افسانه اسکویی
در کتاب «زنانی که با گرگها میدوند»، نوشتهٔ کلاریساپینکولااستس، داستانی آمده از «ریشآبی» ، مردی با قدرت وظاهری فریبنده که زنان را به خانه اش میبرد وبازکردن درِ اتاقی را بر آنان ممنوع میکرد.
اومیگفت: «این در را هرگز باز نکن!»
اما روزی زنی آن را گشود، وپشتِ آن در، پیکرهای زنانی را یافت که پیش از او کشته شده بودند.
این درِ خونین، درِ «حقیقت پنهان» بود — درِ آگاهیای که حاکمان ومستبدانِ هر زمان میخواهند بسته بماند.
امروز، همان در هنوز در برابر ماست.
در سودان، کودکان بی پناه در آتش میسوزند، مادران بر گورهای تازه میگریند، وقدرتهای جهان با فروش سلاح، روی خون آنان معامله میکنند.
در ایران، زنان ومردان را هر روز به دار میکشند، چون درِ آگاهی را باز کردند؛ چون گفتند: «نه به دروغ وبردگی.»
در غزه، درِ خانهها با بمب گشوده میشود وجهان تماشا میکند.
میگویند دوران برده داری تمام شده — اما نه، تنها شکلش عوض شده است.
بردگانِ امروز با زنجیرهای آهنی بسته نیستند؛ با بدهی، با فقر، با ترس، با رسانه، با جنگ، با امیدهای فروخته شده در بازارهای نفت واسلحه به بند کشیده شدهاند.
حاکمان هنوز همان مردانِ حریصِ کهناند، أزهر نژاد وملت، که بر نقشهٔ جهان چون ملک شخصی خود قدم میزنند.
اما ما انسان ها هنوز همان همسرمرد ریش آبی هستیم — انسانی که درِ ممنوعه را باز میکند، تا دیگر سکوت نکند.
درِ رهایی را باید گشود، حتی اگر بوی مرگ از آن برخیزد، چون پشتِ آن حقیقت است، وحقیقت آغازِ آزادی است.
آزادی تنها واژهای برای شعر نیست؛ آزادی یعنی جانهایی که دیگر برای سودِ استعمارگران قربانی نمیشوند.
آزادی یعنی هر انسان، زن یا مرد، کودک یا پیر حق داشته باشد نفس بکشد، بخندد، بیندیشد، ونترسد، آن زمان درِ رهایی باز شده است. از سودان تا تهران، از غزه تا هر کوچهٔ خاموشی که هنوز صدای عدالت در آن پژواک دارد،در باز میشود و با هر درِ گشوده، جهان دوباره نفس می کشد.



















