خنجری بر سینه یک آرزو

برای سارا طلوع، فرمانده فروغ

 محمود نیشابوری

گاهی تاریخ، نه در هیاهوی فاتحان، که در سکوت کسانی نوشته می‌شود که حاضر شدند بهای انتخاب خویش را بپردازند. انسان، آنگاه که میان آسایش و باور، یکی را برمی‌گزیند، وارد قلمرویی می‌شود که دیگر معیار آن سود و زیان نیست؛ معیار، شرف است.

شرف، واژه‌ای نیست که بر پرچم‌ها نوشته شود؛ در لحظه‌ای متولد می‌شود که انسان، با آگاهی کامل از پیامدها، مسئولیت انتخاب خود را می‌پذیرد.

در مرداد ۱۳۶۷، وقتی بسیاری راه‌ها را رفته و بازگشته می‌دیدند، زنی به نام سارا طلوع راه دیگری را انتخاب کرد. او در عملیات فروغ جاویدان، فرمانده بود. نه فرمانده‌ای از دور، که فرمانده‌ای در قلب آتش.

در تنگهٔ چهارزبر، در لحظه‌ای که ستون در محاصره قرار گرفت و فرمان عقب‌نشینی می‌توانست به معنای نجات جان‌ها باشد، روایت‌ها می‌گویند سارا ماند. ماند تا راه را برای دیگران باز نگه دارد. او می‌دانست ماندن به چه قیمتی است و ماند. این همان لحظه‌ای است که شرف از یک کلمه، به یک عمل تبدیل می‌شود.

تاریخ معاصر ایران سرشار از فصل‌های تلخ و خونین است؛ فصل‌هایی که در آن، آرمان، قدرت، امید و تراژدی در هم تنیده‌اند. می‌توان با هر آرمانی موافق یا مخالف بود، اما نمی‌توان بر شجاعت کسی که برای حقیقتی که باور داشت، جانش را بی‌محابا در کف دست گذاشت، چشم بست.

انسان باشرف، پیش از آنکه برای دیگران زندگی کند، در برابر وجدان خویش پاسخگوست. سارا طلوع به وجدان خویش وفادار ماند. او می‌دانست که حقیقت، بی‌هزینه نیست و آزادی، اگر معنایی داشته باشد، با مسئولیت همراه است. از همین رو، شرافت نه در فریاد، بلکه در پایداری است؛ نه در نفرت، بلکه در وفاداری به عهدی که با خود بسته‌ای.

شاید آنان که در آن تنگه ماندند، به فتح تهران نرسیدند، اما به فتح چیزی بزرگتر رسیدند: به اثبات اینکه زن ایرانی می‌تواند فرمانده سرنوشت خویش باشد، حتی اگر آن سرنوشت، شهادت باشد.

آرزوها گاه بر سینهٔ تاریخ خنجری می‌شوند؛ اما همان خنجر، چراغی می‌شود برای آیندگان. تاریخ، بیش از آنکه به فاتحان نیاز داشته باشد، به انسان‌هایی نیازمند است که حقیقت را بجویند، کرامت انسان را پاس بدارند و در برابر فراموشی بایستند.

سارا طلوع از آن انسان‌ها بود.

خنجراگربرسینه رؤیانشست،

خورشیدازحافظه صبح نرفت.
آنان که نام خویش رابرسنگ‌های بادنوشتند

شایدنماندازگامشان جزردّی درغبار،

اماشرف،همان شعله‌ای است که درتاریکترین شب‌ها

راه راازبیراهه جدامی‌کند.
انسان،تابه وجدان خویش وفاداراست،هرگزشکست‌ خورده نیست.