ابوذر غفاری
افراط گراییِ نوظهور سلطنت طلبان، بیش از هر زمان دیگری فاصلهٔ عمیق آنان با آزادی، حقوق بشر ودموکراسی را آشکار کرده است
هیچ جامعهٔ آزادیخواهی جنایتهای سیاسیِ گذشته را به بایگانی فراموشی نمیسپارد؛ زیرا حافظهٔ تاریخی، نخستین خط دفاعی در برابر بازگشت استبداد وشکنجه است. در چنین بستری، در شهر رگنزبورگ آلمان صحنه ای شکل گرفت که نه نشانهٔ آزادی خواهی، بلکه یادآور تاریکترین فصلهای استبداد در تاریخ معاصر ایران بود؛ جایی که هواداران رضا پهلوی با حمل نماد وپرچم ساواک، تلاش کردند یکی از مخوفترین ماشینهای سرکوب قرن گذشته را تطهیر وبازسازی کنند.
این اقدام ضد دموکراتیک نمایش اعلام وفاداری به ذهنیتی است که در دوران سلطنت پهلوی دوم، با تکیه بر زندان، شکنجه، خفقان وپلیس مخفی حکومت میکرد.
آنچه در رگنزبورگ رخ داد، پرده ازماهیت اقتدارگرای جریانی برمیدارد که آزادی را قربانی نوستالژی سلطنت کرده است.
ساواک صرفاً یک سازمان اطلاعاتی نبود؛ ستون فقرات حکومت وحشت بود. نهادی که مأموریتش نه حفاظت از مردم، بلکه حفاظت از تاجوتخت از طریق سرکوب هر صدای مخالف بود. هزاران زندانی سیاسی، روشنفکر، دانشجو، نویسنده، فعال سیاسی وآزادی خواه، طعم شکنجه گاههای آن را، گاهی به خاطر مطالعه یک کتاب غیرسیاسی، چشیدند. ازسلولهای انفرادی طولانی مدت گرفته تا آویزان کردن زندانیان از سقف، شوک الکتریکی، سوزاندن بدن، ضربوشتمهای مرگبار، شلاق زدن های طولانی و بی وقفه، محرومیتهای شدید روانی و جسمی، و تحقیر سیستماتیک انسانها؛ اینها بخشی از کارنامهٔ نهادی است که امروز برخی تلاش میکنند پرچمش را به خیابانهای اروپا بیاورند و عادیسازی کنند.
نامهایی چون کمیتهٔ مشترک ضدخرابکاری هنوز برای بسیاری از زندانیان سیاسی سابق، مترادف با وحشت وشکنجه است. اتاقهایی که در آن جسم انسان را نه بهعنوان شهروند، بلکه بهعنوان «دشمن سلطنت» درهم میشکستند. ساواک دستگاهی بود که حتی اندیشیدن مستقل را جرم تلقی میکرد. سانسور گستردهٔ مطبوعات، سرکوب احزاب، تعقیب مخالفان، نفوذ در دانشگاهها و خفه کردن هر صدای منتقد، بخشی از ساختار دائمی آن بود.
از همینرو، حمل پرچم ساواک صرفاً حمل یک «نماد تاریخی» نیست؛ دفاع آشکار از فلسفهٔ سرکوب است. همانگونه که نمایش نمادهای پلیس مخفی رژیمهای فاشیستی در اروپا با انزجار عمومی روبهرو میشود، تطهیر ساواک نیز چیزی جز توهین به قربانیان شکنجه وتحقیر حافظهٔ تاریخی مردم ایران نیست.
واقعیت آن است که جوهرهٔ جریان پهلوی چی نه دموکراسی، بلکه بازتولید اقتدارگرایی در شکلی جدید است. هنگامی که یک جریان سیاسی، بهجای مرزبندی روشن با ابزارهای سرکوب گذشته، به تطهیر و بازسازی آنها روی میآورد، در حقیقت نشان میدهد که هنوز از فرهنگ استبداد عبور نکرده است. دموکراسی فقط صندوق رأی نیست؛ دموکراسی یعنی نفی شکنجه، نفی پلیس سیاسی، نفی پرستش قدرت و نفی مصونیت جنایتکاران حکومتی.
کسانی که امروز با پرچم ساواک به خیابان میآیند، عملاً این پیام را میدهند که اگر همان ساختار قدرت دوباره شکل بگیرد، ابزارهای سرکوب آن نیز دوباره مشروع خواهند شد. این دقیقاً همان نقطهای است که خطر آغاز میشود؛ جایی که جامعه بهتدریج نسبت به جنایت حساسیت خود را از دست میدهد واستبداد، ابتدا در قالب نوستالژی وسپس در قالب سیاست بازمیگردد.
تاریخ بارها نشان داده است که دیکتاتوریها پیش از بازگشت سیاسی، ابتدا در حافظهٔ عمومی تطهیر میشوند. ابتدا شکنجه گران را «وطنپرست» مینامند، سپس زندانها را «ضرورت امنیتی» توصیف میکنند و در نهایت، سرکوب را به نام «نجات کشور» توجیه میکنند. این همان روند خطرناکی است که امروز در پهلوی چی ها دیده میشود؛ جریانی که پس از شکست پروژهٔ امید بستن به جنگ خارجی و دخالت قدرتهای بیرونی، اکنون بیش از پیش به نمایش عریان ماهیت اقتدارگرای خود روی آورده است.
جامعهای که نسبت به عادیسازی نمادهای سرکوب سکوت کند، ناخواسته راه را برای بازتولید همان سرکوب هموار میکند. فراموشی جنایت، مقدمهٔ تکرار آن است. دفاع از آزادی، فقط مخالفت با استبداد امروز نیست؛ ایستادن در برابر تطهیر استبداد دیروز نیز هست.
کسانی که امروز ساواک را تطهیر میکنند، در حقیقت در برابر دادخواهی قربانیان شکنجه و زندان ایستادهاند و در عمل سرکوب رژیم «ولایت فقیه» و اعدام های کنونی را به طور ضمنی تائید می کنند.
پرچم ساواک، پرچم آزادی نیست؛ پرچم ترس، شکنجه وخاموش کردن صدای انسان است. کسانی که آن را حمل میکنند، شاید بخواهند تاریخ را بازنویسی کنند، اما شورشگران انقلابی، مردم آگاه و زخمهای بهجامانده بر پیکر هزاران زندانی سیاسی، هرگز و به هیچ قیمتی اجازه نخواهد داد حقیقت دفن شود.



















