نعمت فیروزی
در دهه ۱۹۳۰ در نروژ، ویدكون كویسلینگ یک حزب طرفدار نازی ها به نام “حزب اتحاد ملی فاشیست” بنیان نهاد. هنگام حمله آلمان به نروژ در ۱۹۴۰، كویسلینگ به نفع آلمان و علیه دولت کودتا کرد. او از سال ۱۹۴۲ تا ۱۹۴۵ ریاست دولت طرفدار آلمان را به عهده داشت. بعد از جنگ جهانی دوم، مقامات نروژ کویسلینگ را دستگیر و محاکمه کردند؛ او به اتهام خیانت مجرم شناخته شد و به مرگ محکوم شد.از آن زمان، واژهٔ «Quisling» کوئیسلینگ در بسیاری از زبانهای اروپایی به معنای «همکار قدرت اشغالگر» یا «خیانتکار ملی» به کار میرود.
لحظهای که یک سیاستمدار امید رهایی یک ملت را در قدرت خارجی جستوجو میکند، مرز میان «نجاتدهنده» و «واسطهٔ منافع بیگانه» از میان میرود؛ مرزی که بین قدرت و خیانت قرار داشت، روی هم میافتد. به بیان دیگر، هرگاه بحران داخلی یک کشور با مداخلهٔ قدرتهای خارجی گره بخورد، میدان سیاست دیگر صرفاً صحنهٔ رقابت میان نیروهای سیاسی آن کشور نیست؛ معادله دگرگون میشود و سیاست به آزمونی برای سنجش اصالت و خیانت بدل میگردد. جنگ اصلی و رهاییبخش دقیقاً در همان لحظهای شکل میگیرد که این تناقضها آشکار میشوند.
این مسئله تنها مربوط به تاریخ اروپا در جنگ جهانی دوم نیست. در آغاز قرن حاضر، احمد چلپی در عراق نمونهای دیگر از همین الگو بود؛ الگویی که در شرایطی متفاوت بازتولید شد. امروز نیز نشانههایی از بازتکرار چنین پدیدهای در سپهر سیاست ایران دیده میشود.
جنگی که اکنون بهواسطهٔ سیاستهای ضد مردمی فاشیسم دینی در میهن اسیر ما برافروخته شد را نیز از همین زاویه می توان دید. در آغاز جنگ، زبان رؤسای آمریکا و اسرائیل پر از واژههای خوشآهنگ و اخلاقی مانند آزادی، دموکراسی و دفاع از مردم بود. اما با گذشت زمان، این زبان اخلاقی جای خود را به واقعیت عریان قدرت داد. هنگامی که فرودگاهها، پالایشگاهها و زیرساختهای شهری هدف قرار میگیرند، دیگر نمیتوان جنگ را با ادبیات زیبا توضیح داد. جنگ در نهایت به همان چیزی تبدیل میشود که در ذات خود هست: تخریب و نابودی زندگی. در چنین شرایطی، توهمی که میگفت جنگ خارجی میتواند بهسرعت به تغییر سیاسی در داخل کشور منجر شود فرو ریخت. و آشکار شد که هدف اصلی نه آزادی و دموکراسی، بلکه تأمین منافع آنهاست. در چنین فضایی، افراطی تر از سیاستمدار نروژی، کوئیزلینگ، در سیاست ایران به میدان آمد. این نقش را رضا پهلوی با همکاری امنیتی های رژیم، با اتکا به حمایت نظامی و سیاسی بیگانه به عهده گرفته است. خوشبختانه تا کنون به خاطر هشیاری و افشا و مقابله فعال جبهه خلق و مشخصا نیروی محوری آن شورای ملی مقاومت، برغم همه موانع و هزینه ایی که بر سر راه آزادی مردم ایران ایجاد کرده، باز تولید آن کمرشکن شده است.
راه تغییر و وظایف ما
پاسخ به این پرسش تنها زمانی روشن میشود که مسئلهٔ ایران در بستر ژئوپولیتیک جهانی دیده شود. ایران یکی از نقاط راهبردی جهان معاصر است؛ گرهای میان مسیرهای انرژی، توازن قدرت در خاورمیانه و رقابت قدرتهای بزرگ. در چنین موقعیتی، حضور آلترناتیو ملی و مستقل شورای ملی مقاومت برای بسیاری از بازیگران بینالمللی مسئلهساز شده است. از این منظر، مسئلهٔ تغییر در ایران تنها مسئلهٔ جابهجایی یک حکومت نیست. مسئله، امکان قدرتگیری همین نیروی ملی و مستقل است که در هیچ بازی قدرت های بین المللی و منطقه ایی مشارکت نمیکند. همین استقلال عمل، باعث شده است که دولت های متخاصم در این جنگ بر سر سانسور و به حاشیه بردن آن توافق نانوشته ایی را اجرا کنند. از همین رو، مسئلهٔ آیندهٔ ایران را نمیتوان در بمباران یا در توهم فروپاشی ناگهانی جستوجو کرد. مسئله در جایی عمیقتر قرار دارد: در توانایی یک جامعه برای سازمانیافتگی، استقلال سیاسی و خلق بدیلی که مشروعیت خود را نه از قدرتهای خارجی، بلکه از ارادهٔ مردم بگیرد.
بیش از یک قرن از زمانی میگذرد که با انقلاب مشروطه اندیشهٔ آزادی در جنبشهای سیاسی مردم ایران سر برآورد. از آن زمان تاکنون، این سرزمین همواره یک پرسش بنیادین پیش روی خود داشته است: چرا هر بار که می خواهد سرنوشت خود را به آزادی گره بزند با انواع بحران های بیرونی و درونی مواجه می شود که بیگانه نقش اصلی را دارد؟
و چرا استبداد پیوسته در چهرههای گوناگون بازتولید شده است؟ از سلطنت وابسته تا استبداد دینی. پاسخ این سوال البته مجالی دیگر می طلبد، اما نقدینه فعلی مردم ایران برای مقابله با باز تولید استبداد در شرایط فعلی، ائتلاف شورای ملی مقاومت و مجاهدین در داخل و خارج کشور و همچنین احزاب کرد و بلوچ، هستند که در سالهای اخیر در صحنههای مختلف نبرد حضور داشتهاند.
تجمعهای مشترک در خارج از کشور، با شعار نه شاه و نه شیخ، همگرایی میان برخی از این نیروها در جبههٔ خلق را نشان میدهد که در صورت بروز تحولات بزرگ، می تواند به شکلگیری نوعی ائتلاف میان این آنها بیانجامد. تجربهٔ جهانی نشان می دهد که اتحادهای بزرگ اغلب در لحظات بحرانی و با سرعتی غیرمنتظره شکل میگیرند.
ایران امروز در نقطهای حساس از تاریخ خود ایستاده است؛ نقطهای که میتوان آن را «جنگِ جنگها و آزمایشِ آزمایشها» نامید.(۱) در چنین لحظهای، همهٔ نیروهای سیاسی و اجتماعی در برابر یک آزمون بزرگ قرار میگیرند: آزمونی که نشان خواهد داد هر جریان در کدام سوی تاریخ ایستاده است. نبردهای آزادی بخش دهه های گذشته احزاب و مبارزین و ارتش آزادی و مجاهدین و سلسله قیام های مردمی چند سال اخیر، نشان از ارادهٔ مردمی است که عزم جزم کرده اند دور باطل “از شاه به شیخ و برعکس”را در هم بشکنند. در شروع جنگ و بعد از مرگ خامنه ایی اعلان جمهوری دموکراتیک، ابتکاری هوشیارانه از سوی شورای ملی مقاومت بود، که نباید کم اهمیت و بی پاسخ بماند.
ایران امروز در یکی از حساسترین لحظات تاریخی خود ایستاده است؛ لحظهای که میتوان آن را مرز میان پایان یک نظم فرسوده و امکان زایش نظمی تازه دانست. آنچه سرنگونی را محقق و آزادی را بر کرسی می نشاند نه جنگ خارجی، و نه وعدهها و بازیهای ژئوپولیتیکی آنها، بلکه توان مردم ایران در ساختن بدیلی سیاسی مستقل و دمکراتیک است که البته در دسترس است.
اکنون، با توجه به جنگ، مسیر آینده پیچیدهتر شده است؛ اما در عین حال چشمانداز پیش رو روشنتر نیز شده است. پس از تجربهٔ بنبستِ راهحل جنگ خارجی، و کمرشکن شدن بازتولید سلطنت، مسیر آینده بیش از هر زمان دیگری در دستان خود مردم ایران و فرزندان شورشی اش قرار دارد. اگر تجربهٔ یک قرن گذشته درسی داشته باشد، آن درس این است که آیندهٔ ایران در نقطهای شکل خواهد گرفت که باور به قهرِ سازمانیافتهٔ مردمی بهعنوان تنها راه حل پذیرفته شود. پیکرهٔ این قهر در جایجای میهن وجود دارد؛ باید آن را دید و از دل صخره “نمی توان” تراشید. میکل آنژ، نقاش و مجسمهساز ایتالیایی،گفت (۲):«فرشتهای درون سنگ مرمر دیدم و آنقدر تراشیدم تا او را آزاد کردم.» شاید روزی که مردم ایران خبر حمایت ائتلاف کردی از دولت موقت جمهوری دموکراتیک را بشنوند، پیکرهٔ فرشتهٔ آزادی ایران نیز از دل صخرهٔ “ناممکن” تراشیده و آزاد شود. شاید همین خبر ساده، در میانهٔ جنگی که میهن را هر روز بیشتر به سوی تاریکی میبرد، مهمترین گام، حقیقتی ضروری و نیاز این مرحله از تاریخ ایران باشد.
پاورقی:
۱-نقل از پیام ۱۱ اسفند مسعود رجوی
۲-نقل از ویکی پدیا



















