ابوذر غفاری
تولد قیامی که از دل تاریکی قد میکشد
در سرزمینی که آفتابش قرنها سنگینی استبداد را تاب آورده، امروز سایه مرگ بیش از هر زمان بر دیوارها کشیده شده است؛ سایهای که نه پنهان است و نه شرمگین. حکومت ایران، گرفتار در بحرانهای فزاینده، اعدام را نه بهعنوان “قانون”، بلکه بهمثابه تنفس مصنوعی برای بدنی فرسوده به کار میگیرد؛ بدنی که هر روز بیشتر نشانههای فروپاشی را در اندامهایش فریاد میزند.
این روزها تعداد اعدامها همچون ضرباهنگی سرد در گوش جامعه میپیچد. طنابها آویزان میشوند نه برای اجرای حکم، بلکه برای ساختن دیوار ترس؛ دیواری میان مردم و خیابان. حاکمیت، که از خیزشی دوباره در هراس مداوم است، مرگ را همچون سپری موقت جلوی سیلاب نارضایتی میگیرد.
اما در پسِ این خشونت آشکار، حقیقتی نهفته است که صاحبان قدرت میکوشند از دید خود پنهانش کنند:
هیچ حکومتی با هراس، پایدار نمیماند؛ هیچ قدرتی با مرگ، آینده نمیسازد و مرگی که ابزار مهار نیست؛ نشانه فرسایش است.
اعدامها بیش از همه در همان نقاطی اوج میگیرند که فقر، شکاف طبقاتی و درماندگی اجتماعی بیشترین عمق را یافته است. این تصادفی نیست. حکومت بهجای رسیدگی به ریشههای بحران، میکوشد دهان مردمی را ببندد که بیشترین انگیزه را برای اعتراض دارند.
اما تجربه تاریخی نشان داده است که خشونتِ تکراری، نه بازدارنده، بلکه فرساینده مشروعیت حکومت است. مرگِ روزانه شاید برای مدتی کوتاه بیصدا بگذرد، اما این خاموشی همیشه آرامش نیست؛ گاهی سکوتیست که در دلش هزار فریاد ذخیره میشود.
حکومت امروز تلاش میکند جامعه را به مرگ خو بدهد؛ حساسیت را از بین ببرد؛ خشونت را نُرم کند.
اما جامعهای که هر روز با واقعیت مرگ مواجه میشود، دیر یا زود برای زندگی برمیخیزد.
اقتصاد ریزش میکند، دیوار اقتدار میشکند.
بحران اقتصادی به مرحلهای رسیده که دیگر پنهانکردن آن ممکن نیست.
دلار، رکود، تورمِ بیمهار، فرسودگی طبقه متوسط، وفقر گسترده؛ همه در کنار هم موتور نارضایتی را روشن نگه داشتهاند.
جامعه احساس میکند چیزی از دست نداده مگر آیندهاش، و این خطرناکترین لحظه برای هر دیکتاتوری است:
مردمی که امیدشان را فروختهاند، اما ارادهشان را نه.
این همان جایی است که حکومت به مرگ پناه میبرد، چون دیگر هیچ پشتوانه اجتماعی برای مدیریت طوفان ندارد.
اما جامعهای که زیر این بار سنگین له نمیشود، دیر یا زود قد برمیافرازد.
قیامی که دیر نیست و سقوطی که محتوم است
نشانههای خیزش در لایهلایه جامعه قابل رؤیت است:
فاصله میان حکومت و مردم به شکافی تاریخی تبدیل شده؛
نارضایتی از طبقات پایین به طبقات متوسط سرریز کرده؛
گسلهای اقتصادی، اجتماعی و سیاسی بر هم منطبق شدهاند؛
و مهمتر از همه: روحیه ترس، جای خود را به امید و جسارت میدهد.
تمام این مؤلفهها معمولاً پیشدرآمد قیامهای اجتماعیاند، قیامهایی که ساختار قدرت را دگرگون میکنند.
تاریخ نشان میدهد حکومتهایی که برای حفظ قدرت به مرگ متکی میشوند، در نهایت خود قربانی همان منطق میگردند.
طنابهایی که امروز برای ترساندن مردم بهکار میرود، فردا به نماد سستی و درماندگی حکومتی بدل خواهد شد که از نفس افتاده است.
آیندهای که از دل تاریکی بیرون میزند
اگرچه فضای امروز ایران به ظاهر تاریک به نظر می رسد، اما در دل همین تاریکی، روشناییِ یک حرکت جمعی و اجتماعی عظیم و بنیان کن در حال شکلگیری است؛ روشناییای که نه از بیرون، که از درون جامعه میجوشد.
هر اعدام، هر سرکوب، هر فشار اقتصادی، نه سدّ راه، بلکه آجر دیگری در مسیر خشم انباشتهشده است.
و این خشم، وقتی با آگاهی، تجربه اعتراضهای پیشین و پیوند اجتماعی ترکیب شود، قدرتی میآفریند که ساختارهای پوسیده را جابهجا میکند.
قیامی که امکان تولدش هر روز بیشتر میشود، قیامی است برای آزادی، عدالت، و بازگشت کرامت انسانی.
و درست به همین دلیل است که افق دموکراسی در ایران امروز، با وجود همه تاریکیها، نه دور، که قابل دستیابی است.
حکومتی که بر مرگ تکیه میکند، در برابر زندگی شکست خواهد خورد
مرگسالاری هیچگاه آینده نساخته است.
هیچ حکومتی که مردمش را سرکوب کرده، از آینده نگریخته است؛ تنها سقوط را به تاخیر انداخته.
حکومت ایران نیز با تکیه بر اعدام، در واقع سند پایان خود را امضاء میکند؛ چرا که جامعهای که بارها در تاریکی فرو رفته، آموخته چگونه دوباره برخیزد.
و اینبار، برخاستن نه موجی لحظهای، که رخدادی پیوسته و تاریخ ساز خواهد بود؛ رخدادی که میتواند مسیر ایران را بهسوی آزادی و دموکراسی هموار کند.
روزی خواهد رسید که آفتاب از پسِ تاریکی بیرون میزند،
و آنگاه دیگر
نه طنابها معنا دارند
و نه سایهها قدرتی برای ترساندن.



















