واقعیت ساختار در برابر حباب شبیه ‌سازی!

نعمت فیروزی 

قیام به‌خون‌نشسته مردم ایران، علاوه بر انفجار اجتماعی، لحظه ‌ای بود که حقیقت فاشیسم، عریان وبی‌واسطه، خود را در برابر تاریخ قرار داد. مردمی که در خیابان‌ها قتل‌عام شدند، نه برای نوستالژی گذشته جان دادند و نه برای جابه‌جایی یک چهره با چهره‌ای دیگر؛ آنان برای پایان‌دادن به چرخه تاریخی استبداد برخاستند. 

طرف هایی که با تولید انبوه کلیپ‌های ساختگی، موج‌سازی مصنوعی در شبکه‌های اجتماعی و به‌کارگیری هزاران حساب کاربری جعلی، کوشیدند چنین القا کنند که صدای خیابان‌های ایران، نه فریاد آزادی، بلکه حسرت بازگشت سلطنت است. پروژه‌ای که حتی با برگزاری تجمعات پرشمار در برخی کشورها تکمیل شد تا این تصویر جعلی را به افکار عمومی جهان تحمیل کند. اما این مهندسی افکار، همان‌گونه که افشاگری‌های روزنامه فیگارو فرانسه و گزارش‌های نهادهای مستقل امنیت سایبری مانند تردستون نشان داد، بر پایه جعل، بزرگ‌نمایی و عملیات شبیه سازی بنا شده بود.

تظاهرات بزرگ برلین در ۷ فوریه لحظه‌ای بود که در آن واقعیتِ زنده و متشکل اجتماعی، نمایش‌های جعلی و بزرگ‌نمایی‌های مهندسی‌شده را در خود بلعید. در برابر ماه‌ها تولید تصویر، کلیپ‌های فیک، ارتش اکانت‌های مجازی و صحنه‌آرایی‌های پرشمارِ تبلیغاتی، آنچه ایستاد نه شبیه‌سازی، بلکه، صدا و اراده‌ای واقعی بود. این رویارویی نشان داد که هیچ پروژه رسانه‌ای، هرچند پرهزینه و پرسر‌وصدا، نمی‌تواند جایگزین حضور انبوه و آگاهانه مردم شود؛ جایی که واقعیت اجتماعی، بی‌نیاز از جدال، خودبه‌خود حباب‌های تبلیغاتی را می‌ترکاند و مرز میان حقیقت و جعل را برای همگان عیان می‌کند. آنچه برآمد و آشکار شد، نه خواست بازگشت به گذشته، بلکه صدای زنده مردمی بود که مرزبندی خود را با هر دو شکل دیکتاتوری اعلام کرده‌اند. 

تظاهرات بزرگ برلین صرفاً یک گردهمایی اعتراضی دیگر نبود؛ لحظه‌ای بود که حقیقت سیاست، پس از موج های تحریف و مصادره، بار دیگر به صحنه بازگشت. در قلب این بازگشت، خواست حقیقی مردم ایران طنین انداخت که هم ساده بود و هم رادیکال .«نه شاه، نه شیخ.« شعاری که نه فقط دو شکل از حاکمیت، بلکه دو منطق سلطه را نفی می‌کند؛ منطق تقدس و منطق نوستالژی.

در تاریخ معاصر ایران، استبداد همواره خود را یا در جامه سنت پیچیده یا در لباس مدرنیزاسیون تحمیلی عرضه کرده است. اما هر دو، در نهایت، انسان را از فاعل سیاسی به رعیت و مقلد مرعوب قدرت فروکاستند. «نه شاه، نه شیخ» دقیقاً یعنی، نفی هر ساختاری که انسان را به ابزار بدل می‌کند، حتی اگر آن ساختار با خاطره، امنیت یا هویت کاذب آراسته شده باشد. این شعار چیزی کمتر از یک نفی دیالکتیکی تاریخ استبداد نیست. نه بازگشت به گذشته، نه ماندن در حال، بلکه گشودن امکان آینده. آینده‌ای که در آن مشروعیت نه از خون، نه از آسمان، بلکه از اراده آزاد شهروندان سرچشمه می‌گیرد.

یکی از ویژگی‌های مهم تظاهرات بزرگ برلین، نه به‌عنوان یک شعار انتزاعی، بلکه به‌مثابه واقعیتی زنده و ملموس، برآمد عینی آن چیزی بود که می‌توان آن را شکل‌گیری «جبهه خلق» و همبستگی ملی نامید. حضور کردها با نمایندگی حزب دموکرات کردستان ایران، در کنار عرب‌ها، بلوچ‌ها و دیگر ملیت‌ها و اقوام ایرانی، با پرچم‌ها، نمادها و پوشش‌های هویتی خود، نشان داد که همبستگی ملی نه مفهومی دوردست، بلکه امری دست‌یافتنی و تحقق‌پذیر است. این تنوع آگاهانه و هم‌زمان هم‌صدا، به‌روشنی گواه آن بود که ایرانِ آزادِ آینده نه بر حذف تفاوت‌ها، بلکه بر به‌رسمیت‌شناختن آن‌ها و تبدیل کثرت به سرچشمه وحدت استوار خواهد بود.

در چنین بستری، حضور علنی خانم مریم رجوی در برلین، صرفاً یک اتفاق اجرایی یا امنیتی نبود؛ بلکه نشانه‌ای سیاسی از پایان یک دوره و شکست یک سیاست بود. این حضور، خود یک متن سیاسی است: بازگشت علنی و آشکار صدایی که سال‌ها سیاست مماشات کوشیده بود آن را به حاشیه براند. 

در فلسفهٔ سیاست، «کجا ایستادن» اغلب به اندازهٔ «چه گفتن» معنا دارد، و این بار «ایستادن» به معنای شکستن مرزهایی بود که با ملاحظات دیپلماتیک و معامله با استبداد ساخته شده بودند. این حضور علنی، پیام روشنی داشت: اپوزیسیون ایران صرفاً یک واکنش نیست؛ جایگزین است. مدعی ساختار، برنامه و رهبری، درست در نقطه‌ای که بسیاری از روایت‌های غربی ترجیح می‌دهند جنبش ایران را “بی‌رهبر”، “سیال” و در نهایت قابل مدیریت نشان دهند، این حضور، آن روایت را مختل کرد. این همان لحظه‌ای است که «امری که از بالا باجبار قرار است حذف‌شود از پایین بازمی‌گردد. بازگشتی که همه چیز برای ارائه دارد، با ایستادگی در صحنه، و به‌رسمیت ‌طلبیدن خود صورت می‌گیرد.

اما اینکه چرا دو ویژگی ــ «نه شاه، نه شیخ» و حضور یک آلترناتیو مشخص، برای محافل غربی ناخوشایند است پاسخ را باید در نگرانی غرب از سیاستِ مستقل جست‌وجو کرد.آنها که، به‌ویژه در چهار دهه گذشته، با ایران نه به‌عنوان یک ملت، بلکه به‌عنوان یک مسئله رفتار کرده است. مسئله‌ای که باید «مدیریت» شود، نه لزوماً حل. در این منطق، آلترناتیو مطلوب، آلترناتیوی است که قابل پیش‌بینی، قابل مذاکره و در نهایت قابل مهار باشد. یا بازگشتی کنترل‌شده به گذشته، یا اصلاحی بی‌ریشه در حال.

شعار «نه شاه، نه شیخ» این معادله را به‌هم می‌زند، زیرا به‌صراحت اعلام می‌کند: نه گذشته‌ی تحمیلی پذیرفتنی است و نه حالِ تحریف‌شده. حضور خانم رجوی این پیام را تکمیل می‌کند؛ آنجا که با نقل سخن رهبر مقاومت، مسعود رجوی، هشدار داده می‌شود: «اگر کسی گمان می‌کند می‌تواند انقلاب دموکراتیک نوین ایران را، همانند انقلاب مشروطه یا انقلاب ضدسلطنتی، برباید و آن را به لجه‌ی خون بیندازد، سخت در اشتباه است.» این دقیقاً همان نقطه‌ای است که انسان از جایگاه قربانی به موقعیت فاعل تاریخ ارتقا می‌یابد؛ فاعلیتی که ناگزیر، خود را نه ‌فقط در خیابان، بلکه در عرصه‌ی قدرت، روایت و رسانه نیز تحمیل می‌کند. از همین‌رو، نشانه‌های شکست ــ یا دست‌کم بی‌رمق‌شدن ــ سیاست مماشات را می‌توان در بازتاب کم‌سابقه‌ی تظاهرات برلین در رسانه‌های آلمانی و اروپایی دید. بازتابی که در تضاد کامل با سانسور و کینه‌ی دو رسانه‌ی فارسی‌زبان قرار داشت. اینترنشنال، با خاستگاهی پیوندخورده با بقایای سلطنت و منافع استعمار، و بی‌بی‌سی فارسی، که همچنان در نوستالژی «استعمار پیر» و رؤیای امپراتوری قرن نوزدهمی سیر می‌کند، مأمورند روایت مقاومت ایران و مجاهدین را در حاشیه نگه دارند؛ چرا که یک نیروی سازمان‌یافته و سدید، هم اسطوره‌ی بازگشت سلطنت را ابطال می‌کند و هم توهم تداوم سلطه‌ی استعمار را.

تظاهرات برلین، با همه ابعادش، یک حقیقت ساده را فریاد زد: اعلام مسئولیت تاریخی یک نسلی که می‌گوید دیگر حاضر نیست میان بد و بدتر انتخاب کند. و در این میان، حضور مستقیم رهبری که این مرزبندی را نمایندگی می‌کند، به این مسئولیت شکل و صدا می‌دهد. نه به‌عنوان منجی، بلکه به‌عنوان نشانه‌ای از امکان سازمان‌یافتگی سیاسی.

در جهانی که سیاست به‌طور فزاینده‌ای به مدیریت بحران تقلیل یافته، برلین شاهد بازگشت حقیقت سیاست ایران به جایگاه اصیلش بود. آنچه واقعاً رخ داد، فقط یک تجمع نبود؛ به‌چالش‌کشیدن روایت‌های ارتجاعی استعماری از خیزش خونبن دیماه مردم قتل عام شده بود. و تاریخ، معمولاً از همین‌جا تغییر می‌کند.