نعمت فیروزی
به یاد جاودانه فروغ ها که هریک عالمی بودند.
در تاریخ، لحظاتی هست که واژهی «لحظه» برای آن کفایت نمیکند؛ باید با تمامی رگها حسش کرد. عملیات فروغ جاویدان یکی ازهمان لحظات است. فروغ جاویدان، نه صرفاً یک عملیات نظامی، نه حتی به عنوان یک خیزش انقلابی، بلکه لحظه ای است که واقعیت بیرونی با تپش درونی یک ملت همصدا میشود؛ نقطه ای از آگاهی که نه برای بقا، که برای بازتعریف هستی یک ملت شکل گرفت. همچون تبلور یک آگاهی جمعی که به نقطه جوش رسیده باشد. لحظه ای که تصمیم ازجنس تاکتیک نبود، از جوهر ضرورت بود. از آن دست تصميم ها که نه براساس محاسبه سود و زیان، که از اوج مسئولیت و شرافت انسانی اتخاذ میشوند. آنچه در تیرماه ۱۳۶۷ رقم خورد، تنها نبردی با ارتش نبود، بلکه تلاشی بیوقفه برای نجات معنایی بود که داشت در گرداب صلح تحمیلی دفن میشد. فروغ جاویدان، بیش از آنکه یک لشکرکشی باشد، یک لحظهی اخلاقی بود. ارتش آزادی بخش ملی، پس از فتح مهران، هنوز نفس تازه نکرده بود که ناگهان با پذیرش آتش بس مواجه شد. اتفاقی که اگر سکوت میکرد، نه تنها ارتش، بلکه خاطرهای ازمقاومت، به بهای آرامش، در خاک دفن میشد.

در این بزنگاه، فرمانده مقاومت، مسعود رجوی، نه با منطق پیروزی وشکست، بلکه با حسِ تب دار تاریخ تصمیم گرفت وگفت: اگر امروز نرویم، اگر همین حالا نرویم، خیلی دیر خواهد شد. این نه یک پیشبینی بود، بلکه نوعی شهود بود؛ شهودی از آنچه میتوانست فراموش شود، اگر به آن جان دوباره داده نمیشد. این همان لحظه ای است که در آن، انسان از خود فراتر میرود، نه برای فتح، بلکه برای حفظ معنایی که در حال فروریختن است.
حکومت ایران نام آن را «مرصاد» گذاشت؛ با زبانی که همواره حقیقت را قلب میکند. هر سال با کاروانهای نمادین وخاکآلود، خاکی را می پیماید که درآن، نَه جنگ، بلکه کابوسش دفن شده است. اینهمه برای مهار چیزی است که هنوز زنده است: خاطرهای که از حافظه حذف نمیشود، زیرا هنوز در نبض این خاک سوخته میتپد. در آن روزها، مرز میان جسارت وخیانت، تنها به پهنای یک نفس بود. ارتش آزادی بخش ملی ایران، نه بخاطر قدرت، که بخاطر ضرورت هستی خود به پیش رفت. ضرورتی که درنگ، آن را از معنا تهی میکرد.
در شکاف لرزان میان آتش بس وقطعنامه، آنجا که حکومت به نیت دفن مقاومت، درلبخند صلح، زهر ریخته بود، رهبری مقاومت دریافت که باید رفت؛ برای آنکه مرز میان شرافت وخیانت خطی از خون می باید کشید. برای آنکه تجربه خیانت بار حزب توده پشت سر بود. وقتی هستی یک آرمان به یک تصمیم بند باشد، عقب نشینی دیگرعقب نشینی نیست، انکار خویشتن است.

وفروغ جاویدان، همین بود؛ نه صرفاً عبور از مرزها، که عبور از منطقی که امنیت را به قیمت فراموشی میخرد. حرکت به سوی آینده که با تسلیم آغاز نمیشود. فروغ، خود حماسه بود، بیداریِ یک نسل با رهبری مختص خودش بود. مرز بود ونبود، واگر فروغ نمی بود دیگر آنچه می ماند، اصالت نداشت، با افرادی مملو از خاطرات باخته.
فروغ متکاثف از حماسه میان شعله ها بود. زنان درفروغ، نه استثنا بودند، نه تصویرسازی تبلیغاتی. آنان نیروی محوری مقاومت بودند. آنچه بعدها در قیامها دیدیم، تداوم همان جریان است. نه اتفاقی، بلکه قانونمند. اگر امروز، زنانی در خیابانها پرچمدار خیزشاند، ریشه اش درهمان خاکی است که طاهره طلوع بر آن ایستاد. در میان شعله های فروغ، قامت زنی برخاست؛ فرا تراز شجاعت. نامش طاهره طلوع بود، اما او را با نام فرمانده سارا میشناختند. نامش ضربان فروغ است. فرمانده سارا، زنی اگر چه بسان افسانه ها، اما از پوست واستخوان بود. تصویر قامت نگون سارش بر بلندی های حسن آباد، با دشنه ای در قلب، فراتر از تراژدی بود؛ آن، لحظه ای از تاریخ بود که در آن مظلومیت وشهامت، در هم آمیختند. نه چون قربانی بود، بلکه چون پذیرفت بایستد، جایی که دیگران وا میدادند.
درختی که پیکرش را زینت خویش ساخته بود، سالها بعد قطع شد. نه از فرسودگی، بلکه از وحشت. درخت طاهره را کشتند، چون او نماد زنی شد که بدل به افسانه شد. هنوز نفس میکشد. چون برق خاطره فرمانده سارا را در هر برگش تکرار میشد وهیچ گور دستهجمعی نمیتواند خاموشش کند. آنها میدانستند که بعضی مرگها، زندگیاند. وبرخی هرگز نمی میرند، چون هنوز درحافظه دشمن
زنده اند.
طاهره طلوع، نه یک فرد، بلکه نقطه تلاقی تاریخ وجنسیت بود. او نه به دنبال قهرمانی، که در جست وجوی معنا جنگید. گاه آن قدر از خود عبور می کنی که دیگر بازگشتی ممکن نیست؛ چون آنچه پشتسر گذاشتهای، نه مسیر، که خویشتن بوده است. طاهره از خود گذشته بود، نه برای آن که قهرمان شود، برای آن که خیانت نکند، نه به آرمان، بلکه به خویشتن اصیل.

هنوز، دهه ها پس ازآن نبرد، وقتی سربازان حکومت از زنان مجاهد حرف میزنند، واژههایشان بهجای تحقیر، از حیرت سرشار است. یکی از آنها گفت: «به چشم خودم دیدم زنی با تیربار ۸ کیلویی، از تنگهٔ چهارزبر بالا میآمد… مثل باد». چشمشان یارای دیدن آن همه شجاعت را نداشت. چیزی که از جنس اسطوره است نمیتوان آن را کوچک کرد. آنها از زنان مجاهد در چهارزبر و
حسن آباد که سخن میگویند، زبانشان ناخودآگاه از تحسین سرشار میشود. حیرتزده، انگار در حال بازگو کردن افسانه ای باشند که در داستانها خوانده اند.
فروغ جاویدان، برشی از زمان نیست، پیوستگی لحظه ای است که هنوز ادامه دارد. آن بذرها که در دشت حسنآباد با خون آبیاری شد، حالا در هیئت کانونهای شورشی روییدهاند. این جریان، حادثه ای گذرا نیست؛ قاعدهای است قانونمند. زنانی که امروز در خط مقدم خیزشها هستند، امتداد همان نوریاند که در فروغ شعله گرفت. اگر امروز دخترانی به خیابان میآیند که مرگ را به قیمت فریاد میخرند، این معجزه فروغ است.
وشاید راز جاودانگی فروغ همین باشد: نه در پیروزی اش، بلکه درزنده ماندنش. در این که حتی شکست آن هم از جنسی دیگر بود شکستی که بذر شد، نه پایان. واکنون، وقتی بر بلندای آن روزها میایستیم، درمییابیم که فروغ، یک عملیات نبود، یک پاسخ بود. پاسخی به پرسشی که هنوز باقی است: سرنگونی!

فروغ جاویدان، هنوز در حافظه ایران زمین نفس میکشد. به گامهای سنگین جوانان در کف خیابان نیرو می بخشد، فقط متعلق به برهه ای از تاریخ نیست؛ تجربه زندهای است که هر بار در هنگامه قیام، دوباره متولد میشود.
فروغ جاویدان، یک یورش نبود؛ انکارِانفعال بود. ضربه ای بود که قفل تاریخ را در آستانه بستهشدن (لا اقل برای یک دوره)، با ضربهای باز کرد. وشاید در همین است که معنا بیمه نامه به خود گرفت؛ نه در موازنه قدرت، بلکه در بازتعریف زمان. در واژگونی ترسی که حکومت با پذیرش صلح میخواست به جامعه تزریق کند، فروغ، هشداری بود: هنوز کسی هست که نبرد را معنا می کند.
فروغ جاویدان، عملیات ناتمام سرنگونی است. نه پایان یافت، نه خاموش شد. هنوز در آب وخاک ووطن جاری است، در هر خیزش، در هر فریاد، در هرنگاه پرسش گر نسل جدید. طلایه داران آن ارتش، امروز با نام کانونهای شورشی، در جغرافیای ایران پراکندهاند، اما قلبشان در دشت حسنآباد میتپد.
واگر بخواهیم بفهمیم که چرا هنوز از آن میهراسند، کافی است بدانیم که هر حقیقتی که سرکوب شود، بدل به اسطوره میشود. وفروغ با نسل خاصش وتصمیم خاص تر فرمانده اش، حالا دیگر جان یک حقیقت جاری، یک اسطوره است که بعید است تکرار شود.



















