ابوذر غفاری
شهرهایی بیدار؛ که تاریخ را راه میبرند
خیابانها دیگر مسیر عبور نیستند؛
میدانهای سوگندند.
جایی که انسان، قامتش را از ترس پس میگیرد
و به قامت تاریخ میسپارد.
هر شهر، یک فریاد؛ هر خیابان، یک عهد
شهرها دیگر فقط مکان نیستند؛ میعادگاهاند.
نه برای نشستن، که برای برخاستن.
نه برای عبور، که برای عهد بستن با روشنایی.
هر سنگفرش، لوحیست از شرافت؛
کتیبهای که با خون نوشته شد، نه با واژه.
نامهایی که از مرگ نگذشتند،
مرگ را از معنا تهی کردند.
نامهایی که نیامدند تا قهرمان شوند،
آمدند تا انسان بمانند.
در این خیابانها، فریادها خاموش نشدند،
ریشه دواندند.
در نگاه معصومانه کودکان،
در سینه نوجوانان،
در مشت آهنین جوانان و
در گامهای استوار کهنسالان،
در مشتهای بسته مادرانی
که اشک را به پرچم بدل کردند.
اینجا زمین ساده نیست؛
قلب تپنده یک ملت است که زیر پاها میتپد.
مرز میان شب و سپیده است.
هر قدم، وصیتنامه یک ایستادگیست.
هر نفس، ادامه نفسیست
که زیر دود و باتوم و تاریکی،
به صبح و به خورشید ایمان آورد.
بگذار این خیابانها مقدس بمانند؛
بگذار این خیابانها معطر بمانند؛
نه با عطر گل، که با بوی مسئولیت.
نه با فراموشی، که با وفاداری.
درود بفرستیم؛
نه فقط بر سنگفرش،
که بر خونهایی که این راه را روشن کردند.
بر شهرهای شعلهور، بر خیابانهای روشن.
آینده، از همینجا برخاسته است؛
از همین ترکهای آسفالت،
که از دلشان، آزادی جوانه میزند.
و از میانشان نور افشانده میشود.



















