افسانه اسکویی
هر نگاه،
هر کلام،
وهر عمل
آیینه ای است از درون ما.
بیگناهان جان میدهند…
و شعلهٔ روح آنان…
در دل یاران فروزان تر
واما هر سه شنبه…
فریاد ”نه به اعدام! ” بلند تر.
عاشقانی که مهرمی بخشند،
از قلب خود آغاز کردهاند.
ظالم که میکشد،
روح پلید خویش را به دار کشیده است.
و ویرانی…
همیشه از دل ویران میجوشد.
از سینه های تاریک قدرت پرستان،
از ذهنهای پوسیدهٔ ظالمان،
از کسانی که جز سایهٔ خود نمی بینند.
سکوت،
میدان را برای ظلم خالی میکند.
نشستن،
به ظالم جرأت میدهد
و بیعملی،
وطن را در تاریکی فرو میبرد.
نجات،
از حضور ما آغاز میشود،
از قدمهای کوچک وبزرگ ما.
از اینکه نگذاریم ریشهٔ ظلم،
ریشههای امید را بخورد.
این ما هستیم که باید برخیزیم،
زخمها را پانسمان کنیم،
بذرها را بکاریم،
وآینده را بسازیم،
زیرا هر کاری که میکنیم،
پیش از آنکه جهان را دگرگون کند،
خودِ ما را تعریف میکند.



















