تاریخ زخمی ایران؛ چگونه آزادی بارها سرکوب شد

افسانه اسکویی

از مشروطه تا امروز؛ پیوند شاه وشیخ، وپروژه بازتولید استبداد

تاریخ معاصر ایران، تاریخ قطع مکرر روند تکامل اجتماعی است.

هر بار که جامعه ایران به سطحی از آگاهی، مطالبه ‌گری وبلوغ سیاسی می‌رسد، با یک ضربه‌ بزرگ تاریخی از درون وبیرون مواجه می‌شود که این روند را متوقف می‌کند.

قحطی بزرگ ونابودی یک نسل

در جریان اشغال ایران توسط نیروهای بریتانیا وروسيه در اوایل قرن بیستم، قحطی بزرگی شکل گرفت که جمعیت کشور را از حدود ۲۰ میلیون نفر به زیر ۱۰ میلیون نفر کاهش داد. این فاجعه انسانی، یک نسل کامل را نابود کرد وجامعه را به عقب راند.

انقلاب مشروطه ونخستین تلاش برای جمهوری

در سال‌های ۱۲۸۴ تا ۱۲۸۸، انقلاب مشروطه با رهبری نیروهایی چون ستارخان وباقرخان، مسیر ایران را به سمت قانون ‌مداری، جمهوری ومشارکت مردمی باز کرد. اما این روند بیش از چند سال دوام نیاورد.

در همین دوره، شیخ فضل‌الله نوری با طرح «مشروعه» در کنار استبداد سلطنتی ایستاد وآشکار با حاکمیت قانون، پارلمان وحق رأی مردم مخالفت کرد. او در سال ۱۲۸۸ شمسی به جرم همکاری با استبداد وخیانت به مشروطه اعدام شد. خط فکری او بعدها توسط نواب صفوی وسپس خمینی ادامه یافت.

رضا شاه وبازسازی اقتدارگرایی

پس از سرکوب مشروطه خواهان ، رضاخان با حمایت خارجی به قدرت رسید. جامعه‌ای که در حال رشد سیاسی بود، دوباره سرکوب شد. همزمان، نخستین حوزه علمیه رسمی قم بنیان گذاشته شد وسأختار سازمان روحانیت شیعه تقویت گردید؛ اقدامی که بعدها نقش تعیین‌ کننده ای در قدرت‌ گیری سیاسی روحانیت ایفا کرد.

کودتای ۲۸ مرداد وقطع دوباره روند دموکراسی

در سال ۱۳۳۲، کودتای سازمان‌ یافته آمریکا وبریتانیا علیه دولت ملی دکتر محمد مصدق، بار دیگر جامعه ایران را از مسیر استقلال دمکراسی منحرف کرد. شاه بازگردانده شد ودوره‌ای جدید از دیکتاتوری آغاز شد. پس از آن نیز محمد رضا شاه با گسترش نهادهای مذهبی، ساخت هزاران مسجد وتقویت حوزه ها، پیوند سلطنت وروحانیت را مستحكم ‌تر کرد.

جنایات رضاخان و محمدرضا شاه؛ سرکوب آزادی پیش از استقرار استبداد دینی 

رضاخان که با کودتای ۱۲۹۹ وحمایت مستقیم بریتانیا به قدرت رسید. از همان آغاز حکومت خود، پروژه‌ای گسترده برای سرکوب نیروهای مشروطه‌ خواه، آزادی ‌طلب وجنبش‌های مردمی به راه انداخت. او که پیش ‌تر به ”رضا قزاق” شهرت داشت، با اتکا به قزاقخانه ونیروی نظامی، موجی از خشونت سازمان ‌یافته را علیه مردم به اجرا گذاشت.

در جریان تثبیت قدرت، جنبش‌های محلی وآزادی ‌خواهانه در گیلان، آذربایجان، خراسان، كردستان، لرستان، خوزستان وبختیاری با خشونتی بی‌سابقه سرکوب شدند. قتل عام کردها، لرها، ترکمن‌ها وعرب‌ها، اعدام رهبران محلی، تخریب روستاها وکوچ اجباری قبایل، بخشی از سیاست ”یکسان‌ سازی با سرنیزه” بود که به قیمت جان ده‌ها هزارانسان تمام شد.

رضاخان همچنین بسیاری از مبارزان ورهبران مشروطه را یا اعدام کرد یا به زندان انداخت یا به تبعید فرستاد. چهره هایی چون میرزا کوچک‌خان جنگلی، شیخ محمد خیابانی، کلنل محمدتقی ‌خان پسیان و ده‌ها مبارز دیگریا مستقیماً سرکوب شدند یا قربانی فضای ترور و حذف سیستماتیک گردیدند. این روند، عملاً روح انقلاب مشروطه یعنی «حاکمیت قانون، آزادی ومشارکت مردم» را در نطفه خفه کرد.

پس از او، محمد رضا شاه همین مسیر سرکوب را در ابعادی سازمان ‌یافته ‌تر ادامه داد. با تأسیس ساواک در سال ۱۳۳۵، دستگاهی مخوف از شکنجه، بازداشت، اعدام وسرکوب سیستماتیک مخالفان شکل گرفت. هزاران فعال سیاسی، دانشجو، روشنفکر، کارگر، معلم ومبارز انقلابی طی دهه‌های ۳۰ تا ۵۰ شمسی دستگیر، شکنجه ویا اعدام شدند.

کشتار معترضان در قیام ۱۵ خرداد ۱۳۴۲، سرکوب خونین جنبش‌های دانشجویی، نابودی سازمان های سیاسی مخالف، وقتل زندانیان سیاسی در زندان‌ها، تنها بخشی از کارنامه سیاه رژیم پهلوی دوم است. رژیمی که همزمان با سرکوب داخلی، پیوند استراتژیک خود با روحانیت سنتی شبکه‌های مذهبی را نیز حفظ کرد تا جامعه را میان استبداد سلطنتی واقتدار مذهبی معلق نگه دارد.

بدین‌ترتیب، پیش از آنکه استبداد دینی بر ایران مسلط شود، زیرساخت‌های امنیتی، سرکوبگر وضدآزادی آن، پیشتر توسط سلطنت پهلوی بنا نهاده شده بود؛ ساختاری که بعدها به‌ سادگی در اختیار ولایت فقیه قرار گرفت وبه شکلی گسترده ‌تر و خونین‌ تر ادامه یافت.

نواب صفوی وخمینی؛ تداوم خط مشروعه

نواب صفوی در دهه ۱۳۲۰ واوایل ۱۳۳۰، با ترورهای سیاسی وترویج حکومت اسلامی، ادامه ‌دهنده خط شیخ فضل‌الله نوری بود. خمینی نیز مستقیماً از همین سنت فکری برخاست وسرانجام در سال ۱۳۵۷ با تصمیم آمریکا، آلمان، فرانسه وانگلیس در گوادلوپ، بر موج نارضایتی اجتماعی سوار شد.

انقلاب ۵۷؛ بازتولید استبداد در لباس مذهب 

در سال ۱۳۵۷، جامعه ‌ای که از کودتای ۳۲ ودهه‌ها سرکوب زخم ‌خورده بود، گرفتار پروژه‌ای شد که نتیجه‌ اش جایگزینی تاج با عمامه بود. جمهوری اسلامی نه گسست از سلطنت، بلکه ادامه همان ساختار اقتدارگرا با چهره ‌ای تازه بود.

در این میان، تنها نیروی سازمان ‌یافته‌ ای که توانست پیوستگی مبارزه را حفظ کند، مقاومت سازمان ‌یافته وبعدها شورای ملی مقاومت ایران بود که بر جمهوری، سکولاریسم وحاکمیت مردم تأکید داشت.

مهندسی جمعیت وبازسازی نسل‌ها

جمعیت ایران از حدود ۳۶ میلیون نفر در سال ۵۷ به بیش از ۹۲ میلیون نفر رسیده است. اکثریت این جمعیت در درون ساختار جمهوری اسلامی رشد کرده‌اند؛ ساختاری که با سرکوب، فقر، تبليغات ایدئولوژی ارتجاعی وکنترل اجتماعی، نسلی سازگار، سیاست ‌گریز ومحافظه‌ کار پرورش داده است. این روند، بخشی از مهندسی اجتماعی گسترده ای است که هدف آن مهار جامعه وجلوگیری از بلوغ سیاسی آن بوده است.با این حال، اینترنت و جریان آزاد اطلاعات، جامعه را به حافظه‌ تاریخی بیش از ۱۲۰ سال مبارزه و تجربه و نیز ذخیره‌ شصت سال مقاومت سازمان‌ یافته پیوند داد و این مهندسی اجتماعی را ناکام گذاشت؛ همان حقیقتی که امروز به دست کانون‌های شورشی در داخل ایران به عمل اجتماعی بدل شده و مسیر مبارزه و تغییر را در بطن جامعه پیش می‌برد.

پروژه بازسازی سلطنت؛ پیوند پنهان شاه و شیخ

در سال‌های اخیر، شاهد پدیده ‌ای معنادار بوده‌ایم:

بخشی از نیروهای وابسته به جمهوری اسلامی، پس از خروج از کشور، به ناگهان به حامیان پرشور رضا پهلوی تبدیل شده‌اند. برخی از روحانيونی که عمامه را کنار گذاشته‌ اند، عناصر رسانه‌ای سابق نظام، وچهره های نزدیک به نهادهای امنیتی، همگی امروز در صف تبلیغ سلطنت ایستاده اند.

این جا به‌ جایی نه تحول فکری است ونه تغییر سیاسی، بلکه جا به جایی نقش در یک پروژه مهندسی‌ شده قدرت است.

سند رسمی وزارت اطلاعات؛ افشای یک عملیات سازمان ‌یافته

یک سند رسمی منتشر شده که نشان می‌ دهد وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی به منابع خود در خارج کشور دستور داده است در تجمعات حامیان رضا پهلوی در اروپا وآمریکا شرکت کنند و در جهت بزرگ‌ نمایی آماری و تبلیغ رسانه‌ای آن فعالیت نمایند.

این سند اثبات می‌کند که بخشی از نمایش «حمایت مردمی از رضا پهلوی» نتیجه یک عملیات سازمان‌ یافته امنیتی است، نه بازتاب اراده آزاد جامعه ایرانی خارج کشور.

پیام های فرستاده شده به ایرانیان خارج کشور برای حضوردرتجمعات این روزها در طرفداری از رضا پهلوی   تآیید کننده همین امر بوده است. 

این الگو، بازتولید همان سازوکار بسیج حکومتی داخل ایران در خارج کشور است.

خشونت سازمان ‌یافته هواداران سلطنت

در کشورهای مختلف اروپایی، از جمله آلمان بلژیک، موارد مستند از تهدید، توهین، ضرب وشتم مخالفان، وحتی اجبار مغازه داران به نصب پرچم سلطنت ثبت شده است. این رفتارها شباهت کامل به عملکرد نیروهای فشار وچماقداران رژیم ایران وشعبون بی مخ در کودتای ۱۳۳۲ دارد ونشان می دهد که فرهنگ سیاسی سلطنت ‌طلبی معاصر، بیش از آنکه حامل دموکراسی باشد، بازتاب همان منطق سرکوب است.

نتیجه‌ گیری: ایران نیازمند قطع چرخه است، نه تکرارآن

تجربه بیش از یک قرن گذشته نشان می دهد که ایران بارها میان دو قطب سلطنت وروحانیت مزدوران استعمار دست به دست شده است، بدون آنکه به آزادی، جمهوری وحاکمیت مردم برسد. امروز نیز تلاش می‌شود همان چرخه تاریخی، این بار با چهره ای تازه، بازتولید شود. اما جامعه ایران دیگر خواهان تغییر چهره استبداد نیست؛ بلکه خواهان پایان خود استبداد است.

راه نجات ایران نه تاج است ونه عمامه، بلکه جمهوری، سکولاریسم، حاکمیت قانون، انتخابات آزاد، استقلال قوا واحترام به حقوق بشراست.

آینده ایران باید بر پایه حاکمیت مردم ساخته شود، نه بر اساس وراثت درمیان شاه وشیخ مزدوران استعمار.