نعمت فیروزی
تأملی بر موج نوین قیامهای مردمی در ایران و مهندسی روایت برای انحراف انقلاب
تاریخ معاصر ایران، تاریخ «قطعشدگیهای مکرر» است؛ قطعشدگی میان خواست و تحقق، میان انقلاب و آزادی، و میان قدرت و پاسخگویی. در این تاریخ، همواره شکافی پایدار میان آنچه مردم میطلبند و آنچه در نهایت مستقر میشود وجود داشته است. یک الگوی تکرارشونده دیده میشود:
مردم قیام میکنند، نظم موجود ترک برمیدارد یا فرو میریزد، اما بهجای تحقق مطالبات بنیادین، همواره قدرتی سر برمیآورد که با واژگانی بزکشده و وعدههایی فریبنده، همان مناسبات فرسوده را بازتولید میکند؛ قدرتی که بیدرنگ نقاب میاندازد، دایرهی انحصار را میبندد، و بقای خود را بهجای ارادهی عمومی مینشاند. در این چرخه، آرمانها مصادره میشوند، زبان آزادی به ابزار توجیه بدل میگردد، و آنچه باقی میماند نه رهایی، بلکه استقرار سلطهی کهنه است. در نتیجه، «ناتمامماندنِ آزادی» نه یک تصادف تاریخی، بلکه به یک سازوکار تکرارشونده بدل میشود.
در چهار دههی اخیر، این ناتمامماندنِ مزمن، بهصورت انباشت بحرانها خود را عریان کرده است:
بحران مشروعیت، جایی که شکاف میان حاکمیت و جامعه به حدی میرسد که زبان رسمی دیگر اقناع نمیکند؛
بحران معیشت، که زندگی روزمره را به میدان نبردی فرساینده بدل کرده است؛
بحران سیاسی، که در آن هیچ نهاد رسمی قادر به بازتاب واقعی ارادهی عمومی نیست؛
و در نهایت بحران معنا، جایی که روایتهای رسمی از آینده، اعتبار خود را از دست میدهند و جامعه در جستوجوی افقهای نو و جایگزین به قیام روی می آورد.
از این منظر، قیامهای ۱۳۷۸، ۱۳۸۸، ۱۳۹۶، ۱۳۹۸، ۱۴۰۱ و اکنون موج جدید اعتراضات ۱۴۰۳–۱۴۰۴ (و پس از آن)، نه رخدادهایی مقطعی و گسسته، بلکه فصول پیدرپی یک متن واحداند؛ متنی که توسط جامعهای نوشته میشود که بارها به بنبست رانده شده، اما هر بار با حافظهای انباشتهتر، آگاهیای گستردهتر و زبانی رادیکالتر بازمیگردد. رادیکالتر هم به معنای تندتر شدن شعارها، و هم به این معنا که مسئله دیگر اصلاحِ سطحی یا جابهجایی چهرهها نیست، بلکه پرسش از خودِ منطق قدرت، شیوهی اعمال آن، و نسبت آن با زندگی، کرامت و آیندهی انسانهاست.
در این تداوم اعتراضی، جامعه ایرانی نشان داده است که شکستهای پیشین به فراموشی سپرده نشدهاند، بلکه به تجربه تبدیل شدهاند؛ تجربهای جمعی که هر بار افق مطالبات را گستردهتر میکند و امکان بازگشت به وضعیت پیشین را دشوارتر. از همین رو، موج کنونی اعتراضات را باید نه بهعنوان یک واکنش آنی، بلکه بهمثابه لحظهای دیگر از یک فرایند تاریخی فهمید: فرایندی که در آن، جامعه میکوشد سرانجام زنجیرهی قطعشدگیها را قطع کند و میان خواست و تحقق، پلی پایدار بنا نهد.
اعتراضات اخیر، با جرقههای اقتصادی—سقوط ارزش پول ملی، تورم ساختاری، فرسایش معیشت—آغاز شد؛ اما بهسرعت نشان داد که مسئله صرفاً «نان» نیست. بازار (بهمثابه قلب تاریخی اقتصاد شهری و حافظهی سیاسی ایران) و دانشگاه (بهمثابه موتور تولید معنا و اعتراض) همزمان به میدان آمدند. این همزمانی تصادفی نیست.
در سنت جامعهشناسی سیاسی، هنگامی که بازار و دانشگاه همنوا میشوند، اعتراض از سطح مطالبات بخشی عبور کرده و به بحران تمامعیار مشروعیت میرسد. شعارها، کنشها و الگوهای سرکوب نشان میدهد که جامعه به این جمعبندی رسیده است: مسئله، اصلاحِ یک سیاست نیست؛ مسئله، خودِ ساختار است.
از این منظر، خیزش کنونی را باید قیام علیه وضعیتِ بودن نامید؛ علیه زیستِ تحقیرشده، آیندهی مصادرهشده و سیاستی که زندگی را به بقا تقلیل داده است.
در فلسفه سیاسی، مشروعیت نه با زور پایدار میماند و نه با ایدئولوژیِ تهی. به تعبیر هابرماس، مشروعیت زمانی زنده است که قدرت بتواند خود را در عرصهی عمومی «پاسخگویی عقلانی» کند. فاشیسم دینی سالهاست که این توان را از دست داده است؛ آنچه باقی مانده مدیریت “سرکوب برای بقا” است، نه نمایندگی خواست عمومی.
اما فروپاشی مشروعیت، صرفاً فروپاشی یک حکومت نیست؛ همزمان میدان را برای نزاع روایتها میگشاید. در این خلأ، هر نیرویی میکوشد خود را بهعنوان «بدیل» جا بزند—حتی اگر فاقد ریشهی اجتماعی، پیوند ارگانیک با جامعه و توان تاریخیِ نمایندگی باشد. در این میان، فاشیسم دینی نه منفعل، بلکه فعالانه وارد میدان میشود: میکوشد پیشاپیش روایت جایگزین را در دست بگیرد، آن را مصادره کند و پیش از آنکه به امکان سیاسی واقعی بدل شود، از درون بیاعتبار و با شکست مواجه سازد.
برای این هدف، رژیم از هر نیرویی که بتواند افق رهایی را مخدوش کند بهره میگیرد؛ از جمله بقایای سلطنت که با نوستالژیِ دستکاریشده و روایتهای جعلی، نقش «بدیلِ بیخطر» را ایفا میکنند. بدیلی که نه برای تحقق آزادی، بلکه برای ترساندن جامعه از آینده، دوقطبیسازی کاذب و بستن راه هر آلترناتیو ریشهدار و دموکراتیک به کار میآید. به این ترتیب، نزاع روایتها به بخشی از سازوکار بقا تبدیل میشود: تلاشی سازمانیافته برای آنکه حتی در لحظهی فروپاشی مشروعیت، امکان زایش افق تازه نیز به تعویق افتد یا از معنا تهی شود.
در چنین بزنگاههایی، انقلاب فقط در خیابان رخ نمیدهد؛ در روایتها نیز رخ میدهد. امروز، فضای مجازی به میدان اصلی این نبرد بدل شده است. دو نیروی متفاوت اما همپوشان در این میدان فعالاند:
۱) بقایای سلطنت: نوستالژی بهجای سیاست
بقایای سلطنت، که در واقعیت اجتماعی ایران پایگاه ارگانیک و سازمانیافتهای در قیام ندارند، میکوشند با جعل کلیپ، صداگذاری بر ویدئوهای واقعی اعتراضات، و برجستهسازی گزینشی شعارها چنین القا کنند که مردم راهی به سوی بازگشت سلطنت گشودهاند.
این تلاشها بیش از آنکه نشانهی قدرت باشد، علامتِ اضطراب سیاسی است. آنان میدانند که مطالبات امروز مردم—آزادی، برابری، کرامت انسانی، حاکمیت مردم—با هیچ شکل از قدرت موروثی و غیرپاسخگو سازگار نیست. بنابراین، بهجای سیاست، به نوستالژیِ دستکاریشده پناه میبرند؛ نوستالژیای که تاریخ سرکوب، نابرابری و حذف را بزک میکند.
۲) سایبریهای رژیم: انحراف برای بقا
در سوی دیگر، ماشین سایبری حکومت نیز فعال است؛ گاه با همان ابزارها:
– صداگذاری جعلی برای نسبتدادن اعتراضات به جریانهای خاص
– برجستهسازی شعارهای حاشیهای برای بیاعتبار کردن کلیت قیام
– دوقطبیسازی کاذب میان «جمهوری یا سلطنت» برای حذف هر بدیل دموکراتیک
تناقض ظاهری است، اما حقیقت این است که بقایای سلطنت و سایبریهای رژیم در یک نقطه به هم میرسند: هر دو از تحقق یک انقلاب مبتنی بر حاکمیت مردم، عدالت اجتماعی و آزادیهای مدنی هراس دارند. ما پروسه اخیر نشان داده است که این تلاش ها شکست میخورند، چرا؟
زیرا قیام کنونی، بیش از آنکه «ضد این یا آن» باشد، برای چیزی است: برای حق تعیین سرنوشت، برای سیاستِ پاسخگو، برای عدالت و آزادی . این مطالبات، نه با عمامه سازگارند و نه با تاج.
نسل حاضر در خیابان و دانشگاه، نسلی است که تجربهی مستقیم سرکوب، فقر، تبعیض و دروغ را زیسته است. این نسل را نمیتوان با صداگذاری و کلیپ جعلی فریب داد؛ زیرا سیاست را نه از نوستالژی، که از بدنِ زخمخوردهی خود آموخته است.
آنچه امروز در ایران جریان دارد، صرفاً یک موج اعتراضی دیگر نیست؛ لحظهای حقیقتساز است. لحظهای که در آن، جامعه میکوشد همزمان از دو گذشته عبور کند: از گذشتهی استبداد دینی، و از گذشتهی اقتدار موروثی.
نبرد اصلی، نبرد بر سر آیندهای گشوده است؛ آیندهای که در آن، قدرت نه تقدس دارد و نه وراثت—بلکه پاسخگویی دارد. تمام تلاشها برای انحراف این مسیر—چه با سرکوب عریان، چه با جعل روایت—نشان میدهد که هستهی مطالبات مردم روشنتر از همیشه است. و درست به همین دلیل ، این قیام، اگرچه ممکن است فراز و فرود داشته باشد، اما بازگشتناپذیر است. زیرا مردم علاوه بر علیه فاشیسم دینی ، بر علیه تجربه خونین و تاریخیِ مصادرهی انقلابها نیز قیام کردهاند.



















