نعمت فیروزی
در حالی که جنگ وارد هفته پنجم خود میشود، آینده ایران بیش از پیش در پردهای از ابهام فرو رفته است. تا اینجای کار، پس از ۳۶ سال دیکتاتوری مطلق، تخت سلطنت خامنهای به پسرش رسید و ولایت فقیه موروثی شد؛ واقعهای که در “جنگ شاهزادگان”، شکستی سنگین برای رضا پهلوی به بار آورد.
رضا پهلوی این روزها به “چوبی دوسر طلا” میماند؛ شیئی بیمصرف در میدان جاذبه قدرت. او نه در معادلات قدرتهای خارجی جدی گرفته شد تا به بازی راه یابد، و نه در صحنه داخلی توسط “برادران پاسدار و انتظامیاش” جدی تلقی شد. مهندسی جانشینی در دل ساختار ولایت فقیه با قوارهی مجتبی خامنهای، عملاً با ژستی تمسخرآمیز، امکان هرگونه بازگشت رقیب سلطنتی را به سخره گرفت. گویی تاریخ در طنزی تلخ، میان دو شکل از موروثیسازی قدرت، یکی را تثبیت و دیگری را به حاشیهای بیاثر تبعید کرده است. مشخص شد که در پس تمام نرمشها و کرنشهای رضا پهلوی در قبال سپاه، جنایتکاران این نهاد تنها یک “بیلاخ” به او نشان دادند! اگر در قحطالرجالی آغاز فاشیسم دینی، آخوندها مجبور بودند رئیسجمهوری از خارج بیاورند تا مقبول غرب شوند، اکنون که در جنگ با همان غربند و خودشان “شاهزاده” دارند، چرا باید از خارجه شاهزاده بیاورند؟ “جنگ شاهزادگان” در حکمرانی ملایان، شاید مضحکترین طنز قرن بیستویکم باشد که در بطن خود، درسهای عبرتآموزی برای فهم سازوکار بازتولید قدرت در پوششهای متفاوت دارد.
در حالی که آتش جنگ با تمام قوا بنیانها و زیرساختهای هستی کشور را تهدید میکند، بهروشنی میبینیم که هیبتِ جنگ، متاعِ پشتِ ویترین و دکانِ تنوع نیست که به سفارش مشتری و طبقِ منوی درخواستی سِرو شود؛ بلکه سلاخخانهی انسان است که در ذاتش نه سفارش میپذیرد و نه به سفارشدهنده تخفیف میدهد. جنگ، ماهیتی مخرب، منهدمکننده و دردناک دارد و افسانهی “جنگ بشردوستانه” نیز دجالگریی بیش نیست. جنگها همیشه بر اساس منافع طرفین درگیر آغاز میشوند؛ از این رو حباب دجالگریِ رضا پهلوی ترکیده و نام او و رعایای پیرامونش در زمره خائنانی که بیگانه را به جنگ علیه میهن فراخواندند، ثبت شد؛ امری که در تاریخ ۲۵۰۰ ساله پادشاهان ایران بیسابقه بوده و بیانگر وطنفروشی فوقتصور این سلسله است.
ثابت شد که بمباران نه منجر به فروپاشی خودبهخودی میشود و نه به قیام مردم کمکی میکند، بلکه تنها به “ریز بافت کردنِ” تور اختناق یاری رسانده و دست فاشیسم دینی را در سرکوب وحشیانه بازتر کرده است. واقعیت عریان این است که سرنگونی حکومت، تنها با “نیروی جانبرکف مسلحِ سازمانیافته روی زمین” طی یک پروسه عملی محقق میشود.
در چنین شرایط خطیری و در متن تلاقی جنگ خارجی و بحرانهای عمیق، فاکتور جدیدی وارد معادله ایران شد: اعلام علنی ارتش آزادیبخش ملی در داخل خاک میهن. این فاکتور ملی، متغیری است که تحولات آینده جنگ را به شدت تحت تأثیر قرار خواهد داد. این ارتش، ۵ روز پیش از آغاز جنگ، با عملیاتی بزرگ در قلب تهران و حمله به “بیتالعنکبوت” خامنهای، با آتش از خود رونمایی کرد. اگرچه رژیم از ترس، سعی در نادیده گرفتن ابعاد این عملیات داشت، اما این واقعه نشان داد که پاسخ مسئله ایران در “آتش و ارتش آزادی” است، نه در چشم دوختن به سرابِ جنگ شاهزادگان.
تاریخ در قرن گذشته، شاهد تلاقی مشابهی میان بحران سیاسی-اجتماعی و جنگ خارجی بود که منجر به برآمدن ارتشی سرنوشتساز شد: انقلاب چین. ارتش آزادیبخش خلق چین از دل “راهپیمایی بزرگ” (۱۹۳۴-۱۹۳۵) متولد شد؛ حرکتی که در پاسخ به فشارهای نظامی “چیانگ کایچک” آغاز گشت. آن عقبنشینی طولانی با تلفات عظیم همراه بود (از ۱۰۰ هزار نفر تنها ۶ تا ۷ هزار نفر باقی ماندند)، اما همان هسته سخت، تحت رهبری مائو تسهتونگ، به بدنه اصلی ارتشی میلیونی تبدیل شد. با آغاز جنگ دوم چین و ژاپن در سال ۱۹۳۷، تناقض میان اشغال خارجی و ناتوانی دولت مرکزی، فضا را برای نیروهای برخاسته از دل راهپیمایی بزرگ باز کرد تا با سازماندهی تودهای و جنگ چریکی، خود را به عنوان ابزار واقعی مقاومت تثبیت کنند. تجربه چین نشان میدهد که در دل یک جنگ خارجی، امکان زایش نیرویی وجود دارد که بنیانهای نظم کهن را منهدم کرده و مسیر تازهای برای تحول تاریخی میگشاید.
جنگ کنونی، موضوع «چه کسی آیندهی ایران را نمایندگی میکند» را بهگونهای بیسابقه عریان کرده است. تشدید رقابتها در میان اپوزیسیون، برخی را دچار شتابزدگی “از هول حلیم در دیگ افتادن” کرده است. بقایای سلطنت، موفقیت خود را در پیوند با قدرت بیگانه دیدند و اکنون سرنوشتشان به سرنوشت جنگ گره خورده است. در کنار آنها، مجموعهای از نیروهای جمهوریخواه و فعالان مدنی قرار دارند که بهدلیل پراکندگی و فقدان راهبرد مشترک، هنوز به نیرویی مؤثر بدل نشدهاند. تصور خامِ ساختن آلترناتیو با گردهم آوردن چند “چهره منفرد” (مشابه تجربه شکستخورده ۱۴۰۱)، نشان از ناتوانی در درک پیچیدگی مبارزه دارد؛ چرا که کمبود سازمانیافتگی و کادر فداکار و استراتژی چگونگی سرنگونی را نمیتوان با کنفرانس در باره آینده بعد از سرنگونی، جبران کرد.
در این میان، سازمان مجاهدین خلق ایران و شورای ملی مقاومت، به عنوان تنها نیروی سازمانیافتهی سیاسی–نظامی، با معرفی «دولت موقت جمهوری دموکراتیک»، کوشیدهاند پاسخ مشخصی به خلأ قدرت ارائه دهند. این تلاش، بر ضرورت عبور از وضعیت تعلیق و بیافقی در سپهر اپوزیسیون تأکید دارد.
.. اکنون با توجه به جنگی که در آسمان میهن جریان دارد، میهن ما در سالی سرنوشتساز قرار گرفته است. آیا زمان آن فرا نرسیده است که بهدور از توهمِ دخالتِ “منجی خارجی” و بازیهای بیحاصلِ رسانهای، و تشکیل قارچ گونه آلترناتیوهای کاغذی بر تنها آلترناتیو واقعیِ تغییر یعنی «نیروی سازمانیافتهی داخلی» تمرکز شود؟
تجربهی ۲۵ روز جنگ نشان داد که نه کرنش در برابر پاسداران و نه دریوزگی در آستانهی قدرتهای بیگانه، هیچکدام قفلِ بستهی ایران را نمیگشاید. اگر “راهپیمایی بزرگ” مائو، هستهی سختِ ارتش خلق را صیقل داد، دههها پایداری در برابر فاشیسم دینی نیز امروز به فاکتور “ارتش آزادی” منجر شده است که ۵ روز پیش از جنگ، امضای خونین خود را بر دیوارهای بیت العنکبوت خامنه ایی نشان داد.
امروز، در تلاقیِ آتشِ خارجی و انفجارِ خشمِ داخلی، نقابها کنار رفته است. “جنگ شاهزادگان” می رود که به تاریخ بپیوندد و “جنگِ خلق با فاشیسم” آغاز شده است. اکنون زمانِ انتخاب میان «تماشاگریِ منفعل در ویترینِ سوپرمارکتِ جنگ» یا «پیوستن به تنها ستونِ استوارِ مقاومتِ میدانی» است. سرنوشت ایران نه در واشینگتن و لندن، بلکه در دستانِ ارتش آزادیبخش و در شعلههای برخاسته از قلب تهران رقم خواهد خورد. این همان فاکتور جدیدی است که هیچ معادلهای بدون آن به جواب نخواهد رسید.



















