تصاحب یک کشور فقط تصاحب مرزها نیست

افسانه اسکویی 

 آنگاه که مرز می ‌ماند وجان ملت دگرگون می‌شود

تصاحب یک سرزمین را تنها به عبور سپاه از مرزها نتوان شناخت. مرز، نخستین نشانهٔ سقوط است، نه تعریفِ کاملِ یک سرزمین. آنچه سرنوشت یک ملت را رقم می ‌زند، تنها خاک وجغرافيا نیست، بلکه حافظه، زبان، آیین، نام‌ها وشیوهٔ زیستنِ نسل هاست.

آنگاه که نام‌ها دگرگون می‌شوند، آنگاه که دعاها ازریشه‌ های کهن جدا می‌افتند، آنگاه که کودک تاریخ خویش را نه از زبان نیاکان، که از روایت قدرت می آموزد، وآنگاه که جشن وسوگ وامید وترس در قالبی از پیش ساخته ریخته می‌شود، تصاحبِ راستين آغاز می‌گردد.

ایران ‌زمین در گذر تاریخ، بارها این دگرگونی را تجربه کرده است؛ نه فقط در میدان جنگ، بلکه در میدان حافظه. گاه تاج، گاه عمامه، وگاه هر دو در هیئت‌های متفاوت، اما در کار کردی همسو، بر سرنوشت این سرزمین اثر نهاده اند: بازنویسی تدریجی ذهن جمعی.

با این همه، تاریخ ایران هرگز تنها تاریخ تسلیم نبوده است. دردل همین دگرگونی‌ها، رشته‌ ای از مقاومت فرهنگی وسیاسی همواره جاری مانده است. از جنبش مشروطه که برای نخستین ‌بار مفهوم قانون، مجلس ومحدود کردن قدرت را در برابر استبداد مطرح کرد، تا دهه‌های طولانی مبارزهٔ سازمان مجاهدین ایران که علیه رژیم های شاه وشیخ بوده است. به این ترتیب، همواره نوعی حافظهٔ مقاومت در این سرزمین زنده مانده است. این حافظه، اگرچه سرکوب شده، اما هرگز به‌ طور کامل از میان نرفته است. سازمان مجاهدین خلق از جمله مبارزان سازمان یافته در ۶۰ سال تاریخ مبارزاتی معاصر ایران بوده است. 

اخیرأ بزرگترین عملیات ارتش آزادی بخش ملی ایران در روز دوشنبه ۴ اسفند ۱۴۰۴ در بیت العنكبوت انجام شده است که در این عملیات ۱۰۰ مجاهد خلق شهید یا دستگیر شدند و۱۵۰ نفر به پایگاه های خود سلامت بازگشتند. 

فاجعهٔ بزرگ یک ملت آن نیست که حاکمش تغییر کند؛ فاجعه آن است که نسل‌هایش در فاصلهٔ زمان، دیگر خود را در آینهٔ تاریخ خویش بازنشناسند. نسلی که در ترس پرورش یابد، ترس را طبیعی می‌پندارد؛ ونسلی که در یک نظام فکری یا ایدئولوژیک زاده شود، آن را حقیقت بدیهی جهان می‌انگارد.

از همین‌ روست که می‌توان گفت قدرت‌های سیاسی تنها بر سرزمین حکومت نمی‌ کنند، بلکه در درازمدت می‌کوشند بر حافظه نیز اثر بگذارند؛ بر زبان، بر آموزش، بر روایت تاریخ و بر معنای «ما بودن» یک ملت.

با این همه، ایران را نمی ‌توان تنها در ساختار قدرت یا در تغییر حکومت‌ها خلاصه کرد. ایران در زبان فارسی باقی مانده است، در نوروز، در شاهنامه، در نام‌هایی که هنوز ردّی از گذشته را حمل می‌کنند، ودر نوعی روح تاریخی که همواره میان پذیرش ومقاومت در نوسان بوده است.

از این‌ رو، اگر گفته شود ایران بارها جامه عوض کرده، سخنی بی ‌ربط نیست؛ اما در ژرفای این تغییرات، ریشه‌ ای کهن باقی مانده که هر بار از دل خاکستر، صورتی تازه یافته است. این سرزمین شاید در ظاهر دگرگون شده باشد، اما در لایه‌های زیرین، همواره کشاکشی میان فراموشی و یادآوری در جریان بوده است.

وشاید حقیقت این ملت در همین کشاکش نهفته باشد:

در میان فراموشی ویادآوری.

نتیجه‌ گیری

در امتداد همین اندیشه، حقیقتِ انسان فراتر از همهٔ مرزهای ساخته‌ شده است؛ فراتر از ایرانی وعرب، اروپایی وآمریکایی، روس وچینی. آنچه در نهایت باقی می‌ماند، نه هویت های سیاسی، بلکه اصلِ انسان بودن است.

هیچ مرام، هیچ دین وهیچ ایدئولوژی، در ذات خود، مجوزِ سلبِ حیاتِ انسان دیگر را تنها به سبب اختلاف در باور صادر نمی‌کند؛ مگر در دفاع از جان. با این حال، تاریخ معاصر وامروزِ جهان بارها نشان داده است که خشونت می‌تواند به نام دین، امنیت یا سیاست توجیه شود وانسان را از اصل کرامت خود دور سازد.

در چنین جهانی، معیار اخلاقی روشن است:

هیچ حقیقتی با نفی حقِ زیستنِ انسان دیگر حقیقت نمی‌شود؛ وهیچ قدرتی با فروکاستن انسان به ابزار یا دشمن، نمی‌تواند مشروعیت اخلاقی پایدار به دست آورد.