محمود نیشابوری
تقدیم به شهربانو کوچولو وهزاران شهید قتل عام سرفراز، در سراسر زیباترین وطنم
شهرکوچک، فقط سه تا خیابان دارد.
از خیابان تا سر کوچه فقط ده دقیقه راه هست.
غروب پائیزه، دخترک کوچولو، هفت ساله، قشنگ و ملوس با چادر سفید، خال خالی قرمز با زمینه سفید که او را زیباتر مینمایاند.
آهسته، آهسته قدم بر میدارند.
دست کوچیکش توی دست بزرگ و پینه بسته بابایش گُم شده است!
به کتابفروشی خاموشی میرسند!
بابا، بابا، رسیدیم.
مداد پاک کن وکاغذ بگیریم، بایستی بخریم!
باشه دختر جون!
دخترک سریع میره دوتا پاک کن، چند برگ کاغذ، سه تا دفتر و سه تا مداد بر میداره.
بابا میگه تو که مداد داری!
کوچولو: میخوام.
بابا میگه خوب حالا برای چی سه تا!؟
یکی تو بر دارو یکی برای داداشت.
دخترک سرش را روی دست بابا می گذاره و زیر چشمی با لبخند ملیحی نگاه می کنه تا توجه، پدرش را جلب کنه.
نه من دوتا می خوام.
بابا میگه دوتا برای چی! یکی بردار وقتی تمام شد؛
میخریم!
دختر کوچولو میگه آخر می خوام دوتا داشته باشم.
بابا میگه بابا هر کسی باید یک مداد داشته باشه
دخترک میگه، آخر چطوری بگم!
شربان یک مداد کوچک داره تو انگشتش جا نمیشه.
نوک مدادش اصلاً پیدا نیست!
وبعد…
غش غش می خنده.
بابا تو دلش میگه
خوبه که تو میخندی، دلم می خواد همیشه بخندی
من باید چی کار کنم، خنده کنی!
بابایش میگه شربان دختر عمو قنبر
دخترک میگه، بله
بابایش میگه تو می خوای بدی به شربان
میگه بله بله. دوباره بابا میگه، مدادش کوچک شده!
دخترک عصبانی میگه چند بار میپرسی، بله بله
میخواهم بدم شربان.
شربا ن درسش خوبه.
تازه خیلی مهربون هم هست!
بابایش میگه خوب ببر بده شربان.
دختر ک با خوشحالی میگه، آخ جون، خوب شد.
خدا کنه زود صبح بشه بروم مدرسه
ودوباره میگه خیلی مدادش کوچک هست اصلاً نوک نداره،
و غش غش می خنده…
خانم همسایه،
در مغازه خاموش می پرسه:
چی شده، خانم کوچولو غش غش میخندی
دندونت هم که موش خورده!
بابا پول میده به آقای خاموشی
دخترک وسیله را خودش میگیره
بابا میگه بده دست من تو کیفت را بر دار
دخترک میگه نه می خوام خودم دست بگیرم.
تو گم میکنی!
از مغازه بیرون می آیند تا میرسند سر کوچه، بابا از دخترک می پرسه خوشحال شدی.
چرا حرف نمیزنی!
خندههات تموم شد!
دخترک میگه، میدونی شربان بابا نداره.
بابایش میگه میدونم بابایش فوت کرده
دخترک میگه:
چرا هرکسی بابا نداره!
مداد نداره!
بابایش میگه
خوب بابایش کار میکرده!
پول درمی آورده، حالا بابایش نیست!
دخترک میگه
خوب بابا توهمیشه باش، هیچوقت نمیر!
وبلافاصله میگه نه من نمی خوام مادرم هم بمیره
بابا میگه، نه این دست خداست.
خدا کند همه بچهها بابا ومادرشون براشون نگه داره.
دخترک دیگه تا میرسه درخونه، ساکت مونده.
به خونه میرسند درب بزرگ و دسته آهنی را محکم میکوبد.
خانمی میگه چه خبره پشت سر همدر میزنی!
دارم میایم باز کنم.
وقتی درب را باز میکنه، می بینه.
بابا با دختر کوچولو
میگه، خیلی ببخشید آقا
فکر کردم خانم حسن آقاست
بابا میگه من آقا نیستم، آقا علی هست.
دخترک میگه یعنی چی!
تو آقایی، بابا میگه نه
حرف دختر کوچولو ناتمام میمونه.
وبه زمین خیره میشود!
میفهمد که باید بفهمد!
و…



















