تنهایی پر شکوه… (۳)

محمود نیشابوری

تقدیم به زندانیان مقاوم، مریم اکبری منفرد وزینب جلالیان برای «تنهایی پر شکوهشان» در زندانهای اهریمنان زمان

مقاومت سترگ

در دخمه زندان مخوف انفرادی، زندانی مقاوم در تنهایی با شکوه خود به چه فکر می کند!

او زبان به شکوه و ناله باز نمی کند، حتی در خلوت خود. با نگاه پرازحرفش شراره و گلو له هایی می شود در مصاف با دژخیمان. به ظاهر نحیف و زخمی ست که همه حاصل ایستادگی هایش در برابر دژخیمان است. گاهی سکوت و تنهایی هم گویی حرفهایی دارند راز و رمزی در آن نهفته است. در سلول سرد و نمور بی غذایی، بی درمانی عربده زندانبانان، صدا و فریاد و ناله زندانیان دیگر، همه در هم شده و سکوت را می شکند. غوغایی در درون زندانی مقاوم شکل می گیرد. 

وقایع ورخداد های زندگی هر فرد تابعی از فکر اوست.

این عشق به وطن و مردم است که محرک و انگیزه دستیابی انسان به درجات عالی و متعالی است  که در شرایط سخت و دشوارآدم را آبدیده می کند. آن را مقوله ای فردی نمی بیند، بلکه در راستای بهروزی و رهایی مردمش ارزیابی  می کند.

دور نمای پر غرور:

همین گرمش می کند، گویی با او حرف می زند! و مخاطب دارد… می بیند  که چگونه مردم از آنها طرفداری می کنند با نگاهشان، با اشک و آهشان و آرزویی بر آمده از ته دل از روی صفا. می بیند که چگونه مردم در انتظار قدومشان خارج از زندان هستند. لحظات پرشکوهی که زندانی مقاوم رقم زده حال از دیکتاتور خبری نیست.! معلوم است که اگر مسئله فردی باشد  چرا مقاومت کند چرا سکوت نکند چرا دنبال زندگی و… نرود…

همه این ها جوابش در انسان بودن در فکر دیگران بودن، از خود گذشتن است . آخر همین صفات برجسته انسانیست که حیوان را از انسان جدا می کند و گرنه آدم دیوانه نیست که راه پر خطر را انتخاب کند شکنجه شود ترک دیار کند با شغل و مقام و… وداع کند.

این زندانی مقاوم خوب می فهمد که هر شلاقی که بر پیکرش زده می شود، او را بیشتر مصمم می کند،در انتخاب راهی که برگزیده است… قدرتش را از آرمانش، مردمش کودکان محروم زنان و پدران داغدار

 می گیرد و روز بروز بر عزمش می افزاید. شعاع آفتاب را از روزنه  سلولش کاهاٌ می بیند و آن را در ذره بین درونش به واقعیت مبدل می کند. بلی خارج از زندان خورشید می درخشد…تپش قلب زمان در همه جا در حرکت است و پویا… همه جا زندان نیست. دژخیمان می خواهند، حرکت و جنبش همه فعالیتهای کاری و… انسانها را محدود کنند ودر نهایت همه در زندانند. زندانی بزرگ که سکوت و خیانت و جنایت را تدریس می کنند. حالا بستگی به نفرات دارد چگونه مرعوب این شرایط و تبلیغات ضد بشری دژخیمان نشوند.

کاش می شد صدا ناله های، زندانیان را در جای جای وطن بنوعی سر جمع کرد. این صدا ی انسانیت است،  صدای رهایی است. این صدا و فریاد ها از ترس و درد نیست این ها شکوه دیگری از زنده بودن با هدف را ترسیم می کند.حالا نمی گذارند این صدا ها شنیده شود.

این فریاد ها افتخارآفرین است. زنده بودن را نوید می دهد، هر چند سرشته بخون است، هر چند سختی  دارد و زجر کشی است. 

اما از دل این همه تاریکی ها خورشید طلوع می کند. درخشش بی نظیر صفات انسانی و ارزشهای شایسته بشری.

احساس پاک انسانی در سختی هاست که خودش را نشان می دهد  و گرنه در بی تفاوتی و راحتی و سر در کار خود نشو و نما نمی کند. در کنش واکنشهای معمول این جوهره وجودی فرد است که انسان ها را بهم نزدیک می کند  و گرنه همه در اجتماع با هم قهرند و دیگر عشق و محبت و عاطفه و علایق بشری رنگ می بازد. نظام دیکتاتوری در عمل یآس و انفعال را ترویج می کند، سرنوشت را مقصر می داند، سکوت می خواهد و کسی لب به شکوه و شکایت باز نکند.

زندان فقط چهار ديوار نيست!، که محبوس در آن زجر کش مي کنند. نحوي برخورد زنداني با چهار ديواريست. شايد يکي فقط ديوار قطورسلول با پنجره اي که اطراف آن را پرده هاي عنکبوت پوشانده است و چراغ کم سويي که بي رمقي آن زجر آور است، در بدو ورود بگیرد. اما یکی دیگر زندانی مقاوم در تنهایی با در و دیوار حرف می زند، گویی شنونده های خوبی هستند. گوش باز دارند… و دیوار ها صحبت می کنند و نظاره گر شکنجه ها ،تهمت ها ،فحاشی های زندانبان است. گویی محرم و راز دار آنهاست. شکل و شمایل وضعیت بدنی ورزشکاری و نحیف و… در مقابل شکنجه گران ایستادگی می کنند فقط اراده و عزم این زندانیان هست و بس. پایداری برای آرمان و نگه داشتن راز خلق به او قوت می دهد. شاید مثل غذایی باشد که به گرسنه ای بدهند و یا سرمی را به بیماری تزریق کنند. انرژیش را از بیرون می گیرد، می داند که مردم و جامعه گویی باری را به دوش او گذاشته اند که به مقصد رهایی برساند. شاید لنگان و با پای زخمی و سری شکسته و بدنی شرحه شرحه با هزاران درد و حرمان در پروسه زندان او آبدیده 

می شود، ومی داند که مزدورا ن ترسو ترین افرادند. بی عاطفه و بدور از علایق انسانی و بشری اگر عربده ای می کشد از درهم شکستن او است.  ناله های قربانی فریاد بی انتهای انسانیت است که به ظاهر فراموش می شود و یا شنیده نمی شود، ولی آنهایی که باید و شاید می شنوند و همنوا با آنها در همین مسیرگام بر می دارند.

«آه، ای کینه، تو هم مانند محبت مقدس هستی!.ما نمی توانیم محبت خود را به مردم ثابت کنیم مگر اینکه به دشمنان مردم کینه بورزیم. تو با ریختن خون ظالم، به ستمدیدگان محبت می نمایی- صمد بهرنگی- کور اوغلو- کچل حمزه»

شاید این ظاهر قضیه باشد ولی در باطن درست نیست. حیف و افسوس بخوریم، برای زندانیانی که در زندان سالیان سال ایستادگی کردند جوان بودند و پیر شدند سیاه موبودند و سپید مو شدند!.

اتفاقآ اینان پرچم ایستادگی را در شرایط سخت و دشوار بالا بردند و  چون مرعوب شرایط سخت نشدند جوانند. گویی گذر زمان تاثیر منفی روی آنها ندارد.

اما این واضح و مبرهن است که دیکتاتورها، ترسو ها ،خواسته های خود را متجلی نمی کنند و صرفاٌ به خیل افراد ناکام و حسرت بدل می پیوندند.

دریغا، چندان که نگه می کنم

همه جا تازیانه، همه جا زنجیر است.

قباحت شوم قانون

اشکهای ناتوان اسارت

در ظلمات قیرین پیشداوری ها

«پوشکین»