نعمت فیروزی
در نظامهای فاشیستی وقدرت مطلقه، مردم تحت سلطه دشمن اصلی است، دشمن خارجی فرعی است. بیثباتی این نظامها معمولاً با فاش شدن حقیقت کتمانشده آغاز میشود؛ افسانه قدرقدرتی و نفوذناپذیری با افشای اولین نفوذ ترک برمیدارد، از آن لحظه اعتماد به رهبر نیز شکاف برمیدارد. قدرتی که خواهان کنترل کامل است، وقتی حس کند نفوذ در چند قدمی اش است، به جای تلاش برای کور کردن چشم نفوذ، به پنهانشدن پناه میبرد.
جنگ اخیر نشان داد فروپاشی تنها به ویرانی فیزیکی محدود نمیشود؛ اسرائیل با نفوذ به ساختار فرماندهی نظام امنیتی ایران، ضربهای روانی وعمیق به اقتدار خامنهای زده است. این پیام که: تمام بافت نظام را موریانه نفوذ خورده است، به همگان رسیده است حالا خامنهای، به جای نمایش اقتدار، به موجودی مضطرب وشکاک تبدیل شده که حتی از سایه خود نیز میترسد.
در نظامهای استبدادی، قدرت بر نمایش اقتدار استوار است، اما در لحظه بحران، این نمایش توخالی میشود. غیبت خامنهای نه تدبیر، که واکنشی روانشناختی است به ترسی که از فروپاشی ساختاری میآید؛ ترسی که بیش از دشمنان، از حقیقت داخلی و فروپاشی اعتماد به خود و اطرافیان نشأت میگیرد.
قدرت مطلق، برخلاف ظاهرش، نه ملت را که خود را میهراساند. برای این حکومتها، رهبر نه برای مردم که برای حفظ تصویر وتوهم قدرت میجنگد. وقتی بمب بر پایتخت فرود میآید، اوو خانوادهاش فرماندهی را رها وبه اختفا میگریزند. در پس این اختفا، ترس از پایان است؛ ترس از حقیقتی که هر لحظه میتواند تصویر قدرت را درهم بشکند.
این بحرانها نشان میدهد که هر نظام توتالیتر، با همه ادعاهای مقاومت وقدرت، در نهایت اسیری است در قلعهای از ترس وتوهم؛ جایی که شکست واقعی از درون آغاز میشود. ناپدیدشدن طولانی رهبر، حتی ۱۰ روز پس از توقف جنگ، گواهی است بر فروپاشی این توهم وآغاز سقوط بیصدای قدرت مطلقه.
برای نظامهای توتالیتر، آنچه باید بماند نه مردم است، نه وطن. آنچه باید بماند، نظام است؛ ولو بر تلی از خاکستر وزمین سوخته. این حکومتها نه از دشمن خارجی، که از مخالفان داخلی میهراسند.
وچنین است وضع وحال خامنهای از شروع این جنگ دوازدهروزه تاکنون. شرح همان پلک برهم زدنی است که در آن، قدرت شکاف برمیدارد وخلق، از لای آن، حقیقت مترسک را درمییابد.
در این دو هفته، در حقیقت فروریخت؛ هم در جسم، وهم در اسطورهای که پیرامونش ساخته بودند. و این فروپاشی از سکوت او آغاز شد. سکوتی که چون خلأ در مرکز ساختار افتاد واقتدار را بلعید. اقتدار بلعیده شده باید بازیافت شود. این پروسه نیازمند ابزارهایی است: علاوه بر نمایش صحنه، نیازمند تملق است. بازیگران صحنه باید توجیه باشند که چگونه واز کجا آغاز کنند.
دیکتاتور، وقتی احساس میکند در آینه حقیقت زخمی دیده میشود، تلاش میکند در آینه تملق خود را بازیافت کند. واینجاست که چاپلوسی، نه یک رفتار فردی، که سازهای سیاسی میشود؛ ابزاری برای پایداری نظم استبدادی وسرکوب هرگونه ترک دراسطوره اقتدار.
افلاطون، چاپلوسی را «فنی کاذب» مینامد؛ چیزی که حقیقت را نمیسازد، بلکه تنها تقلیدی از آن ارائه میدهد. اما در نظامهای توتالیتر، این تقلید، خودش به واقعیت تبدیل میشود. حکومتهای استبدادی در لحظه ضعف از تملق تغذیه میکنند؛ همانطور که بدن در بحران، از چربیهای ذخیرهای مصرف میکند.
چاپلوسی، در واقع، ماسکی است که قدرت بر چهره زخمخوردهاش میزند، تا انکار کند که پلک زده، که آسیب دیده، که به اضطراب افتاده است. اما تملق، هرچه بیشتر شود، نشانه عریانتری از تزلزل درونی قدرت است؛ همانگونه که هانا آرنت مینویسد: ”قدرت، هنگامی که به تحسین اجباری نیاز پیدا کند، دیگر از درون تهی شده است”.
در نظامهای توتالیتر، رهبر باید تصویر انسانی مافوق را به خود بگیرد؛ نظارت مطلق، حضور دائم، قدرت بلامنازع. همانگونه که فوکو میگفت، قدرت زمانی کارآمد است که دیده شود، حتی اگر عمل نکند. ووقتی این تصویر فروبپاشد—وقتی چشم اقتدار برای لحظهای بسته شود—نظم درز برمیدارد، ترس از کار میافتد، وتردید آغاز میشود.
صحنهسازی اخیر در حسینیه، نه مراسم بود، نه بازگشت؛ بلکه بازسازی تصویر بود. تلاشی برای بزک یک غیبت، ترمیم شکافی که سکوت آن را جر داده بود. چاپلوسیها نه از سر وفاداری، که پاسخی است به شکاف. چراکه درغیاب فرمانده، اطاعت بیمعنا میشود. آنچه آنان تملق مینامند، در حقیقت، آیینی است برای احضار ارواح اقتداراز دسترفته.
جایی که صحنه خالی میشود، مردم میفهمند که بت، چوب ورنگ بوده، نه خدا. پروژه تملق درمانی، آخرین تلاش برای احیای آن طلسم است؛ اما این آیین، پیش از پایان، خود بدل به سند شکست میشود.
هانا آرنت مینویسد که استبداد زمانی میمیرد که دیگر نتواند واقعیت را جعل کند. وخامنهای، در این مدت اختفا، با واقعیت روبه رو شد، اگرچه به رسم همیشه انکار وحاشا کند.
تاریخ، این غیبتهای ناگهانی را خوب میشناسد. در واپسین ماههای جنگ جهانی دوم، هیتلر، زمانی که جبههها یکی پس از دیگری درهم شکستند، خود را در عمق پناهگاه زیرزمینیاش در برلین زندانی کرد. فرماندهانش گیج، جامعهاش بیافق، وجهان در آستانه عبور از نظم قدیم؛ تنها صدایی که از او میشنیدند، پژواک دستورات بیمعنایی بود که دیگر حتی به جبهه نمیرسید. آنچه پس از آن آمد، چیزی نبود جز فروپاشی یک نظام، شکست یک ارتش، وخفگی یک ایدئولوژی در پناهگاه مرگ، وسرانجام خودکشی!
امروز نیز، باز تکرار همان تصویر است. او که جنگ را ابزار قدرت کرد، خود از آتش آن گریخت؛ برای نجات، برای بقا، وبرای مخفی شدن از چشم تاریخ. اقتدار واقعی، نه در نمایش قدرت، ونه در آیین چندشآور تملق، که در مواجهه با لحظههای شکست وحضور است. ودیکتاتورها همیشه در این لحظهها، از صحنه، غایباند.



















