نعمت فیروزی
به بهانه ۱۶ آذر روز دانشجو وشهادت سه آذرخش مردم ایران، قندچی، شریعت رضوی و بزرگ نیا.

در تاریخ معاصر ایران، دانشگاه همواره در نقطهای ایستاده که سیاست وجامعه به آن گره میخورند؛ نقطهای که در آن حضور دانشجو تنها یک حضور آموزشی نیست، بلکه پدیداریِ نیرویی است که میخواهد نسبت خود را با قدرت، آزادی وسیاست بازتعریف کند. از دهه ۱۳۲۰ تا امروز، هر بار که ساختارهای سیاسی کشور در پی تثبیت سکوت بودهاند، دانشگاه از مکان های اصلی بوده که شورش واعتراض در آن شکل گرفته است. در این میان، ۱۶ آذر بیش از هر روز دیگر مانند چراغی عمل کرده که مسیر مبارزه دانشگاه را روشن کرده است؛ روزی که نه تنها به خون سه دانشجو در ۱۳۳۲ گره خورده، بلکه به حافظهای جمعی بدل شده که نسلهای بعدی را به بازاندیشی در نقش دانشگاه فرامیخوانَد.

این پیوند تاریخی میان آگاهی ومقاومت، تنها یک رخداد سیاسی نیست؛ ریشه در فهمی عمیقتر از رابطه دانش وقدرت دارد. همانگونه که میشل فوکو یادآور میشود: «هرجا قدرت هست، مقاومت نیز سر برمیآورد»؛ ودانشگاه در ایران یکی از نخستین مکانهایی بوده که این مقاومت را به شیوهای سازمانیافته واندیشه محور متجلی کرده است. هانا آرنت نیز درتوصیف قدرت وکنش جمعی مینویسد: «قدرت از مردم جدا نیست؛ زاده عمل مشترک آنان است» —و۱۶ آذر لحظهای است که این قدرت مشترک، با وجود سرکوب، خود را به یاد میآورد.
از کودتای ۲۸ مرداد تا قیام ۱۴۰۱، مسیر دانشگاه مسیری خطی وآرام نبوده؛ گاه به محاصره درآمده، گاه به سکوت واداشته شده، گاه درتاریکترین شرایط به جرقهای بدل شده که فضای سیاسی کشور را دگرگون کرده است. مقدمه فهم این تاریخ آن است که بدانیم دانشگاه تنها حافظ دانش نیست؛ حافظ حافظه تاریخی هم هست، حافظ پرسش است، وحافظ آن صدایی که میخواهد آینده را از دل تکرار زمانه بیرون بکشد. چنین است که ۱۶ آذر نه فقط یادگار گذشته، که نشانی از آیندهای پر از آمال وآرزو برای آزادی وآگاهی باقی مانده است.
در تقویم پرزخم این سرزمین، ۱۶ آذر فقط یک تاریخ نیست؛ نقطهای است که دانشگاه هر سال پرده را کنار میزند ونشان میدهد هنوز قلبی میتپد که از فرمان قدرت به سکوت تبعیت نمیکند. جایی که گذشته با قامت زخمیاش میایستد وآینده با قدمهای لرزانش نزدیک میشود، وهر دو در میانه میدان، نام دانشگاه را صدا میزنند. سال ۱۳۳۲ تنها یک روایت خونین نبود؛ ضربهای بود که نشان داد وقتی قدرت میخواهد حافظه را منحل کند، دانشگاه آن را به فریادی تبدیل میکند که هنوز خاموش نشده است.
حکومتها یکی پس از دیگری آمدهاند وکوشیدهاند دانشگاه را به موجودی رام تبدیل کنند: فضایی تمیز، مرتب، بیسوال، بیصدا. اما دانشگاه هرگز تابلو تزئینی نبوده است. کارش چیز دیگری است؛ برهم زدن قاعدههایی که بهظاهر طبیعیاند، شکستن دیوارهایی که سالهاست بیصدا بالا رفتهاند، وبرهم زدن خوابی که قدرت برای جامعه تجویزمیکند. دانشگاه، بر خلاف میل هر دو گونه استبداد شاهی وشیخی، همیشه نقش خود را در لحظههای سخت به یاد آورده: تولید آن آگاهی شورشی که خواب سنگین را پس میزند.
در سالهای اخیر، فشارها بر دانشگاه نه پنهان بوده ونه پراکنده؛ موجی بوده منظم، مهندسیشده، بیرحم. اما ۱۴۰۱ نشان داد که این فشارها به جای فرسودن، لایههای عمیق تری از توان مقاومت را بیدار کردهاند. حاکمیت از دانشگاه میترسد نه بهخاطر ساختمانهایش، بلکه بهخاطر ایدههایی که در آن تکثیر میشوند؛ ایدههایی که اگر ریشه بگیرند، هیچ باتوم وحکمی توان قطع شان را ندارد. برای همین است که محاصره میکنند، دستگیر می کنند، مفقود می کنند وسرانجام قتل عام. خیال میکنند با این جنایات، صدای اندیشه هم میمیرد.
۱۶ آذر امروز تنها یادآوری گذشته نیست؛ تصویری است از آیندهای که هنوز زاده نشده اما ضربانش شنیده میشود. دانشگاه آموخته که آزادی یک هدیه نیست، یک مطالبه سختجان است؛ چیزی که هر نسل باید قیمتش را بپردازد. اگر حاکمیت دانشگاه را در حصار میخواهد، دانشگاه باید راهی به بیرون باز کند. اگر میخواهند میان دانشجویان فاصله بکارند، دانشجویان باید پیوندهای تازه بسازند. اگر حافظه را میزنند، دانشگاه باید حافظه تازه تری بنویسد.
به همین دلیل، ۱۶ آذر مراسم نیست؛ عهدنامهای است که هر سال دوباره امضا میشود: میان دانشگاه وجامعه، میان دانشجو وآزادی، میان امید واراده. معنای این روز در این حقیقت نهفته است که دانشگاه هنوز آخرین سنگری است که قدرت نتوانسته تسخیرش کند؛ سنگری که با هر حمله، نه تنها سقوط نمیکند، بلکه شکل تازهای از مقاومت خلق میکند.
تاریخ سیاسی ایران، گواه آن است که بسیاری از جنبشهای اعتراضی وساختارشکن، نخست در فضای دانشگاه شکل گرفتند؛ ونشان داده است که هر ضربه، دانشگاه را به سمت رادیکال تری سوق داده است؛ جایی که سیاست دیگر درسنامه نیست، عمل است. جایی که سکوت نشانه نجابت نیست، نشانه شکست است. عقبنشینی در این میدان تنها یک معنا دارد: پذیرفتن قالبی که قدرت ساخته تا جامعه را در آن قالب ریزی کند. در همین بستر بود که رادیکالیزم دانشجویی در دههٔ ۴۰ و۵۰ بالید؛ فضایی که از دل آن جنبش مسلحانه شکل گرفت وبعدها سازمان چریکهای فدایی خلق ومجاهدین خلق از دل آن بیرون آمد. گروههایی که دانشگاه را نه فقط کلاس درس، بلکه محل جوشش بازوی انقلابیِ جامعه میدیدند.
امروز سوال این نیست که دانشگاه خواهد ایستاد یا نه، بلکه این است که تا کجا میتواند پیش برود، وچقدر ازآینده را میتواند از دل تاریکی بیرون بکشد. وپاسخ، همان پاسخی است که از دل دههها مقاومت شنیده میشود: دانشگاه، با همه زخمها، همچنان در صف اول است؛ همچنان وجدان بیدار، همچنان صدای سوال، همچنان موتور آزادی. تا زمانی که مردم این سرزمین، آزادی وعدالت را میخواهند، دانشگاه از پا نخواهد افتاد.
در افق این مسیر، دانشگاه همچنان همان جایی است که ریشههای مقاومت نه از خشم لحظهای، بلکه از تأملی دیرپا بر سرشت قدرت وامکان رهایی سربرمیآورند. جایی که اندیشه، تجربه زیسته ودغدغه مواجهه با استبداد به هم میرسند ونتیجه اش پیدایش نیروهای نوظهور اجتماعی میشود. این واقعیت یادآور نکتهای است که هگل بر آن تأکید میکرد: «روح زمانه، نخست در آگاهی جمعی ظهور میکند.» سازمان مجاهدین خلق به مثابه ارگان رهبری کننده مقاومت میهنی، در نبرد با فاشیسم دینی، به مثابه همان «روح زمانه» و «آگاهی جمعی» سازمان یافته جنبش، در همین بستر به پیش می تازد.
از این منظر، دانشگاه نه فقط نهادی آموزشی، بلکه آزمایشگاهی تاریخی برای تولید آن آگاهیهای رادیکالی است که بعدها در میدان جامعه تجسم مییابند؛ وهمین است که آن را به یکی از پایدارترین کانونهای مقاومت در تاریخ معاصر ایران بدل کرده است.



















