اثباتِ بودن و شدن

محمود نیشابوری

انسان‌ها می‌میرند. این سرنوشت محتوم همه است. یکی در بستر بیماری، یکی در آرامش خواب، یکی در هیاهوی کارزار و یکی در سرخیِ میدان. مرگ اما برای همه یکسان نیست. بعضی مرگ‌ها پایان است و بعضی دیگر آغاز.

تاریخ را آنانی ننوشتند که در بستر نرم آرمیدند و بی‌درد مُردند. تاریخ را آنانی نوشتند که ایستادند. آنانی که در مصاف با دشمنِ سرزمینشان، برای رفاه و آزادی دیگران، خون دادند، رنج کشیدند و شکنجه شدند و مرگ سرخ را به جان خریدند.

ایران، سرزمین چنین انسان‌های باوفا و انقلابی بوده و هست.

در کویر تفتیده‌ی استبداد شاهنشاهی، آنگاه که سکوت و تسلیم، آیین زمانه شده بود، بذری پاک پاشیده شد. به دستِ حنیف کبیر؛ محمد حنیف‌نژاد و یاران بنیانگذارش.

حنیف مرزِ میان زندگی و مردن را چه زیبا ترسیم کرد. او زیستنِ برای خود را نفی کرد و بودنِ برای دیگران را برگزید. او نمی‌گفت می‌خواهم زنده بمانم، می‌گفت باید شهید شوم. بی هیچ ترس و بیمی، با آگاهیِ تمام، خود را برای آن مرگ سرخ آماده کرده بود؛ مرگی که زندگی‌آفرین شد. مرگی که از دل آن، سازمانی سترگ و مستحکم رویید؛ سازمانی که ریشه در پاکی و فدای بی ‌چشمداشت داشت.

اکنون شصت و یک سال از آن روز می‌گذرد و سازمان مجاهدین خلق ایران در آستانه‌ی شصت و دومین سالگرد پیدایش خود ایستاده است. شصت و دو سال ایستادگیِ بی‌وقفه علیه شاه و شیخ. کارنامه‌ای سرخ از خیل عظیم شهدا و افتخاراتی که با هیچ زر و زوری قابل معامله نیست.

محمد حنیف و یارانش نیامدند تا بودنِ خود را اثبات کنند. آن‌ها ماندگاری را در روش زیستن جستجو کردند؛ در زیستنی برای جمع، در سوختنِ بی‌نام و نشان، نه به عنوان یک انتخاب، که به مثابه‌ی یک وظیفه‌ی مقدس.

آن بذر که در کویر پاشیده شد، امروز به درختی تناور بدل شده است. اگرچه حنیف کبیر و یارانش امروز در میان ما نیستند، اما پرچم آن راه، آن آرمان پاک، همچنان برافراشته است. امروز این پرچم در دستان پرتوان مریم و مسعود است؛ پرچمی که از خون بهترین فرزندان این میهن رنگ گرفته و مسیر سرنگونی استبداد آخوندی را هموار می‌کند.

این است رازِ جاودانگی مجاهدین؛ اثباتِ شدن، نه فقط بودن.