زن در مسیر تاریخ، از کالا تا رهبری!

نعمت فیروزی 

به مناسبت انتخاب مسئول اول مجاهدین، 

تاریخ زنان، در واقع تاریخ عبور از “دیوارهای” چند لایه است. دیوار خانه، دیوار قانون، دیوار سنت و مذهب، دیوار بدن … و سرانجام دیوار قدرت. تاریخ زن، در حقیقت، تاریخِ نبرد با همین دیوار است؛ دیواری که میان انسان بودن و صاحبِ اختیار بودن، کشیده شده بود.از همان لحظه‌ای که انسان، نیمی از انسان‌ها را به بیرونِ درب تاریخ فرستاد و گفت زن اثاث و برای خانه است، برای فرزند است، برای اطاعت است؛ و مرد برای میدان، برای تصمیم، برای جنگ، برای قانون و برای تاریخ. این تقسیم ‌بندی چنان قدیمی بود که به‌تدریج دیگر کسی از خود نمی‌پرسید چه کسی آن را ساخته است. 

در آغاز عصر جدید، دیوارها یکی‌یکی ترک برداشتند. جنبش‌های زنان در اروپا و آمریکا، مبارزه برای حق رأی، جنبش‌های کارگری، جنبش‌های ضدبرده‌داری یک حقیقت ساده اما تکان‌دهنده را به جهان تحمیل کردند: اگر آزادی برای همه نیست، انسان هنوز نابالغ است. حق رأی زنان فقط یک برگه‌ی رأی نبود. پاسخ این پرسش بود: چه کسی صاحب سرنوشت خویش است؟ ورود زنان به دانشگاه فقط ورود چند زن به کلاس درس نبود. شکستن این تصور بود که دانش، ملک مردان است. ورود زن به پارلمان نیز فقط تغییر ترکیب یک مجلس نبود. جابه‌جایی مرزی بود که قرن‌ها میان «انسان تصمیم‌گیرنده» و «انسان تصمیم‌پذیر» کشیده شده بود. اما هیچ‌یک از این دیوارها با یک ضربه فرو نریختند. زن هر بار یک قدم جلو آمد و تاریخ مردانه را یک قدم به عقب راند.

زن در بسیاری از انقلاب‌ها حضور داشت، اما در قدرتِ پس از انقلاب سهمی نداشت. این شاید یکی از تناقض‌های بزرگ تاریخ باشد که: زن می‌توانست برای آزادی بجنگد، اما هنوز برای آزادی خودش باید اجازه می‌گرفت!. و درست از همین‌جا مسئله‌ی زن دیگر یک مسئله‌ی «اجتماعی» ساده نیست. مسئله‌ی “قدرت” است. مسئله این است که چه کسی حق دارد انسان تلقی شود؟

ایران نیز بیرون از این تاریخ نبود. از جنبش مشروطه تا جنبش‌های اجتماعی و سیاسی قرن بیستم، زنان ایرانی به‌تدریج از تماشاگران خاموش به سازندگان تاریخ تبدیل شدند. مدرسه‌های دخترانه شکل گرفتند، زنان وارد فعالیت‌های اجتماعی شدند، روزنامه منتشر کردند، انجمن ساختند و در جنبش‌های سیاسی حضور یافتند. اما یک تناقض همچنان باقی ماند. زن می‌توانست در خیابان باشد، اما هنوز در بسیاری از ساختارها حق تصمیم‌گیری ندارد! از این رو عیار هر جنبش سیاسی را باید با این پرسش آزمود: با زن چه می‌کند؟ نه آنچه درباره‌ی زن می‌گوید یا می نویسد، آنچه در مناسبات واقعی خود با زن انجام می‌دهد.

آیا زن در آنجا فقط نماد است؟ یا مسئولیت دارد؟ آیا فقط در صفوف مبارزه دیده می‌شود؟ یا در اتاق تصمیم‌گیری نیز حضور دارد؟ آیا از زن می‌خواهد فداکاری کند؟ یا به او حق  فرمان و رهبری نیز می‌دهد؟ این فاصله، فاصله‌ی میان «حضور» و «قدرت» است. و به گمان من شاید تمام مسئله همین باشد.

در تاریخ سازمان مجاهدین خلق ایران نیز مسئله‌ی زن از همین مسیر عبور کرده است. در بنیان‌های فکری اولیه‌ی سازمان، مرزبندی اصلی میان استثمارشونده و استثمارکننده ترسیم شد. اما پرسش دشوارتر بعدها خود را نشان داد: اگر استثمار انسان از انسان نفی می‌شود، آیا می‌توان از کنار یکی از قدیمی‌ترین اشکال استثمار و نابرابری، یعنی درجه 2 دیدن  زن، عبور کرد؟ پاسخ به این پرسش، دیگر فقط نظری و تئوریک نبود. باید در مناسبات روزمره آزمایش می‌شد. بر روی کاغذ از برابری سخن گفتن، بسان نوشتن انشایی، ساده است. اما سخت آنجاست که برابری نه روی کاغذ، که وارد مناسبات قدرت شود. سخت آنجاست که زنی که دیروز باید درجه 2 می‌بود، امروز تصمیم بگیرد. و سخت‌تر آنجاست که مردی که قرن‌ها عادت کرده بود خود را صاحب طبیعیِ همه چیز و خود زن بداند، بپذیرد که قدرت می‌تواند در دست زنی قرار گیرد و او تحت هژمونی اش قرار بگیرد. اینجا دیگر مسئله‌ی زن، یک شعار نیست. به آزمون انسان تبدیل می‌شود.

در دهه‌های نخستین فعالیت مجاهدین، زنان نیز مانند مردان وارد میدان مبارزه شدند. هزاران نام‌هایی چون فاطمه امینی و اشرف رجوی، ثریا ابوالفتحی، اعظم شادبختی، مهین مشهدی، فروزان عبدی و… در حافظه‌ی این تاریخ باقی مانده‌اند؛ زنانی که حضورشان نشان داد زن مبارز الزاماً یک استثنا و در حاشیه‌ی جنبش نیست. اما تاریخ در همین‌جا متوقف نشد. در دهه‌ی شصت، سازمان با مسئله‌ای درونی مواجه شد: آیا می‌توان از رهایی انسان سخن گفت، در حالی که مناسبات درونی هنوز می‌تواند بازتابی از همان فرهنگ تاریخی مردسالار باشد؟

این پرسش، پرسش کوچکی نبود. زیرا هر جنبش سیاسی دیر یا زود با آینه‌ای روبه‌رو می‌شود که چهره‌ی خودش را نشان می‌دهد. آیا آنچه علیه جهان بیرون می‌گوید، در جهان درون نیز به آن وفادار است؟

در اسفند ۱۳۶۳، انتخاب مریم رجوی به‌عنوان همردیف مسئول اول، در چارچوب سازمان مجاهدین، به نقطه‌ای مهم در این مسیر تبدیل شد و روندی را که سازمان «انقلاب ایدئولوژیک درونی» نامید، وارد مرحله‌ی تازه‌ای کرد. از اینجا به بعد، موضوع دیگر صرفاً افزایش تعداد زنان نبود. مسئله تغییر رابطه‌ی زن و قدرت بود. در بسیاری از نظام‌های دمکراتیک غربی ، برای حل مسئله‌ی تبعیض گفته‌اند: زنان را بیشتر وارد ساختار کنید. اما ساختار همان ساختار قبلی با سقف شیشه ایی بود. ورود چند زن الزاماً ماهیت مناسبات را تغییر نمی‌دهد. زن وارد اتاق قدرت می‌شود، اما قواعد اتاق همچنان همان قواعد قدیمی‌اند که مردان نوشته اند. از این منظر، طرح «تبعیض مثبت» و «هژمونی زنان» در تجربه‌ی درونی مجاهدین، ادعایی فراتر از افزایش مشارکت زنان بود؛ ادعای تغییر خودِ مناسبات قدرت بود. اینجا یک واژه اهمیت پیدا می‌کند: “هژمونی”.

هژمونی در این معنا صرفاً به معنای تعداد بیشتر نیست. ادعا این است که برای شکستن یک مناسبات تاریخیِ نابرابر، برابری صوری کافی نیست و باید برای دوره ایی، کفه‌ای را که قرن‌ها پایین نگه داشته شده، به موقعیت بالاتر قرار داد. 

در تجربه‌ی تشکیلاتی مجاهدین، این تحول به‌تدریج از سطح ایده به ساختار منتقل شد. حضور زنان در شوراهای مرکزی افزایش یافت. زنان وارد سطوح فرماندهی شدند. در ساختار رهبری، جایگاه زنان گسترش پیدا کرد و در سال ۱۳۷۲، شورای رهبری مجاهدین به‌صورت تمام‌زنانه شکل گرفت. اینها را نمی‌توان صرفاً مجموعه‌ای از آمار دانست.

بویژه که نه در یک شرکت سهامی، بل وقتی که در متن مبارزه ایی خونین قرار می‌گیرد، دیگر فقط عدد نیست.50 درصد یعنی نصف یک ساختار قدرت. و۱۰۰ درصد یعنی حذف یک تصور تاریخی، یعنی اعلان جنگ با قلمرو مطلقه مردان در قدرت و رهبری. و هنگامی که یک زن در سطح سیاسی ملی به‌عنوان رئیس‌جمهور دوران انتقال معرفی می‌شود، مسئله از یک تشکیلات فراتر می‌رود و وارد حوزه‌ی جامعه و سپهر سیاست می‌شود. در اینجا زن دیگر فقط موضوع سیاست نیست. فاعل سیاست است.

اما شاید مهم‌ترین قسمت داستان هنوز باقی مانده باشد. زیرا هیچ تحول سیاسی را نمی‌توان فقط از درون یک سازمان فهمید. هر تحول واقعی باید نسبت خود را با جامعه پیدا کند. جامعه‌ی ایران نیز در دهه‌های اخیر، بار دیگر مسئله‌ی زن را به مرکز صحنه آورده است. زن ایرانی دیگر نمی‌خواهد صرفاً درباره‌ی آزادی بشنود. می‌خواهد آزادی را زندگی کند.

می‌خواهد در خیابان، دانشگاه، کارخانه، خانه، رسانه، هنر و سیاست، خودش درباره‌ی خودش تصمیم بگیرد.

این همان نقطه‌ای است که تاریخ، نه در روایت، و نه در آرزوهای زیبا، که در واقعیتِ سرسخت جامعه امروز آزموده می‌شود. 

از این منظر، مسئله‌ی زن در تجربه‌ی مجاهدین را نمی‌توان تنها با چند عنوان اداری فقط توضیح داد؛ با درصد عضویت، تعداد مسئولان یا ترکیب شوراها. اینها نشانه‌اند، نه تمام ماجرا. تمام ماجرا در جایی عمیق‌تر اتفاق می‌افتد: در ذهن انسان. در لحظه‌ای که مرد می‌پذیرد زن می‌تواند رهبر او باشد. در لحظه‌ای که زن خود را نه «استثنا»، بلکه  صفی صاحب صلاحیت می‌بیند. در لحظه‌ای که رابطه‌ی زن و مرد از رابطه‌ی «فرمان‌دهنده و فرمان‌بر» به رابطه‌ی دو انسان مسئول تغییر می‌کند. و شاید انقلاب واقعی همیشه از همین‌جا آغاز می‌شود. از جایی که انسان، تصویری را که قرن‌ها درباره‌ی خودش به ارث برده، کنار می‌گذارد.

شصت‌ویک سال پس از تأسیس سازمان مجاهدین خلق ایران، مسئله‌ی زن و تحقق هژمونی زنان را باید نه به‌عنوان یک فصل فرعی در تاریخ، نه یک موفقیت ساده‌ی تشکیلاتی و نه حتی صرفاً یک تجربه‌ی سیاسی، بلکه به‌عنوان یک دستاورد سرنوشت‌ساز و تاریخی برای تمام زنان ایران به نظاره نشست.

این تجربه شکوهمند اثبات کرد که یک جنبش انقلابی می‌تواند همان رهایی و آزادی را که برای سراسر جامعه می‌خواهد، ابتدا در مناسبات و مناسبات قدرتش جامه‌ی عمل بپوشاند. مجاهدین خلق نشان دادند که آزادی زن یک شعار انتزاعی نیست، بلکه در دست‌یافتن زنان به عالی‌ترین سطوح رهبری و هژمونی معنا می‌یابد؛ آغازی بر این حقیقت که انسانی که علیه سلطه می‌شورد، نخست سلطه و مناسبات کهنه را از درون خویش بزداید.

زنان در این مسیر پرتلاش، از حاشیه به متن آمدند، اما با نفی مرزهای سنت و سلطه، جغرافیای قدرت را از بنیاد تغییر دادند. این نه فقط تاریخ یک سازمان، بلکه الگویی تحقق‌یافته و دستاوردی درخشان برای فردا و آینده‌ی زنان ایران است. مسئله دیگر این نیست که آیا زن اجازه دارد وارد تاریخ شود. او وارد شده است. مسئله این است که وقتی وارد شد، آیا اجازه خواهد داشت تاریخ را تغییر دهد؟ از همین‌جا راه آینده آغاز می‌شود. زیرا آزادی زن فقط یکی از فصل‌های آزادی نیست. آینه‌ی آن است. جامعه‌ای که در این آینه به زن نگاه می‌کند، در واقع دارد چهره‌ی خودش را می‌بیند.

اگر زن هنوز باید برای حقِ تصمیم گرفتن اجازه بگیرد، آزادی هنوز ناتمام است. اگر زن بتواند مسئولیت بپذیرد، رهبری کند، خطا کند، بیاموزد و تصحیح کند، انتخاب کند و انتخاب شود، آنگاه چیزی در مناسبات انسانی تغییر کرده است که از یک قانون و یک بخشنامه بسیار بزرگ‌تر است. دیوار فرو ریخته است.

مسیری که مجاهدین آمدند، نشان داد که فرو ریختن دیوار، پایان راه نیست. بعد از دیوار، باید راه ساخت. دشوارترین پرسش در آغاز همین است: آیا می‌توان راهی ساخت که در آن زن برای انسان بودن، برای آزادی، و برای رهبری، دیگر مجبور نباشد از کسی اجازه بگیرد؟ پاسخ مجاهدین آری است. به شورای مرکزی و انتخاب چند باره مسئول اول مجاهدین بنگرید! انسان، سرانجام شکوه قله رهایی را از دور می تواند ببیند!!