حق تعیین سرنوشت 

نعمت فیروزی 

در ضرورت حمایت ملیت ها از دولت موقت شورای ملی مقاومت.

در تاریخ اندیشهٔ سیاسی، «حق وحقوق» همیشه پیش از «دولت» آمده است. پیش از آنکه مرزی ترسیم شود، پیش ازآن‌ که پرچمی برافراشته گردد، و پیش ازآن‌ که ارتشی به نام «ملت» سوگند بخورد، انسان و جمع انسانی وجود داشته است؛ با زبان، حافظه، رنج، و خواستِ زیستن به شیوهٔ خویش. حق تعیین سرنوشت از همین‌جا آغاز می‌شود:
نه به‌عنوان امتیازی که دولت‌ها می‌بخشند، بلکه به ‌مثابه حقی که دولت‌ها موظف‌اند به رسمیت بشناسند.

این حق، محصول مدرنیتهٔ سیاسی است؛ پاسخی به قرن‌ها سلطه، استعمار، انکار هویت وسرکوب. از وودرو ویلسون تا منشور سازمان ملل، از جنبش‌های رهایی‌بخش قرن بیستم تا فلسفهٔ معاصر دموکراسی، یک اصل تکرار شده است:
هیچ جمع انسانی را نمی‌توان با زور، «یکپارچه» نگه داشت.

ملت، یا ملک؟ در این‌جاست که تمایز بنیادین میان دو نگاه آشکار می‌شود:

۱.نگاهی که کشور را «ملک» می‌داند.   ۲. نگاهی که کشور را «پیمان» می‌فهمد.

در نگاه نخست، خاک مقدس است وانسان‌ها تابع آن‌اند. در نگاه دوم، انسان‌ها اصل‌اند وخاک، نتیجهٔ رضایت آن‌ها.

هر کس چه در لباس دین، چه در ردای سلطنت ــ از «تمامیت ارضی» سخن بگوید، اما حتی یک کلمه از «رضایت آزادانهٔ ملت‌ها» بر زبان نیاورد، نشان می دهد با سیاستی مواجه‌ایم که کشور را ملک می‌بیند، نه پیمان.

در چنین نگاهی، کرد، عرب، بلوچ یا ترک نه «شریک»، بلکه «مسأله» ومشکل روی میز است.

ملیت ها، مسئله نیستند، ملت صاحب حقند. آنها درایران، نه پدیده‌ای تازه ای هستند و نه مطالبات شان بدعت.
آنچه امروز به‌عنوان «اتحاد احزاب کردی» دیده می‌شود، ادامهٔ تاریخیِ خواستی است که دهه‌هاست سرکوب شده:
خواستِ دیده‌ شدن به‌ مثابه نیروی سیاسی صاحب حق، نه یک مشکل امنیتی. خواست ملیت ها، پیش از آن‌که دربارهٔ «جدایی» باشد، دربارهٔ کرامت است.
دربارهٔ این پرسش ساده اما بنیادین: «آیا ما حق داریم دربارهٔ سرنوشت خود تصمیم بگیریم؟» پاسخ به این پرسش، معیار دموکرات‌ بودن هرجریان سیاسی است.

در سیاست، گاهی یک جمله کافی‌ست تا نقاب‌ها فروبریزند. آن‌گاه که رضا پهلوی، در واکنش به اتحاد احزاب کردی، به زبان «تهدید»، «خط قرمز»، وحتی ارجاع به ارتشی که هنوز ابزار سرکوب جمهوری اسلامی است سخن گفت، چیزی بیش ازیک موضع سیاسی بیان شد؛ یک افق فکری آشکار شد. در آن لحظه، زبان سلطنت ‌طلبی با زبان فاشیسم دینی هم‌صدا شد. هم در محتوا، وهم در منطق. در نگرش این دو فاشیسم منطق این است که: حق تعیین سرنوشت، خطر است! تنوع، تهدید است و پاسخ سیاسی آنها، نه گفتگو، که «پاسخ قاطع» است.

فاشیسم را نباید صرفاً با یونیفورم، سلام نظامی یا نمادهای تاریخی شناخت. فاشیسم، پیش از آن ‌که ایدئولوژی باشد، روش اندیشیدن است: یکی‌سازی اجباری، ترس از تفاوت، تقدیس نظم، ومشروعیت‌ بخشی به خشونت به نام «وحدت» دراین معنا، فاشیسم دینی وفاشیسم سلطنتی دشمن هم نیستند؛ رقیب‌اند، اما از یک ریشه تغذیه می‌کنند. هر دو می‌گویند: «ما بهتر از تو می‌دانیم چه چیزی به نفع توست»

ورود ناگهانی رضا پهلوی به موضوع اطلاعیهٔ احزاب کردستان، آن‌هم در جایگاهی که مسئولیتی رسمی ندارد، بیش از آن‌که یک «خطای تاکتیکی» باشد، پرده‌برداری از یک بنیان فکری است. کسی که خود را آلترناتیو می‌نامد، در نخستین مواجهه با مطالبه‌ ای دموکراتیک، به‌جای شنیدن وگفتگو، به زبان تهدید، «خط قرمز» و ارجاع به زور متوسل می‌شود، ناخواسته نشان می‌دهد که تصورش از سیاست، نه بر رضایت که بر قیمومت استوار است. همین شتاب ‌زدگی، وهم‌صدایی ناگهانی با منطق فاشیسم دینی، او را در موقعیتی قرار داد که جامعه به ‌سرعت به آن واکنش نشان داد وهزینهٔ نمادین آن را تحمیل کرد.

عقب‌نشینی دو روز بعد، نه با بازاندیشی صریح، بلکه با جمع‌ کردن چند چهرهٔ عشایری وتلاش برای بزک‌ کردن موضع پیشین، خود گواهی دیگر برهمان منطق بود: جایگزین‌ کردن «نمایندگی فرمایشی» به ‌جای حق سیاسیِ آزادانه. این‌که آن موضع «مهندسی‌شده» از سوی نهادهای قدرت رژیم بوده باشد یا نه، مسئلهٔ ثانوی است؛ اصل، هم‌ریشگیِ فکری است. فاشیسم، چه در لباس دین وچه در ردای سلطنت، وقتی خود را نشان می‌دهد که تنوع را تهدید می‌بیند وحق تعیین سرنوشت را خطا. اشکال متفاوت‌اند، اما هسته یکی است: انکار انسان به‌ مثابه سوژهٔ صاحب حق.

محکوم‌ کردن این موضع، دفاع از یک اصل است. وقتی جریانی که خود را آلترناتیو می‌نامد، در نخستین مواجهه با مطالبهٔ یک ملت، به زبان تهدید و سرکوب متوسل می‌شود، حق داریم بپرسیم: فردا، اگر قدرت در دست او باشد، چه تفاوتی با دیروز خواهد داشت؟ 

نزاع امروز بر سر حق تعیین سرنوشت، نزاعی حاشیه‌ای یا صرفاً قومی نیست؛ این جدال بر سر تعریف سیاست وانسان است. آن‌جا که مطالبهٔ یک ملت با زبان «خط قرمز» پاسخ داده می‌شود، مسئله فقط یک موضع‌گیری سیاسی نیست، بلکه افشای یک منطق اقتدارگراست. واکنش رضا پهلوی به اتحاد احزاب کردی ونیز مرزبندی آشکار مسعود رجوی در دفاع از حقوق ملیت‌ها، نشان داد که شکاف اصلی، شکاف میان دو نوع سیاست است: سیاستی که انسان را صاحب حق می‌داند، و سیاستی که او را موضوع مدیریت و سرکوب می‌بیند. آیندهٔ ایران نه با حذف تفاوت‌ها، بلکه با به‌ رسمیت‌شناختن آن‌ها ممکن است. وحدتِ پایدار تنها زمانی شکل می‌گیرد که داوطلبانه باشد؛ وحق تعیین سرنوشت، نه تهدید تمامیت یک کشور، بلکه شرط اخلاقی وسیاسی بقای آن است.

اکنون که با مرگ و اعلام پایان حیات سیاسی رهبر فاشیسم دینی و نشانه‌های آشکار فروپاشی آن ، این رژیم به روزهای پایانی خود نزدیک شده است، و همزمان شورای ملی مقاومت ایران با تکیه بر برنامهٔ ده‌ ماده‌ای مریم رجوی از تشکیل دولت موقت جمهوری دموکراتیک سخن گفته است، لحظه‌ای تعیین‌کننده در برابر خلق‌های تحت ستم ایران قرار دارد. در چنین بزنگاهی تاریخی، زمان آن فرارسیده است که خلق دلاور کرد، با اتکا به تمامی احزاب سیاسی وقهرمانان پیشمرگ خود، از دولت موقت جمهوری دموکراتیکی حمایت کند که حق خودمختاری ملیت‌های ستمدیدهٔ ایران را به‌رسمیت شناخته است. تعلل دراین تصمیم، نه بی‌طرفی، بلکه عقب‌ نشینی از نخستین گام‌های تحقق آرمان‌های تاریخی خلق کرد خواهد بود ومی‌تواند به سرمایهٔ سیاسی واخلاقی این مبارزه لطمه ‌ای جبران‌ ناپذیر وارد سازد.