جمشید پیمان: آنهمه خون به خیابان که شد از ما جاری

  شِکوه ها میکنی ای دوست بکن،حق داری
هان! مبادا به ملامت دلکم آزاری
 
دلت از آتش بیداد، دماوندِ خموش
دیگران را چو خودت از چه نمی پنداری؟
 
خطّه ی خواهشت از ساده دلی رنگین کن
تا خرامد به خیالت،خوش و خندان یاری
 
آنهمه خشم که فریاد به میدان ها شد
آتهمه خون به خیابان که شد از ما جاری
 
پیش چشمت همگی کرده ی باطل آید؟
اینهمه شیفته جان را ز وفا نشماری؟
 
بهر تفریح نرفت ابنهمه سر بر سرِ دار
تیرباران نشدند اینهمه از بیکاری
 
"کرونا" بُرد پرستار و پزشکان، بسیار
می شناسی چه بود معنیِ جان‌ایثاری؟
 
گر همه ساحلی و اهل سلامت باشند
پس چرا در غزلت،قافیه "توفان" داری؟
 
نیست کار همگان سایه نشینی اینجا
نیست رسم همِگان پرسه زنی، بیعاری!
 
ننگ بر شاعر و بر دفتر اشعارش باد
نکند زینهمه بیداد اگر بیزاری!
 
ننگ بر شعر فروشانِ دهان آلوده
شهره در شهر به بد خویی و بدکرداری!
 
 
  جمشید پیمان، 10 ـ 05 ـ 2020