نعمت فیروزی
در تاریخ تحولات سیاسی معاصر، «بحران» همواره به مثابه کارآمدترین ابزار برای به تأخیر انداختنِ سرنوشتِ محتومِ ساختارهای فاشیستی عمل کرده است. فاشیسم دینی در ایران، طی بیش از چهار دهه، بقای خود را نه در پیشرفت و دمکراسی، بلکه در مهندسیِ چرخههای مداومِ تنش، ماجراجوییهای منطقهای و دستیابی به تسلیحاتِ کشتار جمعی و اتمی جستجو کرده است. جنگ و سایه مستمرِ آن، برای این ساختار، نه یک تهدیدِ وجودی، که پناهگاهی ایدئولوژیک بود که با اتکا به آن، صدای جامعه را خفه کرد و هرگونه اراده تغییر را تحت عنوان «امنیت ملی» به مسلخ برد.
گابریل گارسیا مارکز در شاهکار ادبیاش، با استعارهی درخشانی، رمان «پاییز پدرسالار» این وضعیت، را بیان کرده است؛ روایتی از حاکمی توتالیتر و بحرانزی که برای سالیان، فضای هراس از جنگِ خارجی و تهدیدِ بیگانگان را چون چتری سیاه بر سر جامعه نگه میدارد تا هر نوع قیام مردمی را سرکوب کند. اما فرجامِ این ژنرالِ پیر زمانی رقم میخورد که با مرگِ او و ناگزیر شدنِ سیستم از پذیرش تفاهم و صلح، آن هیاهوی بادکنکی و مهندسیشدهی جنگ ناگهان فرو میریزد. در رمان مارکز، صلحِ ناخوانده نه مایهٔ تثبیت حاکمیت، بلکه باعث فروریختنِ دیوارهای امنیتی، و «کاتالیزورِ قیام» و جرقهی خیزش تودهها میشود؛ جایی که مردم از پیلهی ترس خارج شده، به خیابانها میریزند و ارادهی سرکوبشدهی خود را بازپس میگیرند. بنظر می رسد فاشیسم دینی در ایران نیز امروز با تفاهمِ اخیر میان ایالات متحده و رژیم برای ادامهی مذاکرات با افقِ یک قراردادِ صلحِ ۶۰ روزه، درست در همین نقطه ایستاده است…
اما فصل «پاییز پدرسالار» در میهن ما جلوه دیگری هم دارد؛ و آن، خزانِ استراتژیِ جنگِ بیگانه است که وارثِ تاج و تخت پهلوی تمامِ سرمایهگذاریِ سیاسیِ خود را بر آن بنا کرده بود. نگاهی کوتاه بر آنچه گذشت، فرجامِ این مسیر را پیشِ چشمِ دیدگانِ عبرتبین عریان میکند:
منطقِ سرسختِ تحولات سیاسی، هرگز ویترینهای کاذب را برای مدعیانِ ارثیه باقی نمیگذارد. ابتدا با رونمایی از «دفترچه اضطرار» تلاش کرد تا پاسداران و مهرههای ریزشیِ وزارتِ اطلاعات را به عنوانِ بازوانِ تصاحبِ بیشکافِ قدرت، جذب کند و با پول و وعده و وعید، لمپنها را تحت لوای ساواکِ احیاشده سازماندهی نماید. آن نمایشِ پوشالیِ قدرت و پایگاهِ اجتماعیِ ساختگی که با پول، رسانههای ۲۴ ساعته و اینفلوئنسرهای استخدامی سر هم شده بود تا از شاهزاده، تصویرِ فانتزیِ یک رهبرِ آمادهی گذار را بسازد، از ما بهتران، جهانِ رسانهای را چنان چیده بودند که او فقط مالکِ حقِ تعریفِ “سرنگونی” باشد. در تعریف آنها، تودهها در حاشیه، و ارادهی ملی و فاعلیت مردم، از همان ابتدا با بمب های بیگانه معاوضه شد.
در شروعِ جنگِ ۱۲ روزه و در جریانِ سخنرانیِ پاریس در تیرماه ۱۴۰۴، نه تنها شبیه سازیِ کاذبِ “سقوط دیوار برلین” را برای او قلم زدند، بلکه از دلِ این توهم، یک گاردِ جاویدانِ پوشالی و ساواکِ نونوارشده نیز خلق کردند.
او زخمِ چهلروزهی بمبارانِ میهن را «مداخلهی بشردوستانه» نام گذارد و پهپادهای ویرانگر را «پرندههای خوشگل» در آسمانِ وطن نامید؛ اما از شانس بد او! درست در بزنگاهی که میخواست با تکیه بر ذهنیتِ احمقانهی اتکا به خارجی، تاجِ پادشاهی را از آسمان و از طریقِ بمبهای خارجی بر سر نهد، لحنِ معاملاتِ بینالمللی عوض شد، آتشبسِ سر رسید و تمامِ این “خیالات”به گِل نشست. او که از بوی کبابِ جنگ به وجد آمده بود و فکر میکرد فرشتهی نجات قرار است تاج و تخت را در سینی طلایی به او تقدیم کند، از حولِ حلیم توی دیگ افتاد و مدعیِ تکلیفی کاذب از سوی مردمی شد که هیچ پیوندی با ارادهی عینیِ آنها بر روی زمین نداشت.
از سوی دیگر واشنگتن و تلآویو برای مشروعیتبخشی به تهاجمِ نظامی علیه ایران، نیاز به دست وپا کردنِ یک مستمسک، به عنوان «پوشش مردمی» داشتند؛ تا به جهان بگویند این حمله، برای کمک و به درخواست مردم ایران است. این نقشِ خائنانه و حقیر را رضا پهلوی به عهده گرفت. او با به خیابان کشاندنِ تعدادی از مواجببگیران و فریبخوردگان در خارج از کشور، عملاً به ابزارِ توجیه و «مشروعیتبخشِ» حملهی خارجی به میهن بدل شد. اما واقعیتِ پشتِ پرده، نافذتر از این نمایشِ خیابانی بود؛ او هرگز آلترناتیوِ آمریکا و اسرائیل برای فردای ایران نبود، و شگفت آنکه در اوج سرسپردگی او به نتانیاهو، تلآویو در سر سودای کسِ دیگری را میپخت؛ آنچنان که مطبوعاتِ غرب فاش کردند که گزینهی مطلوبِ واشنگتن در داخل، احمدینژاد بوده است، نه یک شاهزادهی بیمایه در تبعید. حالا در سر بزنگاه، این توافق چنان دود شده که انگار از ابتدا چیزی جز سراب نبوده است. مدعیِ وراثتِ تاج و تخت با کوبیدن بر طبلِ «جنگ جنگ تا پیروزی»، آرامآرام نه فقط از متنِ واقعیتِ جامعه، در حال محو است، که تق ایران گرایی غلیظش هم درآمده است.
حقیقت این است که وابستگی به منافعِ بیگانه، یک خودباختگیِ سیاسی به همراه میآورد؛ عارضهای که او را تا این لحظه، پس از تفاهمِ دولتها، دچار تردید و سکوت کرده است. آیا او این تفاهم را پایانِ رویای خود میبیند؟ رسانهها و تریبونهای ۲۴ ساعتهی اهدایی، اینفلوئنسرهای استخدامی و مجیزگویانی که در فضای مجازی برایش جای خالیِ مردم و مشروعیت را پر میکردند، اکنون در فکر چه نقشی هستند؟ فرصتطلبهای با ماسکِ چپ و جمهورخواه که گردِ هودجِ او جمع شده بودند و تعمداً سرگینِ شترش را مُشک مینمایاندند، اکنون به چه میاندیشند؟ این پرسش که آیا او و حلقهی مشکوکِ اطرافش از همان ابتدا به پوشالی بودن و بیمایگیِ این سراب آگاه نبودند؟، پاسخی جز یک بنبستِ عمیقِ بی هویتی ندارد. برغم حمایت چهار نعل تی وی اینترنشنال، پریشانی حاکم بر این استراتژی، بیش از آن است که با مسکنهای رسانهای درمان شود. واقعیت سرسخت اثبات کرد جریانی که جنگ را همچون خمینی یک «نعمت» میداند، تنها در خدمتِ استمرارِ بقای کلان روایتِ فاشیسم دینی است.
در حافظهی این جغرافیا و در تاریخِ مبارزاتِ دهههای اخیر، همواره یک نیروی مستقل و مردمی، یعنی شورای ملی مقاومت و مجاهدین خلق ایران، وجود داشته که از خرداد ۱۳۶۰ یک حرفِ اصیل و محوری بیشتر نداشته است: سرنگونیِ این رژیم با همهی سختی اش و با پرداختِ هر بهایی، فقط و فقط به دستِ مردم و مقاومتِ سازمان یافتهی آنها رقم میخورد. این ائتلاف تاریخی، بارها در بزنگاههای تاریخی اعلام کرده است که:« ما از کشورهای خارجی نه پول میخواهیم، نه سلاح و نه سرباز؛ تنها خواستهی ما از قدرتهای جهانی این است که به رژیم کمک نکنند، سیاستِ مماشات را پایان بخشند و چشمانِ خود را به روی نقضِ وحشیانهی حقوق بشر در حاکمیتِ ملاها نبندند.»( خانم مریم رجوی)
امروز که جامعه از زیرِ لایههای زمختِ شکستِ استراتژیهای جنگ و مماشات و بی هزینگی، در می آید، زمان آن است که صدای این مقاومتِ ریشهدار شنیده شود که با تکیه بر کانون های شورش، سازمان یافته در داخل میهن، گفت: جنگ، نه موتورِ محرک، بلکه راهبندِ اصلیِ قیامِ تودههاست. و فاشیسم دینی، از عصیانِ مردمِ خود و قیامهای بنیانکنِ خیابانی میترسد. برای پیشبردِ استراتژیِ مستقلِ “کانونهای شورش”، با حضور در گردهماییِ بزرگِ ۲۰ ژوئن در پاریس، بر نعش استراتژی حمله بیگانه رژه می رویم؛ تا به مدعیانِ ارث ولایت و سلطنت، از زبان رمانِ “پاییز پدرسالار” یادآور شویم که: «بادهای خزان پاییزی وزیدن گرفته، دروغ و تکیه بر سرابِ بیگانه شاید راحتتر از حقیقت باشد، اما در نهایت، ارثیهای جز ویرانی به جای نمیگذارد.»



















