ابوذر غفاری
پشت پرده دموکراسی نمایی “بچه شاه”
سرانجام تناقض دموکراسی نمایی رضا پهلوی آشکار شد؛ آنجا که او در استکهلم، در جمعی محدود، بیپرده از “افتخار به میراث” سخن گفت.
اگر از مجموعه یاوه رانیها ومهمل رانیهای این سخنان بگذریم، لب کلام همان جملهای است که همه چیز را روشن میکند: “من به میراث پدرو پدربزرگم افتخار میکنم.”
این جمله نه یک لغزش زبانی است ونه تعارفی احساسی؛ بلکه بیانگر یک جهان بینی است. وقتی “میراث” رضاشاه ومحمدرضا شاه، با وجوه اقتدارگرایانه و سرکوبگرانهاش، مایه افتخار معرفی میشود، جایی برای ابهام باقی نمیماند.
در اینجا یک پرسش ساده مطرح است: کدام میراث؟
میراثی که سرکوب، سانسور وحذف مخالفان بخشی ازآن بود؟
افتخار به چنین کارنامهای، بدون مرزبندی صریح با وجوه استبدادی آن، نه موضعی خنثی، بلکه نوعی عادی سازی اقتدارگرایی است.
واقعیت آن است که کارنامه حکومت پهلوی در دورههای رضاشاه و محمدرضا شاه، با محدودیتهای سیاسی، سرکوب مخالفان وفقدان دموکراسی گره خورده است. در چنین بستری، تأکید بر”افتخار” به این گذشته، اساسا با ادعای دموکراسی خواهی سازگار نیست.
در این چارچوب، دموکراسی نه یک باور ریشه دار، بلکه بیشتر به یک ابزار گفتمانی شباهت پیدا میکند؛ ابزاری که در بزنگاهها کنار میرود وجای خود را به همان منطق آشنای تمرکز قدرت میدهد.
از این رو، جمله “افتخار به میراث” دیگر صرفا یک اظهار نظر شخصی نیست، بلکه موضعی سیاسی است که به بازخوانی وحتی تطهیر گذشتهای اقتدارگرا میانجامد.
دموکراسی با ابهام سازگار نیست. نمی توان از مردم سالاری سخن گفت وهمزمان از میراثی دفاع کرد که حقوق وآزادیهای سیاسی را محدود کرده است. دموکراسی نیازمند مرزبندی روشن با چنین گذشتهای است.
اگر این مرزبندی شکل نگیرد، آنچه باقی می ماند نه یک پروژه دموکراتیک، بلکه بازتولید همان اقتدارگرایی درپوششی تازه است.
مسئله کاملا روشن است: وقتی گذشته استبدادی نه نقد، بلکه مایه افتخارمعرفی میشود، آینده دموکراتیک به وعدهای توخالی تبدیل خواهد شد. آنچه ارائه میشود، نه گذار ازاستبداد، بلکه بازنویسی آن در لباسی جدید است.



















