عادل عبیات
نوشتن درباره ایران اگر درسطح خبر، تصویروواکنش متوقف بماند، ناخواسته به بازتولید سوءفهم کمک میکند. جامعهای که بیش ازیک قرن میان انقلاب، کودتا، مداخله خارجی، دولتهای اقتدارگرا، ناتمام ماندن پروژه جمهوریت در تاریخ معاصر ایران وسرکوب سازمانیافته زیسته است را نمیتوان با ابزارهای ساده گزارشنویسی قابل فهم کرد.همچنین ایران را نمیتوان از خلال چند شعار، چند چهره یا چند نشانه نوستالژیک خواند، بیآنکه به ساختارهای اجتماعی، تاریخی و سیاسیای که این نشانهها را تولید کردهاند، توجیه کرد.
مقاله منتشرشده در روزنامه فرانکفورتر آلگماینه سایتونگ با عنوان «برخی ایرانیان دوباره شاه را صدا میزنند»، نوشته فریدریکه بوگه، درظاهرمیکوشد گزارشی بی طرف از یک گرایش اجتماعی ارائه دهد، اما درعمل برمجموعهای از پیشفرضهای نانوشته استواراست که نهتنها تحلیل را مخدوش میکند، که تصویری ساده سازیشده وگمراهکننده ازجامعه وسیاست ایران به دست میدهد. مسئله اصلی این نوشتار نه دفاع از یک نظام سیاسی خاص و نه حمله به یک چهره یا یک روایت تاریخی است، مسئله اما شیوه صورت بندی پرسش و چارچوبی است که ازهمان ابتدا برای فهم واقعیت انتخاب شده است.
درمقاله فریدریکه بوگه نشانهها جای ساختار را میگیرند، واکنشهای مقطعی بهعنوان گرایشهای اجتماعی بازنمایی میشوند و نوستالژی، بیآنکه بهعنوان پیامد انسداد سیاست فهم شود، به سطح یک گزینه سیاسی ارتقا مییابد. این جابهجاییهای ظریف اما تعیینکننده، تحلیلی میسازند که بهجای توضیحِ چرایی وضعیتِ موجود، به توصیفِ سطحیِ پیامدهای آن بسنده میکند. نتیجه نه فهم سیاست ایران، که بازتولید همان بنبستی است که جامعه ایران دهههاست درآن گرفتار شده است.
ایران نه یک جامعه یکدست و همگن، که مجموعهای از جوامع متعدد در دل یک ملت است، با شکاف عمیق میان حکومت و ملت، شکاف سیاسیِ ساختاری و هم زمان تنوع فرهنگی، زبانی و اتنیکی. هر تحلیلی که این واقعیت درونی را نادیده بگیرد و از یک برش محدود، نتیجهای عام استخراج کند، ناگزیر به خطای تعمیم دچارمیشود. درچنین بستری هرگونه خوانش ازخواست سیاسی بدون توجه به شرایط سرکوب، فقدان نهادهای مستقل و نبود امکان سیاست ورزی آزاد، از اساس ناقص خواهد بود.
محور اول ازنقطهای آغاز میشود که مقاله پیش ازهراستدلالی، میدان معنا را میبندد، تیتر. عنوان مقاله با این مفهوم که، برخی ایرانیان دوباره شاه را صدا میزنند، نه یک گزارش خنثی، که یک صورت بندی سیاسی است. تیتراین مقاله پیش از آنکه واقعیتی را توصیف کند، چارچوبی برای فهم آن میسازد و خواننده را در مسیری مشخص قرار میدهد، مسیری که در آن یک کنش محدود، پراکنده و فاقد زمینه روشن، به نشانهای اجتماعی ارتقا داده میشود.
مشکل اصلی این تیتر نه در استفاده از واژه برخی، که درکارکرد آن است. واژه برخی در منطق این مقاله بهجای آنکه احتیاط تحلیلی را نشان دهد، به ابزاری برای تعمیم تبدیل میشود. کمّیتی نامعلوم، بدون نسبت جمعیتی، بدون توزیع اجتماعی و بدون بافت سیاسی، بهگونهای مطرح میشود که گویی واجد معنای سیاسی مستقل است. در جامعهای که فاقد نظرسنجی آزاد، احزاب قانونی و امکان بیان علنی گرایش سیاسی است، چنین تعمیمی از اساس مسئلهدار است.
در ایران شعار لزوماً بیانِ خواست سیاسی نیست، که اغلب جایگزین سیاست است. در شرایطی که سیاستِ سازمانیافته سرکوب شده و زبان رسمی اعتراض مسدود است، شعار به ابزار تخلیه خشم، اعتراض نمادین و گاه حتی طعنه تبدیل میشود. خواندن این کنشها بهعنوان نشانه یک گرایش پایدار، نادیدهگرفتن تفاوت بنیادین میان واکنش ومطالبه است، تفاوتی که درجوامع تحت سرکوب، تعیینکننده است.
عنوانِ مقاله همچنین فرضی پنهان را حمل میکند، اینکه تاریخ سیاسی ایران مسیری دایرهایست و جامعه میتواند آزادانه میان نظامها بازگشت کند. واژه دوباره درتیتر، نه خنثی است و نه توصیفی، حامل این تصور است که مسئله، بازگشت به یک نقطه تاریخی شناخته شده است، نه تلاش برای گشودن افقی نو. این زبان، ناخواسته سیاست را به حافظه فرو میکاهد و آینده را به گذشته حواله میدهد.
افزون براین، تیترهیچ نسبتی میان این برخی و ساختار اجتماعی ایران برقرار نمیکند. مشخص نیست این صداها از کدام لایه اجتماعی، کدام جغرافیا، کدام تجربه تاریخی و کدام موقعیت سیاسی برمیخیزند. حذف این پرسشها، تیتر را از گزارش به روایت تبدیل کرده است، روایتی که پیشاپیش نتیجه را القا میکند، بیآنکه مسیر رسیدن به آن را نشان دهد.
آنچه این نوشتار کوشید نشان دهد، نه رد یک مقاله ژورنالیستی و نه نفی تجربههای تاریخی ایران، که یادآوری یک خطای بنیادین در شیوه فهم سیاست ایران بود. خطایی که در آن، نشانهها جای ساختار مینشینند، واکنشها بهجای مطالبه میآیند و گذشته، بهدلیل غیبت آینده، بارمعنایی سیاست را بر دوش میکشد. درچنین خوانشی، جامعه نه چونان میدان زنده نیروها، که همچون مجموعهای از تصاویر پراکنده روایت میشود.
مقاله مورد بحث، با تمام دقتها و احتیاطهای ظاهریاش، در نهایت سیاست را به سطح روایت فرو میکاهد. روایتی که میان نوستالژی، کاریزما، مداخله خارجی و خاطره نوسازی اقتدارگرا در نوسان است. این نوسان، نه حاصل پیچیدگی واقعیت، که نتیجه حذف یک عنصر کلیدی است، سیاست چونان ساختار. بدون این عنصر، تحلیل ناگزیربه چهره، تصویر و احساس پناه میبرد.
اما سیاست، اگر قرار است از بنبست بیرون بیاید، نه با بازگشت به گذشته، که با بازسازی امکان کنش در اکنون معنا مییابد. این بازسازی، نه محصول کاریزماست، نه نتیجه حمایت بیرونی و نه حاصل نوستالژی جمعی. سیاست در معنای دقیق کلمه، زمانی شکل میگیرد که یک نیروی سازمان یافته، پایدار ومستقل بتواند میان جامعه متکثر وافق آینده پیوند برقرارکند، نیرویی که بهجای وعده بازگشت، مسئولیتِ ساختن را بپذیرد.
در غیاب چنین امکانی به دلیل چهاردهه حذف و سرکوب سازمانیافته، هر نشانهای میتواند بزرگ شود، هر تصویری میتواند معنا بگیرد و هر گذشتهای میتواند جذاب جلوه کند. اما این جذابیت، نه نشانه انتخاب آزاد، که علامت فقدان انتخاب آگاهانه است. نوستالژی، در این معنا، نه خواست سیاسی، که زبانِ بیزبانی سیاست است.
اگر قراراست سیاست ایران فهم شود، باید از این سطح عبور کرد، از سطح روایت به سطح ساختار، از تصویر به سازمان و از گذشته به آینده. بدون این عبور، تحلیلها هرچند منصفانه و خوشنوشته ــ ناخواسته به تثبیت همان بنبستی کمک میکنند که خود، موضوع نقدشان است.
این نوشتار، نه نسخه میپیچد و نه آلترناتیو را نام میبرد. تنها یادآوری میکند که سیاست، پیش از آن که مسئله سلیقه یا خاطره باشد، مسئله امکان است، مسئله تمرین قدرت است، مسئله ساخت دولت است، امکانی که یا ساخته میشود، یا جای خود را به بازگشتهای بیپایان میدهد. ایران، بیش از هر چیز، به این امکان نیاز دارد.
متن کامل را درلینک زیر بخوانید:



















