طراز مقاومتی ممتاز در مرز میان بودن و نبودن

نعمت فیروزی 

برای چهلم مجاهدان سربدار،

در تاریخ ایران بویژه بعد از جنبش مشروطه و از مبارزان نهضت ملی تا زندانیان سیاسی دهه‌های معاصر، همواره انسان‌هایی بوده‌اند که در تاریک‌ترین لحظات سرکوب، معنای دیگری به «بودن» بخشیده‌اند. تاریخ این سرزمین تنها با پادشاهان و جنگ‌ها نوشته نشده، بلکه با ایستادگی کسانی شکل گرفته است که مرگ را نه پایان، بلکه بهای وفاداری به آرمان خویش دانستند. زندان، شکنجه و اعدام را در حافظه تاریخی ایرانیان به صحنه آشکار شدن جوهر انسان بدل کرده اند. جایی که برخی زیر فشار فرو ریختند و برخی دیگر، با عبور از هراس مرگ، به نماد کرامت و پایداری بدل شدند. در چنین سنتی است که روایت انسان‌های ایستاده در مرز میان بودن و نبودن معنا می‌یابد. 

در مرز میان بودن و نبودن، آن‌جا که آدمی با بنیادی‌ترین پرسش‌های وجودی روبه‌رو می‌شود، حقیقت انسانی هر کس رخ می‌نماید، که حامل چه معنایی فراتر از حیات بیولوژیک است؟ و با چه کیفیتی خود را آشکار می‌کند؟  زیر حکم اعدام، زمان، دیگر همان زمان معمول نیست؛ هر ثانیه به اندازه یک ابدیت کش می‌آید و هر نفس، بویی از گسستن از روزمره های پاره‌پاره با خود دارد. در چنین موقعیتی، روان انسان یا فرو می‌ریزد یا به مرتبه‌ بالای انسانی صعود می‌کند که درک آن برای ناظران بیرونی تقریباً ناممکن است. لحظه مواجهه با مرگ، بویژه اگر لحظه به یک دوره طولانی تبدیل شود، مانند سه سال زیر حکم اعدام! لحظه‌ای است که “حقیقت انسان” آشکار می‌شود. اینجا مفهوم «آزادی» از یک واژه به یک تجربه وجودی بدل می‌شود. آزادی به‌مثابه تصمیمی درونی برای ایستادن، حتی در برابر مرگ، اگر به انتخاب عمیق و آگاهانه رسیده باشید.   

نگاهی به پیام های صوتی و دفاعیه و دست نوشته های به جای مانده از فرمانده وحید بنی عامری و گروه  قهرمانش، چنان شگفتی و تأملی در جان آدمی برمی‌انگیزد که نگرش آدمی را از خود به چالش می کشد. غلو نیست اگر دفاعیه وحید را همسنگ دفاعیه دادگاه اولین سری از مرکزیت سازمان مجاهدین در سال ۵۱ دانست، که با اشراف کامل از اعدام، از مواریث سازمان نوپای خود دفاع کردند. این میزان اشراف و استشعار به خود و رها از خود و اراده آهنین، حقیقتا شگفت آور است. ساختِ چنین کیفیت‌های انسانی، آن هم از راه دور و از طریق ارتباطاتِ آنلاین و غیرحضوری، حکایت از عمق، انسجام و محتوای آموزشیِ منطبق با نیازِ نسلی دارد که در برهوتِ ارتجاعِ مذهبی و پوچی بورژوایی سرگردان مانده است؛ و از سوی دیگر، افسانه‌سازی و شیطان‌سازیِ مبتنی بر اتهامِ «مغزشویی» را نیز فرو می‌ریزد و بی‌اعتبار می‌کند. با این یافته ها است که می توان چگونگی کسب این طراز از مقاومت در برابر دژخیم را از آنها دید. 

لایحه دفاعیه وحید بنی‌عامریان، با این افق معنا می‌یابد. او را نمی‌توان صرفاً با واژگان رایج چون «مبارز» یا «قهرمان» توصیف کرد، چرا که این واژگان در برابر تجربه‌ای که او زیست، کم‌رمق و ناکافی به نظر می‌رسند. سه سال زیستن در سایه مرگ، سه سال بیدار شدن با این آگاهی که شاید این آخرین صبح باشد، سه سال عبور مداوم از مرز ترس، این نه فقط یک رنج، بلکه یک فرآیند دگرگونی عمیق روانی و وجودی است. 

آنچه یک زندانی سیاسی محکوم به اعدام را به چهره‌ای استثنایی بدل می‌کند، نه صرفاً مبارزه او، بلکه کیفیت مبارزه و آگاهی عمیقی است که در “زیستنی معلق”، در مجاورت مداوم با مرگ به دست می‌آورد. زیر حکم اعدام معلق ماندن، زمان را از شکل طبیعی خارج کرده و فرد را میان فروپاشی روانی یا رسیدن به آرامشی با معنا مخیر می‌کند؛ آرامشی که حاصل عبور آگاهانه و مکرر از ترس است. در حافظهٔ سیاسی و اخلاقیِ معاصر، بعضی انسان‌ها به‌دلیل کیفیت ایستادگی‌شان، از سطح یک «فعال سیاسی» فراتر می‌روند و به نمادِ نوعی شأن انسانی تبدیل می‌شوند؛ انسان‌هایی که زیر شدیدترین فشارها، نه فقط جسم، بلکه هویت و معنای خویش را حفظ کردند. وحید، در چنین نقطه‌ای ایستاد. نه فقط ایستاد، بلکه از درون آن وضعیت، صدا آفرید. پیام‌های او، صرفاً کلمات نبودند؛ آن‌ها پلی بودند میان زندان و جامعه. او با هر پیام، نه‌تنها تجدید پیمان می‌کرد، بلکه نشان می‌داد که حتی در محدودترین شرایط، انسان می‌تواند “تاب” بیاورد و فاعل بماند. مفهوم «تاب‌آوری» دیگر صرفاً به  معنای توانِ تحملِ رنج و ایستادگی در برابر دشواری‌ها نیست، بلکه به معنای قدرتِ آفرینشِ معنا در دل رنج و تبدیلِ آن به میدانی برای پیشرفت آرمان. اکنون می بینیم “تاب آوری” او چگونه در جهان”بازتاب” یافته است!

اعدام وحید و یارانش، از منظر فیزیکی پایان یک زندگی است، اما از منظر اجتماعی و روانی، آغاز یک انعکاس گسترده است. واکنش‌های عمیق و گسترده مردم جهان پس از دیدن ویدیو دفاعیه یا سرود خوانی جمعی آنها در حیاط زندان، نشان می‌دهد که چگونه چنین شجاعتی در حافظه جمعی می نشیند و به بخشی از روایت مشترک جهانی تبدیل می‌شوند. سه سال ایستادن در سایهٔ مرگ، چیزی فراتر از شجاعت لحظه‌ای است. این، «وفاداری به آرمان» است. یعنی فرد  نه تنها حاضر نمی‌شود برای چند صباح بیشتر زیستن، بر بنیادی‌ترین تصویری که از آینده دارد قلم بطلان بکشد، بلکه معنای عمیق تری به آرمانش می بخشد.

از منظر اخلاقی، اینجا با یکی از بلندترین طرازهای انسانی مواجهیم: تواناییِ حفظِ کرامت (شرافت ذاتی نوع بشر)، هنگامی که همه‌چیز برای کوبیدن و خرد کردن آن طراحی شده است، می‌تواند برای نجات خود به تحقیر تن دهد اما نمی‌دهد. در این نقطه به عصارهٔ آرمانش تبدیل می‌شود. تمام رقابت‌ها، خودنمایی‌ها و تعلقات سطحی می‌ریزند و چیزی باقی می‌ماند که می‌توان آن را «جوهر انسان» نامید. نقطه ایی که فرد به «شاهد» و گواه آینده و آرمانش تبدیل می‌شود؛ (مفهوم مادی “شهید”).  

با این مفهوم از “شهید”، تجربه وحید و یارانش با چنین طراز مقاومتی در برابر مرگ از یک سو و دژخیم شکنجه گر از سوی دیگر، “حقیقت انسان مجاهد” را به نمایش گذاشت. صدای او که از دل زندان برخاست، از مرزها عبور کرد و در ذهن‌ها و وجدان‌ بسیاری طنین انداخت و ستایش‌ها و پرسش‌هایی را برانگیخت. روایت او از آرمانش و سازمانش،  به گواهی زنده و جان‌دارِ مقاومت در میدان بدل شد، و فراتر، تاثیر مادی اش بود. آنچنان که مارکس می گوید: «تبدیلِ آگاهی به نیروی مادی تاریخ .» آنجا که با ترک بر دیوارِ “سانسور قرن” سازمان و جنبش را یک گام به جلو پرتاب کرد.