لمپنیزم سیاسی در جان شاه وشیخ

محمود نیشابوری

لمپنیزم در سیاست یعنی وقتی حکومت از مردم بریده باشد، چاره‌ای جز لمپن‌بازی برایش نمی‌ماند: دروغ، نمایش، چماق و معامله‌گری. لمپن نه طبقه دارد نه مرام. امروز اجیر این است، فردا نوکر آن. پول بده، فحش بده، چاقو بده، سینه می‌زند. حالا این خصلت وقتی از کوچه به کاخ و از تکیه به بیت راه پیدا کند، سیاست می‌میرد.

شاه این راه را خوب رفت. با کودتای ۲۸ مرداد که سرهنگ نصیری و شعبان بی‌مخ با پول سیا و اینتلیجنس سرویس از میدان شوش آدم جمع کردند و مصدق را انداختند، فهمید با مردم کاری ندارد. بعدش هم ساواک درست کرد که روشنفکر را در اوین بپوساند و حزب توده را سلاخی کند. وقتی دید زمین‌دارها ممکن است دردسر شوند، اصلاحات ارضی راه انداخت و دهقان را بی‌تشکل و بی‌زمین واقعی ول کرد توی حاشیه شهر تا گودنشین شود. اسمش را گذاشت انقلاب سفید. برای طبقه متوسط هم جشن هنر شیراز و جشن‌های ۲۵۰۰ ساله ساخت با ملیون‌ها دلار خرج، در حالی که نصف مملکت آب خوردن نداشت. آخرش هم که دید هیچ‌کس حزبی نمی‌شود، حزب رستاخیز را اجباری کرد: یا عضوی یا پاسپورت ممنوع. این یعنی حکومت لمپنی: همه‌چیز نمایش است. شاه = خدا. مخالف = توده‌ای، جاسوس روس، خرابکار. سیاست یعنی پرویز ثابتی در تلویزیون اعتراف پخش کند.

شیخ هم از فردای ۲۲ بهمن همین مسیر را رفت. گفت میزان رأی ملت است ولی وقتی مهندس بازرگان و بنی‌صدر را دید که رأی دارند، حذفشان کرد. وقتی ملی-مذهبی‌ها حرف زدند، شد لیبرال و منافق. دهه ۶۰ را با کمیته و خلخالی و اوین شروع کرد و منتقد را فله‌ای به دیوار بست. جنگ که تمام شد، گفت سازندگی، ولی رانت نفت را داد به قرارگاه و بنیاد. اسمش را گذاشت خصوصی‌سازی، ولی فولاد و مخابرات و معدن افتاد دست خودی. وقتی جنبش دانشجویی ۷۸ بلند شد، لباس‌شخصی با قمه ریخت توی کوی دانشگاه. ۸۸ شد خس و خاشاک. دی ۹۶ شد اغتشاش. آبان ۹۸ شد در خیابان کشتار کردن و اینترنت را بستن. سیاستش همیشه یکی بود: مداح وسط میدان، نماینده مجلس با نظارت استصوابی، و دشمن خارجی برای هر افتضاح داخلی. دلار ۵۰ هزار تومان شد، گفت کار دشمن است. هواپیما را زدند، گفتند خطای انسانی.

نقطه مشترکشان ترس از مردم است. شاه از جبهه ملی و بازار و روحانیت مستقل می‌ترسید چون پایگاه نداشت. شیخ از زن وجوان و سندیکا و معلم می‌ترسد چون پایگاه ندارد. برای همین هر دو به لمپن نیاز دارند. یکی شعبان بی‌مخ را علم می‌کند، یکی حاجی بخشی و حسین‌الله‌کرم را. یکی با کافه و کاباره مردم را سرگرم می‌کرد، یکی با هیئت و نوحه و سریال‌های صداوسیما. نتیجه یکی است: فساد. چون لمپن با ایدئولوژی نمی‌ماند، با پول می‌ماند. دربار پهلوی شد حیاط خلوت دلال‌ها و ژنرال‌ها. بیت هم شد شرکت سهامی برادران قاچاقچی و آقازاده‌ها.

این چرخه فقط با سرکوب ادامه پیدا می‌کند. چون مشروعیت نیست، هر اعتراض می‌شود فتنه. هر فتنه می‌شود خون. هر خون می‌شود ترس بیشتر و مشروعیت کمتر. شاه فکر کرد با حکومت نظامی آذر ۵۷ می‌ماند، رفت. شیخ هم فکر می‌کند با گشت ارشاد و اعدام می‌ماند. نمی‌ماند.

تاریخ صد سال اخیر یک خط بیشتر نیست: از کودتا به انقلاب، از انقلاب به سرکوب، از سرکوب به انفجار دوباره. تا وقتی قدرت از بالا بیاید، فرقی نمی‌کند تاج سرش باشد یا عمامه. هر دو برای بقا مجبورند لمپن بپرورند و مردم را تحقیر کنند.

راه خلاصی نه در نوستالژی سلطنت است و نه در وعده بهشت ولایی. ایران اگر می‌خواهد از این چرخه بیرون بیاید، باید بند ناف قدرت را از آسمان و از چکمه ببرد و به زمین وصل کند. یعنی نظمی دموکراتیک وسکولار، بدون شیخ و بدون شاه. جایی که هیچ‌ کس سایه خدا نباشد، هیچ‌کس فراقانون نباشد، و رأی مردم تنها معیار مشروعیت باشد. تا سیاست از دست لمپن‌ها دربیاید و مملکت نفس بکشد

ایران آزاده و آباد و دموکراتیک جایی برای نشو و نما های لمپنیزم، فحشی و تهمت و تحقیر نیست. این مشخص می شود در میدان عمل شاه و شیخ بدون پشتوانه مردمی همانند قارچ سردرآورده و تحمیل مردم شدند و درآیند ه ای نزدیک همچون کف روی آب  با مقاومت سر شته بخون و آزادیخواهان محو 

می شود.

نه شاه و نه شیخ

درود بر دولت موقت دمکرتیک – سلام بر رجوی