نعمت فیروزی
تاریخ، اگر چیزی برای آموختن داشته باشد، این است که انقلابها اغلب نه در لحظهی تولد، بلکه در آستانهی پیروزی به سرقت میروند. خیابان خونین میشود، مردم هزینه میدهند، جان میبازند، زندان میروند؛ اما درست آنجا که نظم کهنه ترک برمیدارد، نیروهایی وارد صحنه میشوند که نه رنج کشیدهاند، نه سازمان دادهاند ونه پاسخگو هستند، اما مهارت نشستن بر موج خون را آموختهاند. این منطق تکرارشوندهی تاریخ ایران است؛ منطقی که آن را با تمام وجود در یک قرن گذشته تجربه کردند.
انقلاب ۵۷ نه با عمامه آغاز شد ونه برای ولایت فقیه شکل گرفت. آن انقلاب، فوران خشم انباشتهی مردمی بود که از استبداد، فساد وتحقیر به ستوه آمده بودند. اما درست در لحظهای که شاه رفت، خلأ قدرت نه با سازمان دموکراتیک، بلکه با شبکه، انضباط ایدئولوژیک وبندوبستهای پنهان پر شد. ارتجاع مذهبی، با تکیه بر ساختار، حمایت خارجی ومصادره محتوا، انقلابی را که مردم آفریده بودند، ربود. فاجعه هم از از این توهم جمعی آغاز شد، که «شاه که برود هرکس بیاید بهتر از این است وهمه چیز درست میشود.»
امروز، در یکی از عمیقترین بحرانهای تاریخ معاصر ایران، همان خطای فکری در لباسی دیگر بازتولید میشود. اینبار نه با عمامه، که با کراوات؛ نه با وعدهی بهشت اخروی، که با نوستالژی جعلی؛ نه با فقه، که با برندسازی سیاسی ودیپلماسی الگوریتمی. اما منطق همان است: سوار شدن بر موج خون، بدون مسئولیت پذیری، بدون سازمان، بدون تعهد به مردم. آنچه امروز تحت عنوان «بازگشت سلطنت» یا «رهبری ملی» تبلیغ میشود، اگر از سطح تصویر، استودیو و توییت پایین بیاید و ، به زمین سخت سیاست، یعنی خیابان های میهن برسد، فرو میریزد. سیاست واقعی نه در الگوریتم، بلکه در توان بسیج پایدار، سازمانیافته وتکرارشونده سنجیده میشود؛ جایی که انسان واقعی با بدن واقعی، هزینهی واقعی میدهد.
انقلابها فقط در خیابان وبا سرکوب شکست نمیخورند؛ در محتوا نیز میتوانند مغلوب شوند. آنجا که «ارادهی عمومی» بهجای واقعیت، شبیهسازی میشود، سیاست به صحنهآرایی بدل میگردد. تهدید امروز انقلاب ایران صرفاً سرکوب عریان فاشیسم دینی نیست؛ خطر بزرگتر، نشاندن خرمهره به جای درٌ وصدف از طریق ماشینهای جعل مشروعیت است. ماشینهایی که با همدستی ارتجاع داخلی ومداخلهگری خارجی، خواست تاریخی مردم ایران برای دموکراسی را به بدیلهای کهنه وبیریشه تقلیل میدهند.
گزارش مفصل مؤسسهی مستقل تردستون این واقعیت را با دادههای سخت و تحلیل ساختاری عیان میکند. پیرامون نام رضا پهلوی، نه یک موج خودجوش، بلکه یک معماری بلندمدت از «رفتار هماهنگ غیرواقعی» شکل گرفته است: شبکهای چندسکویی از حسابهای اسکریپتی، زمانسنجیشده وتکراری که نقش جمعیت را بازی میکنند. الگوهای آماری، فواصل دقیق ۶۰ ثانیهای، قلههای مکانیکی ایجاد حساب وزبان ماشینی—هیچ شباهتی به کنش انسانی ندارند. این نه محبوبیت است و نه ویروسیشدن؛ خط تولید مشروعیت جعلی است.
تردستون این سازوکار را «اسب تروا» مینامد: پوستهای پرزرقوبرق از هشتگها و زیباییشناسی سلطنتطلبانه که درون آن، اپراتورهای پنهان، حتی بازیگران همسو با خود حکومت، میتوانند روایت تزریق کنند، شکافها را تشدید نمایند و اپوزیسیون واقعی را بیاعتبار سازند. تناقض تلخ اینجاست: همان شبکهای که ادعای وحدت دارد، در عمل به ابزار تفرقه بدل میشود و به فاشیسم دینی امکان میدهد اعتراض را «غیرواقعی، خارجی و خریداریشده» جلوه دهد.
به لحاظ فلسفی، با جابهجایی خطرناکی روبهرو هستیم: مشروعیت بهجای آنکه کسب شود، ساخته میشود. مردم نه شهروندان صاحب حق، بلکه ورودیهای قابلبرنامهریزی تلقی میشوند. این دقیقاً همان منطق اقتدارگرایانهای است که انقلاب برای گسستن از آن آغاز شد.
گزارش روزنامهی فیگارو بعد دیگری از همین پروژه را روشن میکند. در کنار میدان نظامی، جنگی مداوم در شبکههای اجتماعی جریان دارد؛ جنگی که به گفتهی پژوهشگران اطلاعات نادرست، با دخالت بازیگران دولتی و اتکا به حسابهای جعلی، محتوای دستکاریشده و آستروترفینگ(جا زدنِ حمایت سازمانیافته و مصنوعی بهجای حمایت مردمیِ خودجوش) پیش میرود. یکی از اهداف آشکار این کارزارها، برجستهسازی رضا پهلوی بهعنوان «مردِ لحظه» وچهره یگانه اپوزیسیون است.
دادهها از میلیونها تعامل غیرعادی، میلیاردها لایک جعلی وهزاران حساب تعلیقشده سخن میگویند. مسئله فقط تقلب دیجیتال نیست؛ مسئله تهی کردن سیاست از محتوا است. وقتی دادههای ورودی الگوریتمها بهطور مصنوعی تولید میشود، نظام دیدهشدن دیگر بازتاب اراده عمومی نیست، بلکه نتیجه خرید ودستکاری تعاملات است. وتنوع واقعی اپوزیسیون محو میگردد. بدینترتیب، خواست چندصدایی جامعه به یک چهرهی دودمانی تقلیل مییابد—تقلیلی که هم برای فاشیسم دینی سودمند است («یا من، یا سلطنت») وهم برای نیروهای منطقهای که از سرایت دموکراسی هراس دارند.
در اینجا با یک سهضلعی ضددموکراتیک مواجهیم: فاشیسم دینی، سلطنت موروثی وارتجاع منطقهای. حکومتهای شیشهای منطقه هرگز یک انقلاب دموکراتیک واقعی در ایران را آرزو نمیکنند. برای آنان، یا بقای فاشیسم دینی مطلوب است، یا سلطنتی که از جنس خودشان باشد واحساس خطر نکند. در این میان، مداخلهگری خارجی با مهندسی روایت، این دوگانهی جعلی را تقویت میکند. انتقامجویی یک وارث از «ملت»، نه پاسخگویی به آن، با منطق دموکراسی ناسازگار است. دموکراسی نه میراث است و نه هدیه؛ نه دارایی خانوادگی ، حق همگانی است.
در چنین لحظهای، تظاهرات بزرگ برلین صرفاً یک گردهمایی نیست؛ عملیات بازپسگیری محتوای انقلاب است. در شهری که حافظهی تاریخی فاشیسم را در خود دارد، ایرانیان اعلام میکنند: نه به دیکتاتوری گذشته، نه به دیکتاتوری مذهبی. خواست روشن است: جمهوری دموکراتیک.
هیچ الگوریتمی جای بدنهای واقعی در فضای عمومی را نمیگیرد. برلین میتواند لحظهای باشد که انقلاب از محاصرهی شبیهسازی بیرون میآید؛ جایی که ارادهی عمومی نه با هوش مصنوعی بازسازی می شود، بلکه با صدای شهروندان شنیده میشود. این آزمون بلوغ سیاسی ماست: آیا اجازه میدهیم انقلابمان دزدیده شود، یا اینبار با حافظه، با سازمان وبا چشم باز پیش میرویم؟
آنچه امروز در خطر است، امکان دموکراسی است. پاسخ به همدستی ارتجاع واستعمار، نه انفعال است ونه سادهسازی؛ پاسخ، آگاهی، سازمانیابی وحضور است.
آنچه در برلین رخ میدهد، نفی دو منطق مسلط قدرت است: فاشیسمی که خود را در پوشش دین مشروع میکند، وسلطنتی که مشروعیت را موروثی میفهمد. در برابر این دو، تنها بدیل پایدار، جمهوریای سکولار ودموکراتیک است که از کنش واقعی شهروندان ایران برمیخیزد، نه از بازنماییهای الگوریتمی یا نوستالژیک.
فراخوان به برلین، فراخوان به وحدت صداها نیست، بلکه به همزمانی آنهاست؛ به ظهور جبههای از خلق ایران که در کثرت خود معنا مییابد ومشروعیتش را از حضور بالفعل میگیرد، نه از الگوریتم ها.



















