افسانه اسکویی
در روزهای سرد دی ماه، از۷ تا ۲۱ دی ۱۴۰۴، نسلی به خیابان آمد که بسیاری از آنان سالهای شصت را ندیده بودند، نام بسیاری از جان باختگان آن سالها را نمیشناختند، وحتی زمانی که ۱۷ ژوئن ۲۰۰۳ رخ داد کودک بودند یا هنوزمتولد نشده بودند، اما تاریخ، همیشه از کتابها منتقل نمیشود. گاهی از نسلی به نسل دیگر، در حافظهای پنهان، در زخمی کهنه، در رؤیایی ناتمام، ودرآرزویی که هنوز زنده است، ادامه مییابد.
پس از آن، در۴ اسفند ۱۴۰۴، بار دیگر صدایی برخاست. صدایی که نشان داد دیوارهای قدرت، آنگونه که صاحبانش میپندارند، نفوذناپذیر نیست.گویی نسلی تازه آمده بود. تا به تاریخ یادآوری کند که ترس، همیشه ماندگار نمیماند.
اما این صداها از خلأ نیامده بودند. ریشه هایشان در دههها ایستادگی، رنج، فداکاری و امید نهفته بود.
اگر دی ماه فریاد کشید، اگر۴ اسفند طنین انداخت پیش از آن نیز هزاران صدا در این سرزمین برخاسته بود.
باید به عقب بازگشت. به ۱۷ ژوئن ۲۰۰۳. به روزی که بسیاری گمان میکردند با بازداشت، با پرونده، با فشار سیاسی، وبا سیاست مماشات، میتوان یک آرمان را به پایان رساند، اما تاریخ، بار دیگر راه دیگری را برگزید.
زمان گذشت، پروندهها بسته شد، اتهامها فرو ریخت، اما آنچه باقی ماند این حقیقت بود که اندیشهها را نمیتوان دستگیر کرد وباز باید به عقب تررفت. به ۳۰ خرداد ۱۳۶۰. به روزی که یک نسل بهای سنگینی برای ایستادن بر سر باورهای خود پرداخت. از آن روز تا امروز، دههها گذشته است. نسلها تغییر کردهاند، چهرهها عوض شدهاند، اما یک رشتهٔ نامرئی همهٔ این فصلها را به یکدیگر پیوند میدهد. رشتهای از پایداری، از حافظه، از سازمان یافتگی واز تداوم زیرا هیچ جنبش پایداری تنها با احساسات زنده نمیماند.
آنچه یک آرزو را از نسلی به نسل دیگر منتقل میکند، پیوستگی است. نظم است. حافظهٔ جمعی است و انسانهایی که در داخل و خارج ایران، در دورههای مختلف، چراغ یک آرمان را روشن نگاه داشتهاند.
در برابر این پایداری، سالها سیاست مماشات نیز ایستاده است. سیاستی که هر بار نام تازهای به خود گرفته؛
گاه مصلحت، گاه معامله، گاه ثبات، وگاه واقع گرایی، اما تجربه نشان داده است که آزادی را نمیتوان با معامله بر سر حق مردم به دست آورد ودر سوی دیگر، دو چهرهٔ یک استبداد نیز همواره کوشیدهاند خود را تنها گزینههای ممکن نشان دهند.
اما نسل امروز، پاسخ خود را یافته است. پاسخی که در خیابانها، در گردهماییها، ودر فریادهای جوانان شنیده میشود:
نه بازگشت به گذشته، ونه تسلیم به حال زیرا آنان هر شکل از استبداد را رد میکنند وهنگامی که فریاد میزنند:
”مرگ بر ستمگر، چه شاه باشد، چه رهبر” در حقیقت تنها یک شعار سر نمیدهند؛ بلکه مرزبندی یک نسل را اعلام میکنند. نسلی که آزادی را نه در تاج می بیند، ونه در عمامه، بلکه در حق حاکمیت مردم بر سرنوشت خویش.
از ۳۰خرداد۱۳۶۰، تا ۱۷ ژوئن ۲۰۰۳،از۱۷ ژوئن، تا ۴ اسفند ۱۴۰۴،و از۴ اسفند، تا خیزشهای دی ماه و امروز، همهٔ این فصلها جدا از یکدیگر نیستند. همه، شاخه های یک درخت اند. درختی که با رنج آبیاری شده، با فداکاری قد کشیده، وبا امید زنده مانده است. درختی که ریشه هایش در حافظهٔ یک ملت است وملتی که حافظهٔ خود را از دست ندهد، فردای خود را نیزاز دست نخواهد داد.
بذر امید انقلاب، در سخت ترین زمستانهای مماشات نیز راه خود را به سوی بهار آزادی واستقلال پیدا میکند. تا واژه نفس میکشد، امید زنده است، تا دل به فردا میتپد، راه ادامه دارد. نه زمستان می ماند، نه شبِ بی پایان، آنکه بذر روشنایی میکارد، سرانجام بهار را خواهد دید.



















