محمود نیشابوری
پرواز از دل آتش…
۱۷ ژوئن، تنها یک تاریخ نیست؛ گاه در حافظهی انسان، روزها از شمارش تقویم جدا میشوند و به نشانه بدل میگردند؛ نشانهای از ایستادن، از عبور، از نپذیرفتن خاموشی.
آتش همیشه فقط ویران نمیکند. آتش، در کهنترین روایتهای بشری، همزمان نشانهی پایان وآغاز بوده است؛ میسوزاند تا آنچه فرسوده وپوسیده است فرو بریزد، وراه برای زایش چیزی تازه باز شود. مقاومت نیز چنین است؛ نه نفیِ زندگی، بلکه اصرار بر ادامهی آن، حتی وقتی شعلهها از هر سو سر برمیآورند.
برخاستن مقاومت از دل آتش، تصویر انسانی است که میان خاکسترها دنبال فردا میگردد. انسانی که میداند آزادی هدیهای آماده نیست؛ گاهی باید آن را از میان دود، از میان ترس، واز میان شبهای بلند بیرون کشید.
وچه تصویر نیرومندتری از «رقص بر آتش»؛ نه به معنای بیاعتنایی به درد، بلکه به معنای تبدیل درد به حرکت. رقص بر آتش یعنی شعلهها سرنوشت را تعیین نکنند؛ یعنی انسان به جای آنکه در آتش فرو رود، بر لبهی آن تعادل بیاموزد وقدم بردارد.
آزادی، لحظهای ناگهانی نیست؛ آیینی است از ایستادگیهای کوچک وبزرگ. هر گام بر آتش، هر مقاومت در برابر خاموشی، هر باور به فردایی روشنتر، بخشی از همان آیین است.
در سفر با شعله ها
از آتش گذشتیم ونسوختیم،
چون در سینه، روشنتر از شعله، ایمان داشتیم.
خاکستر اگر بر تن ما نشست،
بر ارادهمان هرگز ننشست.
فریاد شدیم در گلوی خاموش شب،
ایستادیم، اگرچه طوفان بیامان بود.
هر زخم، نشانی از راه شد،
هر گام، سرودی برای فردا.
رقصیدیم بر آتش،
نه از سرِ بیدردی،
بلکه تا شعله بداند
انسان، از سوختن نمیترسد؛
از فراموش کردن آزادی میترسد.
وروزی خواهد رسید
که از میان دود وسنگ و شب،
دستهای برافراشته،
سپیده را صدا کنند.
هفدهم ژوئن را میتوان چنین خواند: روزی برای به خاطر آوردن اینکه حتی در سختترین فصلها، انسان توان برخاستن دارد. شعلهها هرچقدر بلند باشند، روزی به نور بدل میشوند؛ وآنگاه، از میان خاکستر، صدای قدمهایی شنیده میشود که به سوی آزادی میروند.
در میان نامهایی که در حافظهٔ ایستادگی میمانند،
یادِ ندا حسنی و صدیقه مجاوری، چون شعلهای خاموشنشدنی، در روایتِ مقاومت ادامه مییابد.
نامها میگذرند،
اما آنچه از دلِ آتش برای آزادی برخاسته است باقی میماند.



















