علیرضا یعقوبی: جاذبه و دافعه یک «مجاهد خلق» (۱)

yaghobiبه مطلبی از سوی محفل هامبورگ وزارت اطلاعات آخوندی در سایت گویا برخوردم که مطابق معمول فرد خودشیفته ای، «پس مانده» قبول زحمت کرده بود تا هجویاتی بنام ”
مسعود رجوی سه دهه «فرار» از «جانبازی» و به خطر انداختن جان مجاهدین” را به رشته تحریر در آورد.

شاید در بین ایرانیان اولین فردی بودم که ارتباط بین فرد خودشیفته ی«پس مانده» و عمله همراه او را با محفل هامبورگ وزارت اطلاعات به سرکردگی سعید شاهسوندی را افشا کردم.

البته تا آنجا که به نگارنده این مطلب بر می گردد، ادله و شواهد و مدارک لازم درباره ارتباط مصداقی و عمله همراه او با محفل هامبورگ سعید شاهسوندی و وزارت اطلاعات را به پلیس ایالتی «وست میدلند» انگلستان ارائه داده ام چرا که پرونده ای بعد از شکایت نگارنده حاضر علیه مصداقی و وکیل او و فرد دیگری که در آلمان اقامت داشته و در ارتباط ارگانیک و دائمی با محفل هامبورگ وزارت اطلاعات قرار دارد، در نزد پلیس یادشده، تشکیل شده است.

مضافا نگارنده حاضر در سری مقالات «پس مانده های رژیم آخوندی» که تا کنون ۶ قسمت آن در سایت «اتحاد انجمنها برای ایران آزاد» (http://farsi.fffi.se) به چاپ رسیده است به سیر تاریخی حرکت «پس مانده ها» اشاره داشته و در بخش های آتی به فعالیت «پس مانده ها» پس از ۳۰ خرداد سال ۱۳۶۰ که عمدتا از بین عناصر واداده انتخاب شده اند، به تفصیل اشاره خواهم کرد. عجالتا خواستم با ذکر خاطراتی دوستان را از حقایقی آگاه سازم.

سعید شاهسوند حلقه وصل مصداقی و عمله همراهش با وزارت اطلاعات بعد از سی خرداد سال ۶۰ از داخل به آلمان منتقل شد و در خانه تشکیلات آلمان مجاهدین اقامت داشت. در آن زمان مسئولیت تشکیلات هامبورگ با نگارنده حاضر بود.

سعید شاهسوندی بنا به مسئولیتی که درباره خرید فرستنده رادیویی «صدای مجاهد» به او محول شده بود، نیازمند مترجم بود که مجاهد شهید کامبیز فروتن که در عملیات ملی و میهنی «فروغ جاویدان» به شهادت رسید، او را بعنوان مترجم همراهی می کرد.

روزی مجاهد شهید هارون هاشمی که او هم در بخش روابط بین الملل تشکیلات هامبورگ فعالیت می کرد، از آرشیو «نشریه مجاهد» مطلب و عکسی از «سعید شاهسوندی» مربوط به کاندیداتوری او از شیراز برای دوره اول مجلس شورای ملی که بعدا از سوی خمینی، «مجلس شورای اسلامی» نامیده شد را بیرون کشید و با شوق و ذوق فراوان از اینکه با یک «مجاهد خلق» هم خانه است، احساس غرور و افتخار می کرد.

هارون تبعه افغانستان بود. او برای همراهی با مجاهدین، تضادهای زیادی را حل کرده بود. پدرش پزشکی بود که اصرار داشت که فرزندش به کلاس درس برگشته و اگر هم قرار است فعالیت سیاسی داشته باشد، «ملت افغان» بیشتر نیازمند «مجاهد» است!.

هارون چنان ذوب در روابط توحیدی مجاهدین شده بود و به زندگی طبیعتا با رفاه فردی پشت پا زده و در مسیر فدا و جانفشانی برای تحقق «جامعه بی طبقه توحیدی» که همواره از آن بعنوان آرمانی که او را به مجاهدین وصل کرده است، یاد می کرد، حل شده بود که تمامی قله های رستگاری را پشت سر گذاشت.

از هارون نقل شده است که وقتی در نشست توجیهی عملیات فروغ جاودان شرکت کرد با شوق و شادی زاید الوصف اعلام کرده که «هفت سال است منتظر چنین روزی هستم». او که روزگاری از زندگی با یک «مجاهد خلق» آنچنان ابراز خوشحالی و شادمانی می کرد، در عملیات ملی و میهنی «فروغ جاویدان» همراه کامبیز به خیل شهدا و جاودانه فروغها پیوست، او نماند تا ببیند که چگونه همان فردی که روزگاری هارون از زندگی با او آنچنان غرق در مسرت شده بود، خود را تسلیم «رژیم آخوندی» کرد تا پس از خدماتی که در «داخل» به رژیم ارائه داد، برای جذب «پس مانده ها» راهی مآموریت «خارج» شود.

کسانیکه در سال ۶۰ در خانه تشکیلاتی هامبورگ حضور داشتند، شاهد بودند که «سعید شاهسوندی» شدیدا علاقمند به محفل زدن بود. افراد را دور خود جمع کرده و به ذکر خاطرات از زندان شاه و …. بپردازد. او در ذکر این خاطرات خیلی تلاش داشت که برای کسانیکه در روابط درونی حضور داشتند ثابت کند که «رهبر واقعی خلق» فرد مسعود رجوی است نه فردی همچون ابوالحسن بنی صدر!!. او در اثبات صحبتش می گفت: «ببینید یکی با طیب خاطر زن و فرزند شیرخوارش را در سرزمین تحت سلطه دشمن می گذارد و برای رساندن پیام انقلاب مردم ایران و تشکیل شورای ملی مقاومت، آنچنان از کشور خارج می شود و بعد همسر نی صدر را هم با مرارت و مشقت به او می رساند تا با یکدیگر به بازی پینگ پونگ مشغول شوند… .». بعمد از شرح بسیاری از خاطرات او از جمله درباره آخوند دستغیب امام جمعه شیراز که ادعا داشت پیامبر اسلام هم پشت سنی ها نماز می خواند!! در می گذرم.

علیرغم تمامی ادعاهای اینچنینی، بخاطر آنچه که «سعید شاهسوندی» بعد از تسلیم شدنش به رژیم از خود بروز داد، نه تنها متعجب نشدم بلکه بنا به تجاربی که از رفتار و عملکرد او در دوران زندگی اش در کنار تشکیلات هامبورگ داشتم، آن را بسیار طبیعی و در واقع مطابق این مثل معروف «از کوزه همان برون تراود که در اوست» می دانستم.

در همان دوران مجاهد خلق عباس داوری و مجاهد خلق علیرضا باباخانی و تنی چند دیگر از اعضای سازمان، هم به آن پایگاه رفت و آمد داشتند. مجاهد خلق عباس داوری چند روزی مهمان پایگاه ما بود. هنوز گرمای وجود او را بعد از ۳۰ و اندی سال حس می کنم که از او و منش و رفتارش، درس ها آموختم. چنان شیفته برادر مجاهد علیرضا باباخانی بودم که هنوز با تمامی فراز و نشیبهایی که در زندگی خود داشتم، چیزی از آن عشق و شیفته گی کاسته نشده است.

سالهای بعد از فردی که بعدها از سازمان در سال ۶۳ خارج شد، شنیدم که می گفت: «اگر تمامی مجاهدین نیست و نابود شوند و تنها مسعود باقی بماند، او دوباره سازمان را احیاء خواهد کرد.».

اما چه شد که همین افراد وقتی از ارزش هایی که در درون سازمان از آن برخوردار بودند، فاصله گرفتند، «مسعود رجوی» به «فرار» از «جانبازی» و به خطر انداختن جان مجاهدین متهم کردند؟. اینهم دقیقا قانونمند است.

این قانونمندی را می توان برخاسته از اصل «جاذبه» و «دافعه» انسانهای طراز مکتبی دانست که در تمامی اعصار جاری و ساری بوده چرا که ارابه تکامل تا به امروز در پرتو اندیشه و راهگشایی و هدایت و درایت عناصر و افاردی با مرارت و سختی و جانفشانی از سنگلاخها و کوره راهها گذشته و گریز دائم و بی وقفه و یک سویه و شتابان از «دنیای جهل و جبر و بردگی» به «دنیای آگاهی، اختیار و آزادی» را میسر ساخته است. مسعود رجوی بنا به تاریخ ۵۰ ساله مجاهدین خلق ایران بیشک یکی از آن راهگشایان و از انسانهای طراز مکتب بوده است که نسلی با او و نام او و یاد او بنا به نوشته های قبلی همین ف رد خودشیفته و «پس مانده» از میادین شکنجه و اعدام گذشتند تا عبور خلقی را در پس تمامی تجربه های تلخ گذشته از دنیای تنگ و تاریک اندیشه خمینی یعنی از دنیای جهل و جبر بنیادگرایی مذهبی به دنیای آگاهی و اختیار و آزادی میسر سازند. این راه کماکان با تمامی سختی ها و مرارتها و صد البته بازهم جانفشانی ها و خون دل خوردنهای هر چه بیشتر بازهم در درجه نخست از عناصر پیشتاز و سازمان رزم مجاهدین خلق ایران و رهبری آن، ادامه خواهد داشت.

روزی مجاهد خلق بنیانگذار شهید سعید محسن که اعدام خود را مسجل می دید، توسط مجاهد خلق عباس داوری به «مسعود» پیغام داد: ”سلام مرا به مسعود برسان. به او بگو که مسئولیتهای تو خیلی سنگین شده و تنها فردی هستی که از کمیته مرکزی باقی مانده‌ای، تمامی تجربیات سازمانی در وجود تو متبلور است، بار امانتی است که در این مرحله به تو سپرده شده، کوران حوادث زیادی را خواهی دید، به فتنه‌های زیادی خواهی افتاد، تمام تمجیدها نثار ما خواهد شد، چون ما شهید می‌شویم و تمام تهمتها نثار تو خواهد شد، چون می‌دانم به مبارزه خودت ادامه خواهی داد و وارد مراحلی می‌شوی که خیلی یلی بالاتر از ماها قرار خواهی گرفت، زیرا تو هر‌روز و هر‌ ساعت شهید خواهی شد، یک شهید مجسم“.

مجاهد خلق شهید سعید محسن در دفاعیاتش در بیدادگاه نظامی گفته بود: « تا ظلم هست مبارزه هست و تا مبارزه هست، شکست و پیروزی هست ولی سرانجام پیروزی متعلق به خلق است.».

اگر پیروزی در مبارزه را قانونمند و تنها در چارچوب یک تشکیلات منسجم و انقلابی میسر بدانیم و به گفته یکی از همین جماعت نادم که در این باره در توصیف تشکیلات مجاهدین سروده بود:

«باتو قصه شکست توده ها –
سراب با تو خلق رنجدیده همسفر
با هزاران کاروان آفتاب»

و اگر هر تشکیلات نیازمند یک راهبر و راهنما و راهگشا است، آنگاه به نقش بی بدیل«مسعود رجوی» بعنوان یک «مجاهد خلق» بنا به همان پیام شهید بنیانگذار مجاهد خلق سعید محسن پی خواهیم برد . او دقیقا شرایط بغرنج امروز را بخوبی پیش بینی کرده بود همانگونه که در اوج اقتدار ساواک و رژیم گذشته «پهلو گرفتن دماغه کشتی پیروزی در ساحل امن آزادی » را پیش بینی کرده بود. بله مجاهد شهید سعید محسن از آنچه که این روزها می گذرد، آگاه بود که هر پس مانده ای در قدم نخست برای ابراز «برائت» از گذشته خود، مجبور است، چهره «مسعود» را به آنچه که خود بدان گرفتار آمده است، ملوث ساز . چرا که وجود و چهره مسعود رجوی تداعی گر این شعر از عارف نامی ایرانی، ابوالسعید ابی الخیر است:
دل گــر ره عــشــق او نــپــویـد چــه کــنـد جـــان دولــت وصــل او نــجــویــد چــه کــنــد
آن لـحـظـه کـه بــر آیـنـه تــابــد خـورشـیـد آیـیـنـه انــا الــشــمــس نــگــویـد چــه کــنــد
***
ای بـاد ! بـه خـاک مـصـطـفـایـت سـوگـنـد بــاران ! بــه عــلــی مــرتــضــایـت ســوگــنـد
افـتـاده بـه گریه خـلق، بـس کـن بـس کـن دریــا ! بــه شــهــیـد کــربــلــایـت ســوگــنــد
***
درویـشـانـنـد هـر چــه هـســت ایـشـانـنـد در صـــفـــه یـــار در صـــف پــــیـــشـــانـــنـــد
خــواهــی کــه مــس وجـــود زر گــردانــی بـــا ایــشــان بـــاش کــیــمــیــا ایــشــانــنــد
***
گــر عــدل کــنـی بــر جــهـانــت خــوانـنــد ور ظــلــم کــنــی ســگ عــوانــت خــوانــنــد
چــشــم خــردت بــاز کــن و نـیـک بــبــیـن تـــا زیــن دو کــدام بـــه کــه آنــت خــوانــنــد
***
گـه زاهـد تــسـبــیـح بــه دسـتـم خـوانـنـد گــه رنــدو خــرابــاتــی و مــســتــم خــوانـنـد
ای وای بـــه روزگـــار مـــســـتـــوری مـــن گـر زانـکـه مـرا چــنـانـکـه هـسـتــم خــوانـنـد
***
شـب خـیز که عـاشـقان بـه شـب راز کنند گـــرد در و بــــام دوســــت پــــرواز کـــنـــنـــد
هـر جـا کـه دری بـود بـه شـب بــربــنـدنـد الــا در عــاشــقــان کــه شــب بـــاز کــنــنــد
***
مـردان رهـش مـیـل بـه هـسـتـی نـکـنـنـد خـودبــیـنـی و خـویـشـتـن پـرسـتـی نـکـنـنـد
آنـجــا کــه مــجــردان حــق مـی نـوشــنـد خـم خـانـه تــهـی کـنـنـد و مـسـتـی نـکـنـنـد
***
خــلــقــان تــو ای جــلــال گــونــاگــونــنــد گـاهـی چـو الـف راسـت گـهـی چـون نـونـنـد
در حــضــرت اجــلــال چــنــان مــجــنـونـنـد کـــز خـــاطـــر و فـــهــم آدمــی بـــیــرونــنــد
***
مــردان تــو دل بــه مــهـر گــردون نـنـهـنـد لــب بــر لـب ایـن کــاســه پــر خــون نـنـهـنـد
در دایــــره اهــــل وفــــا چــــون پــــرگــــار گــر ســر بــنــهــنــد پــای بــیـرون نــنــهــنــد
***
دشــمـن چــو بــه مــا درنـگــرد بــد بــیـنـد عـیـبــی کـه بــر مـاســت یـکـی صــد بــیـنـد
مـــا آیــنــه ایــم، هــر کـــه در مــا نــگـــرد هـر نـیـک و بــدی کــه بــیـنـد از خــود بــیـنـد

………..
………..

اشتباه نشود «مسعود رجوی» نه معصوم است ونه همچون هر انسانی دیگر عاری از آزمون خطا و اشتباه. از قضا او شاید بیشتر اشتباه کند چرا که در پس تسلیم طلبی و وادادن بسیاری از مدعیان مبارزه، با سازمانش یک تنه بار یک انقلاب در مسیر سرنگونی محتوم رژیم آخوندی را بدوش می کشد و دقیقا از همین زاویه بیشتر در معرض خطا و اشتباه قرار دارد اما او نه از بابت اشتباه و خطا بلکه درستی عمل و راه، مورد حمله کینه توزانه همه آنهایی قرار دارد که تاب به پایان رسیدن این «شب شوم »و دمیدن «صبح صادق» را ندارند.

و دقیقا بخاطر همین جایگاه بی بدیل «مسعود» بود که شاعر نادم امروزی در وصف او سروده بود:

«وه که تو مسعودی و مسعود خلق/شهد ببارد همه از نام تو»

بله بگذارید برای ثبت در تاریخ هم شده ، سخنان مجاهد خلق شهید محسن را اینگونه در شرایطی که در آن قرار گرفته ایم. بیان کنم، اما قبل از طرح آن اجازه می خواهم عرض کنم که خامنه ای را در متن زیر نه «یک فرد» بلکه نماینده یک نگرش و یک تفکر مادون تاریخی و پاسدار «دنیای جهل و ناآگاهی و بردگی» و رجوی هم نه بعنوان «یک فرد »بلکه نماینده یک تفکر و اندیشه و یک جریان که «گذار از دنیای جهل و ناآگاهی و بردگی به دنیای آگاهی و اختیار و آزادی» را وجه همت خود قرار داده است بنا به تجربیات خود، ارزیابی کنم. بله:

«تا خامنه ای هست، رجوی هم خواهد بود، تا خامنه ای هست، مبارزه هم خواهد بود، تا مبارزه هست شکست و پیروزی هم خواهد بود ولی سرانجام پیروزی متعلق به رجوی است.»

و دقیقا از همین جاست که «مسعود» و نام او برای مجاهدین و همراهانشان، آرامش و قوت قلب و نشاط و پایداری بهمراه داشته و برای خامنه ای و پس ماندها و عمله اکره استبداد دلشوره و نگرانی و خواب آشفته سرنگونی را تداعی خواهد کرد. این است آن قانون جاذبه و دافعه ای که از آن یاد کردم.

چرا؟. بازهم به تجارب و خاطرات خود رجوع خواهم کرد، آنهم در روزگاری که به ایران بازگشتم و رژیم آخوندی و گشتاپویش را از خود خواهان یک چیز از خود در «داخل» و تحت فشار طاقت فرسا و شکنجه های روحی و روانی، دیدم: «تخریب مسعود رجوی آنهم به هر شکل و شیوه ممکن» همان چیزی که امروز پس مانده مصداقی دویست صفحه، دویست صفحه در باب آن در آرامش «خارجه» می نویسد.

به شرح این خاطرات در بخش بعدی خواهم پوداخت، لطفا با من همراه باشید.

علبرضا یعقوبی

۱۸ آذر , ۱۳۹۳