تئوری خونین وراهگشای انقلاب: دشمن اصلی، تهدید اصلی

نعمت فیروزی 

انقلاب‌ها فقط انفجار خشم توده‌ها نیستند؛ آن‌ها صحنه‌ رویارویی اندیشه‌ها، منافع وپروژه‌های قدرت‌اند. هر انقلاب بزرگ، پیش از آن‌که در خیابان تعیین تکلیف شود، در عرصه‌ی آگاهی، تشخیص دشمن و شناسایی تهدید رقم می‌خورد. انقلاب نوین مردم ایران، انقلابی که زنان در آن نه نیروی حاشیه‌ای بلکه ستون فقرات و نیروی رهبری‌کننده‌اند، از این قاعده مستثنا نیست. همین ویژگیِ مترقی، این انقلاب را به پروژه‌ای عمیقاً آزادی‌خواه و برابری‌طلب بدل کرده است؛ اما درست به همین دلیل، آن را در معرض تهدیدهایی پیچیده و چندلایه قرار می‌دهد.

در چنین بزنگاهی، روشنفکر متعهد و مبارز آزادی‌خواه نمی‌تواند بی‌طرف بماند. بی‌طرفی در شرایط جنگ سیاسی، خود شکلی از جانبداری است. آنچه در زیر می آید، دو مفهوم کلیدی را برجسته کند: دشمن اصلی و تهدید اصلی. مفاهیمی که نادیده‌ گرفتن‌شان، در تاریخ معاصر ایران بهای سنگینی داشته است.

هر جنبش انقلابی با مجموعه‌ای از تضادها ومخاطرات روبه ‌روست، اما همه‌ آن‌ها هم‌سنگ و هم‌اهمیت نیستند. دشمن اصلی، آن مانع بنیادینی است که سد راه حرکت انقلاب است و باید بی‌درنگ و بی‌امان درهم شکسته شود. تهدید اصلی اما ماهیتی متفاوت دارد: تهدید الزاماً مانع مستقیم نیست، بلکه جریانی است که هم‌زمان و هم‌مسیر با انقلاب حرکت می‌کند و اگر به‌موقع شناخته نشود، می‌تواند مسیر انقلاب را منحرف کرده و رهبری‌اش را به سرقت ببرد.

Screenshot

در شرایط کنونی ایران، دشمن اصلی بدون هیچ ابهامی رژیم فاشیسم مذهبی حاکم است؛ نظامی که باید در تمامیت خود سرنگون شود. اما تهدید اصلی در سطحی عمیق‌تر عمل می‌کند: جریانی که ظاهراً با رژیم حاکم مخالف است، اما در پیوند ارگانیک با منافع استعمار، در کمین رهبری انقلاب نشسته است. این تهدید، امروز در هیئت بقایای سلطنت خود را بازتولید می‌کند؛ آلترناتیوی دست‌ساز که نه از دل مردم، بلکه از اتاق‌های فکر قدرت‌های خارجی بیرون می‌آید.

تجربه‌ی تاریخی: سرقت انقلاب‌ها

تاریخ ایران سرشار از نمونه‌هایی است که نادیده‌گرفتن تهدید اصلی، به شکست یا انحراف جنبش‌های مردمی انجامیده است. در انقلاب ضدسلطنتی ۵۷، کم‌اهمیت جلوه‌دادن ارتجاع راست مذهبی و فقدان آگاهی سیاسی گسترده، زمینه را برای موج‌سواری خمینی فراهم کرد. شبکه‌ آخوندی که با حمایت ساختاری رژیم سلطنتی و در چارچوب استراتژی مهار کمونیسم در جهان دوقطبی رشد کرده بود، توانست رهبری انقلاب را برباید و فاشیسمی دینی و خون‌ریز را جایگزین دیکتاتوری شاهنشاهی کند.

نمونه‌ای قدیمی‌تر، انقلاب مشروطه است. زمانی که محمدعلی‌شاه با حمایت روسیه تزاری مجلس را به توپ بست، تهدید درونی جنبش، آخوندهای مرتجع به رهبری شیخ فضل‌الله نوری بودند؛ جریانی که در مقاطع حساس، متحد دربار عمل کرد و به شکست دستاوردهای مشروطه یاری رساند.

این تجربه‌ها یک حکم روشن دارند: استعمار همواره در پی ساخت آلترناتیوی است که اهل معامله باشد؛ آلترناتیوی که نه آزادی مردم، بلکه ثبات منافع خارجی را تضمین کند.

چرا بقایای سلطنت تهدید انقلاب‌اند؟

تهدیدبودن بقایای سلطنت هم به‌دلیل نوستالژی بخشی از مردمِ زخم‌خورده از فاشیسم مذهبی، و هم به‌خاطر ماهیت تاریخی، طبقاتی و سیاسی این جریان است. منظور از بقایای سلطنت، نه مردم ناامیدی که به گذشته پناه می‌برند، بلکه کارگزاران و نظریه‌پردازانی است که سلطنت را به‌مثابه «راه‌حل» آینده ایران بازاریابی می‌کنند.

نخست آن‌که سلطنت در ایران، چه در دوره قاجار و چه پهلوی، کارگزار مستقیم استعمار بوده است. دربار همواره محل رقابت و نفوذ قدرت‌های خارجی بوده و شاهان، ابزار اجرای سیاست‌های آن‌ها. این ویژگی، سلطنت را به گزینه‌ای مطلوب برای آلترناتیوسازی استعماری بدل می‌کند.

دوم آن‌که نگاه سلطنت به کشور، نگاه مالکیت است نه حاکمیت مردمی. از ثبت هزاران روستا به نام رضاشاه تا واریز مستقیم درآمد نفت به حساب شخصی محمدرضاشاه، گواه آن است که ایران ملک شخصی خاندان سلطنتی تلقی می‌شد.

سوم، سلطنت حامل ناسیونالیسم افراطی و مرکزگرایی خشن است؛ نگاهی که ملیت‌ها و اقوام را نه صاحبان حقوق برابر، بلکه تهدیدی برای «وحدت» می‌داند و هر مطالبه‌ای را با برچسب تجزیه‌طلبی سرکوب می‌کند.

چهارم، سلطنت ذاتاً بر رهبری فردی و قدرت مطلقه استوار است و در عمل، بدون استثنا به دیکتاتوری می‌انجامد. و سرانجام، حاصل منطقی این مؤلفه‌ها، فاشیسم و سرکوب ساختاری است؛ خصیصه‌ای که حتی امروز نیز در گفتمان نظریه‌پردازان جدید پادشاهی بازتولید شده و در “دفترچه اضطرار ” تدوین شده است.

سلطنت و فاشیسم: پیوند ساختاری

فاشیسم صرفاً یک ایدئولوژی نیست؛ پیش از هر چیز روش حکومت‌داری است. روشی که بر تمرکز قدرت، حاکمیت فرد، دولت‌محوری و ناسیونالیسم افراطی بنا شده است. فاشیسم در بزنگاه‌هایی زاده می‌شود که طبقه حاکم دیگر قادر نیست سلطه‌ی خود را از مسیرهای دموکراتیک حفظ کند و به سرکوب، ترور و اسطوره‌ سازی متوسل می‌شود.

مشخصه‌های فاشیسم، از ساختن گذشته‌ای اسطوره‌ای و مردسالاری تا روشنفکرستیزی و ستیز با ملیت‌ها، در حکومت پهلوی پدر و پسر به‌وضوح قابل ردیابی است. در این نظام‌ها، شاه فراتر از قانون قرار داشت و مشروعیت نه از مردم امروز، بلکه از روایتی جعلی از گذشته استخراج می‌شد.

بلوغ انقلاب: عبور از شاه و شیخ

نشانه‌ی بلوغ یک انقلاب، تبلور اهداف بنیادین آن در شعارهایش است. مسئله‌ تاریخی مردم ایران، از مشروطه تاکنون، آزادی و برابری بوده است؛ مسئله‌ای که زیر چکمه‌ دیکتاتوری‌های شاهی و شیخی سرکوب شده است. از این‌رو، انقلاب زمانی به بلوغ می‌رسد که هم‌زمان از شاه و شیخ عبور کند.

شعارهایی چون «نه شاهی نه شیخی» و «مرگ بر ستمگر، چه شاه باشه چه رهبر» بیان فشرده‌ این آگاهی‌اند. برخلاف ادعای مصلحت‌جویان، این شعارها تفرقه‌افکن نیستند؛ بلکه مرز روشنی میان مردم و پروژه‌های ضد مردمی ترسیم می‌کنند. رسانه‌های وابسته و سرمایه‌های خارجی که چهره‌سازی برای وارثان سلطنت را پیش می‌برند، دقیقاً از همین مرزبندی هراس دارند.

تاریخ ایران آزمایشگاه تکرار نیست. دکتر مصدق، نخستین کسی بود که بهای اصلاح سلطنت را با جان و حیثیت خود پرداخت، و پاسخ سلطنت، کودتا و انتقام بود. سلطنتی که قرار بود «رقیق» شود، در نخستین نسیم آزادی تبخیر شد. تجربه‌ اروپا نیز نشان می‌دهد که پادشاهی‌ها یا با مردم هم ‌سو شدند یا از صحنه‌ تاریخ حذف.

انقلاب امروز ایران در کف خیابان‌ها رقم می‌خورد، نه در مضاحکه‌های رسانه‌ای. جوانان قیام‌آفرین و سازمان‌یافتگی رو به گسترش، نوید پایان یک نظم پوسیده را می‌دهند. در چنین لحظه‌ای، تشخیص دشمن اصلی و تهدید اصلی نه یک بحث نظری، بلکه وظیفه‌ای انقلابی است. تاریخ با آنان که چشم بر تهدید می‌بندند، مهربان نخواهد بود.