نعمت فیروزی
تاریخ، پر از فرمانروایان مستبدی است که در اتاقهای تاریکِ خود، زوالِ خود را «شکوه» ترجمه کرده اند. اگر خطِ زمان را بازگردانیم، می بینیم این توهم بارها بر ویرانهها خیمه زده است. در روزهای پایانیِ جنگ جهانی دوم، زمانی که بمب افکنهای متفقین آسمانِ برلین را به آتش کشیده بودند و زیرساختهای آلمان خاکستر شده بود، گوبلز در رادیو از «سلاحهای معجزهگر» و «پیروزی نهایی» میگفت؛ رژیمی که زیرساختهایش متلاشی شده بود، ایستادن بر روی خرابه را «اقتدار» مینامید. سالها بعد، آگوستو پینوشه در شیلی، درست در دلِ انزوای مطلق، فروپاشی اقتصادی و از هم گسستنِ شالودههای قدرتش، هر مورد عدمِ سقوطِ حکومتش را به حساب «قوت» و استحکام می گذاشت و نطقِ حماسی می خواند که: «خداوند او را نجات داده و حفاظت از شیلی را بر عهده او گذاشته است!»(۱)
اما تاریخ همیشه زبانی سرد و بیرحم دارد: هیچ دیکتاتوری پیش از سقوط، اعتراف به نیستی نکرده است. در سنتِ استبداد، یک قانونمندیِ ثابت و ابدی وجود دارد: نظامهای سرکوبگر تا آخرین روز، تا آخرین دقیقه قبل از محو شدن، ظاهرِ خود را حفظ میکنند. آنها حیاتِ بیرمق و سرپا بودنِ پیکرِ نیمه جانِ خود را «استحکام» جا میزنند و عدمِ سقوطِ لحظهای را به معنای «شکستناپذیری» معنا میکنند. این یک بیماریِ تاریخی است؛ نادیدهگرفتنِ این حقیقتِ ساده که یک بنای پوسیده، ممکن است مدتی بر سرپا بماند، اما این سرپاماندن به معنای استواریِ ستونها نیست، بلکه تنها فاصلهای کوتاه تا فرور یختن روی زمین است.
حالا همین توهمِ کهنِ تاریخی، در بزنگاهِ معاصرِ ما دوباره سر برآورده است؛ جایی که حیاتِ مرگبارِ رژیمِ فاشیسمِ دینیِ ضربهخورده و فلجشده، توسط خودِ نظام و تحلیلگرانِ لابیِ رژیم به پای «قویتر شدنش» نوشته میشود. بیایید دو صحنه را از نزدیک نظاره کنیم:
· صحنهٔ اول: رضا پهلوی، بازماندهی سلطنت پهلوی، در پهنهٔ لابیهای رسانهای چشم به معجزه از آسمان دوخته است. او و همراهانش مستمراً از آمریکا و اسرائیل میخواهند که متوقف نشوند، بمبها را بیشتر کنند و فرصت ندهند؛ گویی سرنگونی یک ساختار سیاسی، کالایی است که میشود آن را در چمدانِ یک بمبافکنِ بیگانه سفارش داد.
· صحنهٔ دوم: در آن سو، شب، بمباران، تهران و بسیاری از شهرهای میهن! دودِ آتش از ویرانههای مراکز فرماندهی و بسیاری زیرساختهای کشور بالا میرود و صدای آژیرها در هوای سنگینِ شهر پیچیده. در فرسنگها آنطرفتر، زیر نور مانیتورهای رسانههای خارج از کشور، تحلیلگرانی با کت وشلوارهای اتوکشیده نشستهاند؛ کسانی چون ولی نصر(۲) در گفتگوها و مقالاتِ رسانههای غربی (نظیر نیویورک تایمز و آتلانتیک) با ژستی حقبه جانب حکم میرانند که: «رژیم ایران با جان سالم به در بردن از این حجم ضربات و گسترش دامنه نبرد به تمام منطقه، نشان داد که ساقطشدنی نیست و اکنون از دلِ آتشِ جنگ، قویتر و بازدارنده تر از گذشته بیرون آمده است!»
در دو صحنهٔ فوق، هر دو دیدگاه دچار یک کوررنگیِ تاریخیاند؛ هر دو نقش، وزن و ارادهی واقعیِ مردمِ ایران را سانسور میکنند. یکی «زنده ماندنِ صوریِ رژیم زیر آتش» را به حساب قدرت فاکتور کرده و دیگری «بمبارانِ بیگانه» را به جای انقلابِ مردمی فاکتور میکند. این دو، دو رویِ یک سکه از توهمِ وارونه دیدنِ قدرت هستند؛ گویی سرنوشتِ یک ملت نه در خیابانهای ایران، که صرفاً در موازنهٔ نظامیِ با بمب ها از آسمان تعیین میشود.
آن تحلیلگرانِ کت وشلواری و اندیشکده نشین، همان کارکردِ استعماری و کهنهی خود را تکرار میکنند: جابهجا کردنِ مفهومِ «قدرت» با «سرکوب». آنها زنده ماندنِ صوریِ رژیم از زیر آوار را به حساب «مقتدرتر شدن» مینویسند و با این واژهسازیهای شیک، بازویِ تبلیغاتیِ غیرمستقیمِ حکومت در غرب میشوند. تحلیلهای آنها هدیهای دیگر به ماشینِ پروپاگاندای تهران است؛ زیرا به رژیم این فرصت را میدهد تا بر ویرانیها سرپوش بگذارد، فلجشدگی و زوالِ ساختاریاش را «پیروزیِ استراتژیک» بنامد و عدمِ سقوطِ لحظهای را نشانهٔ «حقانیت و استواری» جا بزند.
در سوی دیگر، رضا پهلوی و مهره های همراهش، همان نقشِ تاریخی را آگاهانه بازی کردند که نسلاندرنسل در DNA سیاسیشان بوده است: دستبهدامنِ بیگانه شدن و بیخبریِ مطلق از سنتِ مبارزه و انقلاب. آنها با این رفتار، بهترین هدیه را به اتاقهای فکرِ حکومت در تهران دادند. دستگاه سرکوبِ رژیم دقیقاً منتظرِ همین صحنهسازی بود. رژیم، خشم و خیزشِ سراسریِ مردم را به همین درخواستهای مداخلهٔ بیگانه کادربندی کرد، جنبش پاکِ مردم در داخل را اغتشاش طراحی شده خارجی از واشتگتن و تل آیو و فعالان و لیدر های در صحنه را جاسوس اسراییل نامید، و به همین بهانه، دستِ جلادانش را باز گذاشت تا هزار هزار از جوانان این مرزوبوم را در خیابانها به خاک و خون بکشند و سرکوب کنند.
هر بار بعد از توقف موقت آتش، دستگاه پروپاگاندا و اتاقهای فکرِ رژیم و حامیان داخلی و بین المللی اش این خط خبری را تزریق میکنند: که حکومت، ساختاری است که حتی با بمبارانِ آسمانی، نابودیِ زیرساختها و کشتهشدنِ رهبر و عالیترین فرماندهانش هم ساقط نشد، پس «شکستناپذیر و مقتدر» است! در همین نقطه، همان جریانهای متکی به بیگانه هم که وعدهی سقوط چندروزه با بمب را میدادند، دچار شوک و سرخوردگیِ روانی میشوند. زمانی که آن «معجزه از آسمان» رخ نمیدهد و جنگ متوقف میشود، ذهنِ ناکامِ آنها به نقیضِ خود پناه میبرد و جار میزند: «دیدید رژیم سقوط نکرد؟ پس قویتر شد!»
این یک تحلیل نیست؛ ادامهٔ همان توهمِ کهن است. روی اولِ این توهم این بود که میشود با بمبِ بیگانه ساختار سیاسی را ساقط کرد؛ و روی دومش که زاییدهٔ همان ناکامی است، این است که رژیمِ ضربه خورده و فلج شده اکنون «مقتدرتر» شده است! در این میان، مدعیانِ مماشات نیز که سالها چشم به اصلاحِ استبداد داشتند، به همین ورطه میافتند؛ آنها عدمِ سقوطِ لحظهایِ حکومت را به معنای «قدرت» جا میزنند و زمزمه میکنند که: «باید کوتاه آمد و با همین رژیم ساخت!» این دقیقاً همان صدایی است که اتاقهای فکرِ تهران میخواهند بشنوند.
اما تاریخِ تغییراتِ بنیادین، نه در استودیوهای لابیگران نوشته میشود و نه در گزارشهای مدعیانِ مماشات. هیچ استبدادی در تاریخ، صرفاً با انهدام از آسمان فرو نریخته است. آتشِ بیگانه شاید شریانهای مالی را ببرد، اما هرگز نمیتواند جایگزین سازماندهی و حضورِ میدانیِ مردم بر روی زمین شود.
سقوط هر رژیم در تقاطعِ سه واقعیتِ عینی زیر قرار دارد:
– فروپاشی اقتصاد،
– گسست در ماشین سرکوب،
– و حضورِ نیروی سازمان یافته آگاه با حمایت مردمی در صحنه که میدانِ قدرت شکست خورده را تسخیر کند.
رژیمی که زیرساختهایش خاکستر شده و مشروعیتش نابود گشته، قویتر نشده است؛ بلکه تنها در شیبِ مرگبارِ پیش از سقوط دستوپا میزند. باور به اقتدارِ مجددِ حکومت، حاصلِ همان تصویرِ وارونهای است که از انتظاراتِ غیرواقعی از بیگانه سرچشمه میگیرد.
در نهایت، تنها یک حقیقتِ ساده بر جای میماند: پیکرِ ضربه خورده وفلج شدهٔ استبداد، نه با بمبی از آسمان محو میشود و نه با گداییِ از بیگانه؛ پاسخِ نهایی نه در توهماتِ ورثهٔ سلطنت است و نه در چرتکه اندازیِ تحلیلگران، بلکه در سازمان رزم مبارزهٔ ٔ مردم ایران است که سرنوشت خود را بر روی زمین با جلوداریِ کانونهای شورش به دست میگیرد.
پاورقی:
(۱)کتاب «تاریخ معاصر شیلی» (Historia Contemporánea de Chile) نوشته گابریل سالازار و خالیو پینتو مورخان برجسته شیلیایی.
(۲)ولی نصر (Vali Nasr) پسر حسن نصر—استاد روابط بینالملل دانشگاه جانز هاپکینز و مشاور وزارت خارجه آمریکا در دوره اوباما. و نرگس باجغلی در لینک زیر : استراتژی بزرگ و جدید ایران!



















