نعمت فیروزی
فاشیسم، بهویژه در شکل مذهبیِ آن، فقط انسانها را سرکوب نمیکند؛ مفاهیم، واژهها وشیوهٔ ادراک را نیز تحت سلطه میگیرد. قدرت فاشیستی پیش از آنکه با زندان و سرکوب فیزیکی عمل کند، نوعی «فرهنگ اطاعت» میسازد؛ فرهنگی که در آن استقلال فکری نشانهٔ انحراف تلقی میشود و سکوت، فضیلت. در چنین فضایی، انسانها بهتدریج میآموزند پیش از سخن گفتن، خود را سانسور کنند و پیش از فهمیدن، قضاوت کنند. زبان دیگر ابزار گفتوگو نیست؛ به ابزاری برای اعلام وفاداری عده ایی و سرکوب عده ایی دیگر بدل میشود.
فاشیسم فقط با ممنوعکردن سخن سانسور نمیکند؛ با شکلدادن به نوع سخن نیز اعمال هژمونی میکند. سانسور در عمیقترین شکل خود صرفاً حذف یک صدا نیست، بلکه جلوگیری از امکان شنیدن و فهم آن صداست؛ و گاه حتی تحمیل نوعی «عوضی شنیدن». در فضای فاشیستی، مخالف میتواند دیده شود، اما فقط در تصویری که قدرت ساخته است: بهعنوان خائن، تهدید، دشمن یا خطری برای جامعه. از همینجاست که پرسش نیز تغییر ماهیت میدهد. هدف دیگر کشف حقیقت نیست؛ بلکه بازتولید همان تصویری است که قدرت ساخته است.
در چنین فضایی، بسیاری از پرسشها در ظاهر تحقیقیاند، اما در باطن بازجوییاند. سؤالها نه برای فهمیدن، بلکه برای دریافت پاسخ مطلوب طراحی میشوند. اگر پاسخِ مورد انتظار داده نشود، نتیجه گرفته میشود که فرد «طفره رفته» یا «پنهانکاری کرده است». واژهها امنیتی میشوند، مصاحبه به دادگاه تبدیل میشود و فرد، پیش از آنکه بهعنوان یک سوژهٔ سیاسی فهمیده شود، به یک پروندهٔ امنیتی فروکاسته میشود.
فاشیسم ابتدا مخالف، را به «دشمن» تبدیل میکند. وقتی کسی دشمن شد، دیگر لازم نیست شنیده یا فهمیده شود؛ فقط باید متهم و محکوم شود. این همان نقطهای است که پرسش، بهجای روشنگری، به محاکمه تبدیل میشود. و درست در همینجاست که نخستین وظیفهٔ پرسشگر واقعی، نجاتِ پرسش از زبان و فرهنگ فاشیسم است.
در جهان معاصر، سانسور دیگر فقط حذف یک نام از روزنامه یا بستن دهان مخالف نیست. قدرتهای حاکم پیچیدهتر از آن عمل میکنند که صرفاً به خاموشکردن صداها اکتفا کنند. امروز مؤثرترین شکل سانسور، نه حذف کامل یک پدیده، بلکه «صورتبندیِ کنترلشدهٔ آن» است؛ یعنی اجازه داده میشود دربارهٔ یک نیرو سخن گفته شود، اما فقط در محدودهای خاص، با واژگانی خاص و از زاویهای خاص. در این وضعیت، سوژه حذف نمیشود؛ بلکه درون قفسی از مفاهیم نادرست زندانی میشود.
سانسور کلاسیک میگوید: «دربارهٔ این موضوع حرف نزن.» اما سانسور در نظام ولایت میگوید: «حرف بزن، اما فقط از این زاویه.» در این نوع سانسور، پدیده برای حذف، ابتدا تحریف میشود. تمام پیچیدگی تاریخی، اجتماعی و انسانیِ یک جریان، به تصویری تحریف شده تقلیل می یابد که باید دائماً تکرار شود تا جای حقیقت را بگیرد.
مسئلهٔ مجاهدین در تاریخ معاصر ایران، پیش از آنکه صرفاً موضوع موافقت یا مخالفت سیاسی باشد، به مسئلهٔ «چگونگی تولید روایت» تبدیل شده است. کمتر نیرویی در تاریخ معاصر ایران تا این اندازه موضوع انباشت روایت جعلی، نفرت، برچسب، بازنمایی امنیتی و مهندسی حافظهٔ تاریخی بوده است. فهم این پدیده فقط از مسیر سیاست نمیگذرد؛ بلکه نیازمند فهم سازوکار نظام ولایت فقیه، نگاه آن به رسانه و استفادهٔ ابزاریاش از رسانه برای مهندسی روان جامعه است. قدرت، از مرده نمیترسد؛ از چیزی میترسد که هنوز در ساحت مشروعیت، تهدید روزمرهٔ اوست.
در تاریخ، هرگاه نظامی سیاسی نتوانسته رقیب خود را صرفاً نظامی شکست دهد، کوشیده است او را اخلاقاً نابود کند؛ یعنی پیش از حذف فیزیکی، مشروعیت انسانیِ او را از بین ببرد. شیطانسازی دقیقاً در همین نقطه متولد میشود. شیطانسازی یعنی تبدیل یک سوژهٔ سیاسی به موجودی که دیگر نیازی به فهمیدن ندارد؛ موجودی که فقط باید از او ترسید، متنفر بود یا تحقیرش کرد. در این منطق، دیگر پرسش از چراییِ شکلگیری یک جریان، پایگاه اجتماعی، جهانبینی یا ماندگاریِ آن بیمعنا میشود؛ زیرا شیطان را مطالعه نمیکنند، سنگسارش میکنند.
اما خطای رایج آن است که تصور شود سانسور فقط توسط دولت اعمال میشود. خطرناکترین نوع سانسور زمانی رخ میدهد که بخشی از جامعه نیز همان زبان و همان منطق قدرت را درونی کند. در این حالت، انسانها حتی بدون اجبار بیرونی، خودشان برخی فکرها یا حرفها را کنار میگذارند. وقتی شهروند عادی، بدون مطالعه و بدون شنیدن روایتهای متکثر، تنها با شنیدن نام یک جریان دچار واکنش شرطی میشود، سانسور به موفقترین شکل خود رسیده است. در اینجا قدرت دیگر نیازی ندارد همهچیز را مستقیماً کنترل کند؛ بخشی از جامعه خود بازتولید روایت سانسورشدهٔ قدرت را برعهده میگیرد.
بهتدریج جامعه توان تفکیک میان «نقد» و «اهریمنسازی» را از دست میدهد. دیگر نمیتوان هم از یک جریان سیاسی پرسید و هم اجازه داد خودش سخن بگوید. نمیتوان میان نقدِ یک نیرو و حذف کامل آن تفاوت گذاشت. در چنین شرایطی، پرسشی که از ابتدا پاسخ را درون خود حمل میکند، دیگر پرسش نیست؛ صورت محترمانهٔ حکم است. وقتی یک جریان سیاسی فقط در جایگاه «متهم تاریخی» احضار میشود، دیگر گفتوگو شکل نمیگیرد؛ دادگاه شکل میگیرد.
در این میان، خبرنگار و روشنفکر نیز بیرون از شبکهٔ قدرت قرار ندارند. آنان نیز، آگاهانه یا ناآگاهانه، درون شبکهای از حافظه، زبان و تولید محتوا عمل میکنند. فرهنگ فاشیستی فقط در زندان و دادگاه و دستگاه امنیتی حضور ندارد؛ در حافظه و زبان انسانها نیز ادامه پیدا میکند. یکی از عمیقترین موفقیتهای فاشیسم آن است که حتی پس از خروج انسان از جغرافیای استبداد، تصویرهایی را که ساخته همچنان در ذهن او زنده نگه میدارد. انسان ممکن است از حکومت فاشیستی عبور کرده باشد، اما هنوز از زبان و دستگاه ادراکیِ آن عبور نکرده باشد.
به همین دلیل، گاه روزنامهنگار یا روشنفکری که خود منتقد استبداد و مدافع آزادی شده را می بینی، هنگامی که به مجاهدین ـ، میرسند، ناگهان همان واژگان، همان پیشفرضها و همان تصویرسازیهایی را تکرار میکند که سالها توسط ماشین تبلیغاتی حکومت تولید شده است. مسئله فقط اختلاف سیاسی نیست؛ مسئله، تداومِ اثرِ فرهنگ فاشیستی در ذهن است.
فاشیسم پیش از آنکه مخالفش را نابود کند، او را در سطح نمادین و اخلاقی از انسانیت خلع میکند. آنقدر پیرامون او نفرت، ترس و روایت رسمی میسازد که حتی پرسشگرترین افراد نیز، بیآنکه متوجه باشند، از درون همان قاب به او نگاه میکنند. در نتیجه، فرد ممکن است از فاشیسم سیاسی فاصله گرفته باشد، اما هنوز در سطح ذهنی و زبانی، جهان را با عینک فاشیسم ببیند.
از پیچیدهترین ابعاد این سانسور، زندانیکردنِ یک جریان در “گفتمان فاشیسم ساخته” است. پرسش ها همان پرسش های چند دهه قبل است که فاشیسم برای تخریب طرح کرده است.
سانسور در فاشیسم دقیقاً در همین نقطه عمل میکند: آنجا که اجازه نمیدهد یک پدیده «به اندازهٔ واقعیِ خود» دیده شود. اگر یک جریان سیاسی را فقط از خلال روایتِ دشمنانش بشناسیم، آیا هنوز شناختی رخ داده است یا فقط بازتولید حافظهٔ قدرت انجام شده است؟ وقتی نفرت نسبت به یک جریان، نه حاصل تجربهٔ مستقیم مردم یا و حتی روشنفکران بلکه نتیجهٔ انباشتِ طولانیِ تبلیغات رسانه ایی و تکرار مستمر می باشد، در این صورت، مرز میان حقیقت و ضد حقیقت کجاست؟در چنین فضایی، مبارزه فقط بر سر آزادی بیان نیست؛ بر سر آزادیِ فهمیدن هم هست.



















