قتل عام‌ ۶۷ ، دادخواهی، و پیکار بر سرِ «هویت»

نعمت فیروزی

از کهن‌ترین تجلیات قدرتِ مطلقه، تصمیم گیری درباره زندگی ومرگ انسان است؛ تصمیمی که تاریخ اندیشه، از آغاز تا امروز، آن را پیوسته به پرسش کشیده است. مسیر تمدن بشر را  به بیانی می‌توان در فاصله گرفتن از این تصمیم عهد وحش، و نزدیک شدن  به کرامت ذاتی انسان و مصونیت حقِ حیات او تعریف کرد. در هر عصری و هر کشوری، هر دیکتاتوری که احساس کرده‌ حقیقتِ زیردستش توانِ برهم‌زدنِ نظمِ او را دارد، به آخرین ابزارِ خویش متوسل شده اند: کشتارِ دسته‌جمعی و محوِ فیزیکی. 

از کشتارگاههای فاشیسم در سدهٔ بیستم تا سرکوب‌های خونینِ حکومت‌های دیکتاتور، هدفِ نهاییِ ماشینِ قتل‌عام، علاوه بر گرفتنِ جانِ انسان‌ها، پاک‌کردنِ امکانِ تفکر، مثله‌کردنِ اراده«نه گفتن»، و تحمیلِ یک فراموشی اجباری بر حافظه جمعیِ ملت‌ها بوده است. نسل‌کشی‌ها زمانی آغاز می‌شوند که قدرت، توانِ پاسخ‌گویی به آرمانِ مخالف را از دست می‌دهد و تنِ اسیر را آخرین سنگر برای اثباتِ خودکامیِ خویش می‌یابد. برای مدتی طولانی، سال‌ها پیش از آنکه واژه‌های «حقوق» و «کرامت انسانی» در وجدانِ جمعیِ ما ریشه بدواند، خاکِ ایران زیر سایه‌ی سنگین استبدادی نفس می‌کشید که جان، روان و اندیشه‌ی انسان را ملکِ موروثیِ خود می‌دانست. در همین راستا بود که خمینی با فتوایی خونین و با قصدِ نسل کشی تلاش کرد تا ایدئولوژیِ سرکوب و خلافت‌عثمانی را با ورژن شیعه بر پا کند. 

در تابستان سال ۱۳۶۷، جلادان با هیأت‌های مرگ آمدند تا قصابی کنند. اما در برابرِ این موجِ بی‌رحمِ تاریکی، نسلی قد برافراشت که خطِ سُرخِ حیاتش با دیگران فرق داشت. اکثر آنان را جوانان، آزادمردان و زنانی از اعضا و هواداران سازمان مجاهدین خلق تشکیل می‌دادند. این‌ها نه عابرانِ بی‌خبرِ تاریخ؛ که نسلی بودند تربیت‌شده در یک «تشکیلات»؛ الگویی از انضباط، آگاهی ایدئولوژیک، و سازمانی که توانسته بود مفهومِ «فدا» را از یک واژه‌ی ذهنی به زیستِ روزمره‌ی انسان بدل کند.

در آن سالها وقتی طوفانِ خشنِ سرکوب وزید و پای «قیمت دادن» و «بر سرِ موضع ماندن» پیش آمد، بسیاری شقه شقه و بعد دود شدند! این عیارِ تشکیلات و آرمانی بودنِ مجاهدین بود که ایستاد. آنها تشکیلات را نه فقط ابزاری برای سیاست و ایدئولوژی، که ساختاری برای تربیت انسانِ “سرموضع” ساخته بودند؛ انسانی که در برابر سؤالِ ساده اما مرگبارِ «آیا هنوز بر سرِ آرمانت هستی؟»، مرگ را می‌پذیرفت اما شرافتِ آرمانی‌اش را به مسلخِ تواب‌سازی و ندامت نبرد.

در کجای جهان می‌توان نمونه‌ای یافت که هزاران زندانیِ دست‌ بسته و اسیر، در طول چند هفته، یکی‌یکی بر سرِ یک واژه—بر سرِ یک «نام» و یک «هویت سیاسی» —به پای چوبه‌ی دار بروند و چشم در چشمِ جلاد، «نه» بگویند؟ این همان نقطه‌ای است که قتل‌عام ۶۷ را به یک منبع الهام وانگیزه تاریخی بدل می‌کند.

به لحاظ سیاسی و اجتماعی، قتل‌عام ۶۷ مشروعیتِ اخلاقی و تاریخیِ حاکمیت را برای همیشه در خاک دفن کرد و خاوران‌ها را به کانون‌های انفجاری و آگاهیِ انقلابی برای نسلهای بعدی بدل ساخت. این قتل عام در همان آغاز، شمشیری شد که خمینی و جانشینش را از هم جدا ساخت، و در نسل بعد موج بلند دادخواهی را پدید آورد که ادامه دارد . پخشِ نوارِ منتظری در سال ۱۳۹۵ یک گواهی تاریخی انکار ناپذیر، از جانشین خمینی بود که به عمیق تر کردن شکاف در پیکرِ نظام انجامید. نواری که از دلِ تاریك‌ترین دالان‌های حاکمیت بیرون زد و نشان داد که قتل عام تصمیمی برنامه ریزی شده از سالیان قبل بود و نمی توان آن را عکس العمل در قبال عملیات فروغ جاویدان توجیه نمود و رژیم را تطهیر کرد. و چنین شد که دادخواهی، به موج بلند دیگری دست یافت.

دادخواهی، نخست در خاطره‌ها رنج بود و در شهادت‌نامه‌ها سند؛ سپس جان گرفت و در طومارها و یادبودها به مطالبه‌ بدل شد؛ موجی بر فراز موج‌های سرنگونی. از این نقطه، به صحنه‌ی گواهی، بازسازیِ حقیقت، و خط سرخِ مرزبندیِ خائن و تواب با «سرموضع» تبدیل شد. اینجا دیگر با اشک و مظلومیت تعریف نمی شود. در این نقطه عطف بود که، بخشی از استراتژی سرنگونی شد و زبان جامعه را دگرگون کرد و در حافظه‌ی ماندگار مردم جای گرفت.

پروژهٔ تواب‌سازی و جراحیِ هویت

در منطق، خیانتِ یک تواب یا انحرافِ یک فرد به یک جنبش، فقط موضوعِ یک پرونده‌ی شخصی نیست؛ موضوع این است که فاشیسمِ دینی دریافت وقتی نمی‌تواند اصلِ قتل عام ۶۷ را انکار کند، سعی کرد «هویتِ» آن را مصادره کند. این‌جا بود که مهره‌هایی چون مصداقی وارد صحنه شدند؛ نه برای نفیِ اعدام‌ها، که برای تقلیل و نفیِ هویتِ ۹۰ درصدیِ مجاهدینِ سرِ موضع. برای این‌که خونِ پرشرارِ مجاهد و مبارز را بگیرند و بر تنِ یک تواب، جامه‌ی «علم‌دار» بپوشانند، تا مرزِ میانِ ایستادگی و تسلیم، میانِ خائن و خادم، در غبارِ واژه‌ها گم شود.

این پروژه‌ زمانی کاملاً عریان شد که همان عناصر، پس از پروژه سفید سازی حمید نوری جلاد، به آغوشِ بقایای سلطنت چرخیدند. این چرخش، حادثه‌ای اتفاقی نبود؛ پژواکِ یک پیوندِ قدیمی بود. نشان داد که چگونه استبدادِ شیخ و شاه، در بزنگاه‌های تاریخی، زبانِ یکدیگر را می‌فهمند. بقایای سلطنت که می‌کوشیدند با شست‌وشوی ساواک و گناهکار جلوه‌دادنِ انقلابیون ۵۷، جنایات خود را انکار کنند، به توابانی نیاز داشتند که بگویند: آرمان و مبارزه از اساس اشتباه بوده است! استفاده از نام‌های بزرگان مبارزات گذشته و نمایش‌های رسانه‌ای، نه برای احترام به رنجِ آنان، که برای تبدیلِ آرمانِ آزادی به بازگشتِ ارتجاع و استبداد موروثی بود. وچنین شد که جنبش دادخواهی خط سرخ مرزبندی با نظم حال و گذشته را پر رنگ تر نمود.

بله دادخواهیِ قد کشید و به نبرد با منطق استثمار خون در دو فاشیسم (دینی و سلطنتی) برخاست. نیرویی که نتواند از دستبرد به هویتِ شهیدانش نگهبانی کند، اول هویت شهیدانش رامصادره و سپس خودش را خفه می کنند. اما حقیقت، اگرچه زخمی و طولانی، سرانجام از میانِ توفانِ تحریف در چند قیام بیرون زد؛ وقتی بایستیم هیچ نمایشی نمی‌تواند مرزِ خائن و سرموضع را محو کند.

امروز، ۱۲۰ سال پس از مشروطه، ماراتنِ آزادیِ ایران به واپسین منزلگاهِ خود رسیده است. اگر مشروطه زاییده‌ی درد بود اما بی‌یاور ماند و به دست قزاق‌ها و درباریان افتاد، و اگر قیام ۵۷ پیکری بی‌سر شد که ارتجاعِ مذهبی آن را برباید؛ این‌بار اما حماسه‌ی تابستان ۶۷ و امتدادِ آن در «کانون‌های شورشی»، پادزهرِ آن بی‌ساختاریِ تاریخی شده است.

این بار نوادگانِ ستارخان، هم با فاشیسم دینی حاکم می‌جنگند و هم با بقایای سلطنت که تواب ها را به خدمت گرفته است. تاریخ فراموش‌کار نیست. خاوران‌ها فراموش نشده‌اند. آنان بذرهایی در دلِ خاک‌اند که امروز شکوفه‌های «فرهیخته- ترین آبدارچی‌های» جهان را به گل می‌نشانند.