زنها رو که میبینه، وحشی میشه وافسار پاره می کنه».
سالها، ساقههای تازهی رز، یاس وزنبق، کندور، گلاب وعنبر را در اجاقی میریختند تا صبحانهی پیرمردی خرفی را آماده کنند که قبل از خوردن غذا، لیست بلند بالای تیربارانشدهها را جلوش میگذاشتند. هر بار گُلهای طبیعی روی میز کنار تختش میگذاشتند، جنون حریصانهی پلیدیهای وحشیاش با تراوش اندیشههای رسوب شدهی ماقبل تاریخ، تحریک میشد، ولی سیری نا پذیر بود. اسامی اعدمیها را به او میدادند وپس از تسکین روح پلید وشیطانیاش، خطاب به آنها وبا اشاره به ُگلهای روی میز، میگفت: «این احمقها وضد انقلابها را از اینجا ببرید. همان گلدان مصنوعی خودم را بیاورید! آخر جایی که من هستم دیگر ُگل! نیاز نیست!»
مرد به ظاهر رئـوفی وقدسی مآب، که بهخاطر لـه نشدن مورچگان زیر پایش وآزار ندادن مگسهایی که بر شانههای عبایش مینشستند، با وسواس مافوق باور جمعیتی که در حیاط بزرگ خانهاش جمع میشدند، فاصلهی کوتاه اتاق تا بالکن محل سخنرانیاش را ساعتها میپیمود. جمعیت سیاهپوشی هم که هر یک نشان رسوخ عفونت معصومیت! او بودند، بهخاطر پرهیز از مکافات گناهنشان، انبوه اجساد تیرباران شده زنان باردار ودختران تجاوز شده را در کامیونهای به صف شده ریخته و به او هدیه میکردند.
مردی که در طول مسیر تشییع جنازهاش، چتر بزرگی از مگس وپشه بر تابوتش سایه انداخته بود، گویی همه مگسها وپشه های جهان شرکت داشتند تا در ادامهی زندگی طبیعیاش، هرگز آفتاب بر او نتابد. وسیاهی بر آفتاب پیشی گیرد. او پسمانده وچکیده ۱۴۰۰ سال خرافات، دجالیت، وطنفروشی، جنایت، خیانت، ایدئولوژی ضد انقلابی ومخرب وننگ ونفرین مجسم، تاریخ بشریست، تعفن وکثافات، چراغ جادویش! با مرگش بزمین خورد وغیر از ریا، دروغ ودغلکاری، مردم فریبی چیزی در انبانش نداشت.
در تابوت را که باز کردند، کفی غلیظ وخاکستری با بوی تند عداوت وکینه ورزی همه جا را پر کرد. دنبال جنازه گشتند. کلمه تخمیر شدهی یک اسم را از ته تابوت بیرون آوردند. ته گودال خیس بود. خمیر ه کلمهی فشردهی تاریخ جنایت بشری عصر معاصر را در آن چال کردند.
هرچند بر قبر دجال ضد بشر بنا ها بعقه وبارگاه ساختند، گُلدسته ومناره بالابردند، طلا وزیور آلات وپول مردم را بردند ودزدیدند، اما هرگز نتوانستند از بوی لاشه متعفن تاریخ بشری جلوگیری کنند. روح پلیدش، همیشه سرگردان ودر ایادی ومهره های جنایتکارش ساری وجاریست، باشد قبر این پیرکفتار در آینده یی نه چندان دور تخریب ونام پلیدش از همه نوشته ها پاک گردد. وایرانی آباد وآزاد با رهبری بی بدیل مسعود ومریم برپا شود، دیگر درد وحرمان، شکنجه واعدام دیگر معنی ندارد و آنچه اصالت دارد، غلیان عشق و معرفت، پرداخت بها درهمه زمینه ها، ایرانی دموکراتیک، غیر اتمی و بردبار.
سالمرگ دجال،ضدایرانی مبارک



















