از فریب تا واقعیت: نقدی قاطع بر ادعاهای عوام ‌فریبانه سلطنت ‌طلبان وپادشاهی‌خواهان (۳)

ابوذرغفاری

توضیح: این مقاله ادامه دو مقاله قبلی است. در مقاله اول مقدمه ودر مقاله دوم ادعای سلطنت طلبان در مورد مدرنیزه سازی، توسعه وپیشرفت در دوره پهلوی مورد بررسی ونقد قرار گرفت. در این مقاله به مقوله آزادی، که آن ها مدعی وجود آن در دوره پهلوی هستند، پرداخته می شود.

مقاله سوم: تحلیل ادعای سلطنت طلبان وپادشاهی خواهان مبنی بر وجود آزادی در دوره پهلوی

یکی از ستون‌های تبلیغاتی سلطنت ‌طلبان این ادعاست که «در زمان پهلوی آزادی بود» یا «به اندازهٔ کافی آزادی وجود داشت». این ادعا هم از نظر تاریخی وهم از منظر نظری ادعای کاملاً نادرست و متناقضی است.
در ادامه به طور مستند و تحلیلی به رد این ادعا پرداخته می شود:

۱. تعریف دقیق آزادی (برای جلوگیری از مغلطه)

آزادی سیاسی: حق تشکیل حزب، حق مطبوعات آزاد، امکان برگزاری انتخابات آزاد ورقابتی، آزادی بیان، تجمع و تشکل.

آزادی مدنی: امنیت قضایی، منع شکنجه، محاکمهٔ عادلانه، حقوق برابر در برابر قانون.

حالا سؤال ساده: آیا این‌ها در دورهٔ رضا شاه و محمدرضا شاه وجود داشت؟

۲. واقعیت دورهٔ رضا شاه (۱۳۰۴-۱۳۲۰)

تعطیلی وسرکوب احزاب مستقل، حتی حزب کمونیست ایران (که تازه شکل گرفته بود) به‌ شدت سرکوب شد.

مجلس شورای ملی عملاً دست ‌نشاندهٔ دربار بود و انتخابات کنترل و دست‌ کاری می‌شد.

مطبوعات منتقد مرتب توقیف وسانسور می‌شدند؛ بسیاری از روزنامه ‌نگاران زندانی یا تبعید شدند.

روشنفکرانی چون فرخی یزدی ودکتر تقی ارانی به زندان افتادند؛ بسیاری از مخالفان سیاسی زیر شکنجه یا در زندان جان دادند.

نتیجه: «آزادی» در دورهٔ رضا شاه به معنای واقعی وجود نداشت؛ حتی نهادهای نیم‌بند مشروطه که از انقلاب ۱۲۸۵ به‌جا مانده بود، عملاً نابود شد.

۳. واقعیت دورهٔ محمدرضا شاه (۱۳۲۰– ۱۳۵۷)

۱۳۲۰–۱۳۳۲: در سال‌های ابتدایی سلطنت به‌دلیل ضعف حکومت و حضور نیروهای متفقین، فضای نسبتاً باز سیاسی وجود داشت: احزاب آزاد بودند، مطبوعات شکوفا شد.
اما پس از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ همه‌چیز تغییر کرد:

جبهه ملی و حزب توده به شدت سرکوب شدند.

بسیاری از فعالان سیاسی دستگیر، تبعید یا اعدام شدند.

ساواک در سال ۱۳۳۵ تاسیس شد و به‌عنوان سازمان امنیتی و اطلاعاتی، به شکلی مخوف به همه جا و همه چیز چنگ انداخت و نظارت و سرکوب گسترده علیه روشنفکران، دانشجویان، نویسندگان، شاعران و مخالفان را اعمال کرد.
تحت نظارت ساواک صدها زندانی سیاسی با شیوه های بسیار غیر انسانی، به شدت و به مدت طولانی شکنجه شدند و ده ها نفر زیر شکنجه جان خود را از دست دادند. تعداد زیادی از این شکنجه شده گان وشاهدان عینی این شکنجه ها، به عنوان اسناد زنده ومعتبر، هنوز در قید حیات هستند وآثار وعوارض آن شکنجه ها را همچنان با خود حمل می کنند.
حتی برخی از این زندانیان پس از آزادی از زندان در سال۵۷ به دلیل شدت شکنجه های اعمال شده بر آنان وضربات مکرری که به سر و مغز آنان وارد شده بود، در سال های بعدی جان سپردند. از جمله این افراد می توان از غلام رضا اشترانی معلم آزادیخواه ومبارز نام برد که به مدت سه وسال و هشت ماه به طور مستمر و بی وقفه در کمیته مشترک تحت بازجویی و شکنجه های شدید و وحشیانه قرار داشت. تهرانی شکنجه گر معروف ساواک در دادگاهش به شکنجه های اعمال شده بر وی، با صراحت و روشنی اعتراف نمود.

گزارش‌های متعدد حقوق بشری و بین‌المللی (عفو بین‌الملل و…) در باره وضعیت ایران، در دههٔ ۷۰ میلادی مملو از شواهد اعدام، شکنجه، بازداشت خودسرانه، دادگاه‌های غیرعادلانه وفقدان آزادی بیان است.

انتخابات مجلس وسنا کاملاً فرمایشی بود. نمایندگان یا از سوی دربار انتخاب می‌شدند یا زیر فشار و تقلب گسترده وارد مجلس می‌شدند.
از ۱۳۳۲ تا ۱۳۵۷ هیچ حزب مستقل واقعی اجازهٔ فعالیت نداشت؛ در نهایت هم با تاسیس «حزب رستاخیز» در سال ۱۳۵۳ و اجباری شدن آن، سیاست تک حزبی با زور سرکوب در جامعه اعمال گردید. حتی اندک احزاب وابسته به رژیم و دربار نیز، که کاملا تحت کنترل ساواک بودند، منحل شده و پس از اعلام تشکیل “حزب رستاخیز” به دستور شخص محمدرضا شاه، همه احزاب و سندیکاهای فعال و وابسته به خود نظام شاهنشاهی هم مانند حزب ایران نوین، حزب مردم، حزب پان‌ایرانیست، حزب سومکا و حزب ایرانیان موظف شدند به حزب رستاخیز بپیوندند.
بدین وسیله، آخرین گام توسط محمدرضا شاه در راستای حذف کامل تکثر سیاسی و تعدد احزاب برداشته شد. شاه به طی یک سخنرانی به طور رسمی اعلام کرد که:
“در دنیا احزاب همدیگر را می‌زنند، در نتیجه ما تنها یک حزب می‌زنیم. هر کس هم نمی‌خواهد از ایران برود!”

با این اقدام دیگر هیچ بستر وهیچ ظرف سیاسی برای ابراز نظر وعقیده، بیان انتقادات واعلام اعتراضات از سوی نیروهای مخالف دولت یا توسط آحاد جامعه وحتی از طرف دسته جات درونی خود دولت و دربار، که تضادها و اختلافاتی با یکدیگر داشتند، باقی نماند و با یکدست و یکپارچه شدن سیستم و ابزار سرکوب، فضای سیاسی جامعه به طرزی بی شکاف و تمام عیار بسته و مسدود گردید.

در نتیجه، هرچه بود، در دوره محمدرضا شاه «آزادی» و “دموکراسی نبود”، بلکه فضای امنیتی واختناق وسرکوب شدید وسرکوب اندیشه ها بر سراسر جامعه حکمفرما بود.

وبه قول ویکتور هوگو:
«هیچگونه آزادی در جایی که آزادی اندیشه سرکوب شود، وجود ندارد.»

۴. چرا بعضی‌ها تصور «آزادی» از دوره پهلوی دارند؟

چون به طور واقعی نسبت به رژیم کنونی وضعیت برخی آزادی‌های فردی (پوشش، سبک زندگی شهری، موسیقی، سینما) بازتر و بهتر بود و این تصور از مقایسه نابجا و چوب کبریتی میان این دو حکومت انگاشته می شود.
اما این زاویه ورود به مسئله،که برای وجود یا عدم وجود آزادی و دموکراسی در یک جامعه بین دو دیکتاتور و کمیت و کیفیت عملکرد آن ها مقایسه صورت پذیرد، اساسا یک سبک و روش غیر علمی و سفسطه گرایانه‌ می باشد و در هیچ منطقی نمی گنجد.
یعنی که با سنجش کم و زیاد بودن سطح و یا میزان گستردگی دامنه اختناق و سرکوب، نمی توان به وجود و یا عدم وجود آزادی در یک‌ جامعه راه برد بلکه معیار و محک واقعی و اصلی در تائید وجود آزادی در یک حکومت، میزان پایبندی به ارزش های دموکراتیک و عدم نقض حقوق اولیه انسان ها و از همه مهمتر حق انتخاب آزاد و برخورداری از اندیشه آزاد برای همه آحاد جامعه می باشد.
چهت ساده سازی و درک بیشتر و بهتر این مفهوم در ادامه چند مثال آورده می شود:

مثال‌های روزمره

در عالم مقایسه اگر دو بشقاب غذا جلوی کسی گذاشته شود که یکی با ۱۰ قاشق سم کشنده ودیگری با ۵ قاشق ترکیب شده باشد، آیا می توان گفت بشقابی که سم آن کمتر می باشد سالم است و مسموم کننده نیست؟!
جواب بدیهی است، هرگز، خوردن دومی شاید کمی دیرتر باعث مرگ بشود، اما همچنان مسموم کننده و مرگ‌آور است. یعنی که هیچ‌کدام «سالم» نیستند.
یا اگر در یک زندان یک شکنجه گر با کابل بزند و دیگری با مشت و لگد، یا این که یکی ۱۰۰ تا شلاق و دیگری ۲۰۰ تا بزند آیا می توان نتیجه گرفت که اونی که ۱۰۰ تا زده شکنجه گر نیست و آدم «مهربون» یا «عادلی» محسوب می‌شود؟
پاسخ بسیار روشن هست. در هر دو حالت آزادی وحقوق انسانی زندانی نقض شده و هر دوی آن ها شکنجه گر هستند.

مثال‌های اجتماعی وسیاسی

روزنامه‌نگاری

در حکومت پهلوی اگر روزنامه‌ها به شاه یا خاندان سلطنتی می‌تاختند، توقیف وسانسور می‌شدند. در رژیم فعلی هم مشابهش هست، فقط با شدت و گستردگی بیشتر. ولی در هر دو حالت «آزادی مطبوعات» وجود نداشته وندارد، و صرفاً حیطه و دامنه‌ سرکوب فرق می‌کند..

انتخابات

در زمان پهلوی شاه، نخست‌وزیر ومجلس رو عملاً خودش تعیین می‌کرد و این کار به طریق انتصابی صورت می گرفت.. در این رژیم هم شورای نگهبان و ولی‌فقیه این کار را می کنند. بنابراین در هیچکدام «انتخابات آزاد» نبوده است، فقط شکل ظاهریش متفاوت می باشد.

آزادی بیان

در حکومت قبلی، گفتن “مرگ بر شاه” مساوی با زندان بود. امروز هم گفتن “مرگ بر رهبر” مساوی با زندان است. تفاوت فقط در این است که الان حتی حجاب اجباری ومداخله در زندگی خصوصی هم اضافه شده، اما اصلِ نبود آزادی تغییری نکرده ودر هر دو یکسان است.

در واقع امر، دو حکومت دیکتاتوری درست مثل دو زندان هستند که فقط ممکن است در یکی غذای زندانی کمی بهتر و هوای آزاد کمی بیشتری وجود داشته باشد اما در دیگری حتی غذا بی کیفیت و یا مسموم و هوای تازه‌ای وجود نداشته باشد.. آنچه که مسلم است هر دو زندان هستند و در هیچ‌کدام، «آزادی» به معنای واقعی وجود ندارد. در این امر هیچ تردیدی نیست که زندان با‌پنجره وزندان بدون پنجره هر دو زندانند.

پس موضوع اصلی این نیست که کدام حکومت کمتر یا بیشتر سرکوب کرده، بلکه مسئله پایه ای و اساسی این است که یک‌حکومت به چه میزان به قوانین و ارزش های دموکراتیک و آزادی‌خواهانه پایبند بوده و به آن عمل یا آن را نقض کرده است.

نتیجه قاطع، منطقی و تردید ناپذیر این است که آنچه در وراء و  فرای آزادی های نسبی فردی دوره پهلوی به طرزی چشمگیر رخ می نمود و وجود عینی و مادی داشت، عدم وجود آزادی‌های سیاسی و مدنی بود.

واقعیت ژرف دیگری هم که در عمق این مسئله نهفته می باشد این است که گرچه آزادی‌های فردی در سطح سبک زندگی برای یک جامعه فی النفسه ضروری و لازم هستند اما هرگز نمی تواند جایگزین آزادی های سیاسی و مدنی، به عنوان مبنا، پایه و اسکلت بندی اصلی آزادی در آن جامعه، گردد.
نقش و کارکرد آزادی های سیاسی و مدنی در حیات یک جامعه درست مثل نقش و اهمیت آب و هوا در زیست و حیات یک انسان است که بدون آن یک جامعه، همان طور که وقایع بعدی در جامعه ایران نشان داد، از حیات پایدا ی برخوردار نخواهد بود و نمی تواند به حیات قبلی خود ادامه دهد. در حقیقت اگر آزادی سیاسی ومدنی نباشد، آزادی های فردی، حتی اگر وجود داشته باشد، در جایگاه واقعی خود قرار ندارند. به عبارت دیگر، آزادی های فردی هم در صورتی که متکی به آزادی سیاسی و مدنی باشند، معنای واقعی پیدا می کنند. پایدار خواهند بود وقطعا از عمق و کمیت و کیفیت دیگری برخوردار خواهند شد.

به عنوان مثال، اگر آحاد یک جامعه بتوانند در کافه بنشینند و موسیقی گوش دهند یا هر لباسی را دوست داشته باشند بپوشند، هر چیزی هم میل دارند بخورند و بنوشند و…،ولی نتوانند انتقادات و اعتراضات شان را بیان کنند، آزادانه مطالعه کنند، روزنامهٔ مستقل منتشر کنند، حزب تأسیس کنند یا دولت را نقد کنند، این که معنیش آزادی نیست.. رژیم پهلوی دقیقاً این نوع «آزادی نمایشی» را برای طبقهٔ متوسط شهری می‌گذاشت تا برای خود مشروعیت بخرد، ولی در سطح سیاسی همه‌چیز به شدت بسته بود و هر ندای انتقادی و هر صدای آزادی خواهی درجا و به مخوف ترین شکل ممکن در نطفه خفه می شد.

اسناد و شواهد و نیز خاطرات و گفته های تعدادی از وزرای خود دربار پهلوی مانند اسدالله علم و داریوش همایون و… دال بر این است که حتی در دولت ودر خود دربار نیز همه تصمیم گیری ها را خود شخص شاه، آن هم به غیر دموکرات ترین صورت ممکن، اتخاذ می کرده و همه اختیارات به طور کامل در حیطه او بوده است. وزراء و مشاوران و… اختیارات چندانی نداشته و از اجازه هیچگونه تصمیم گیری جدی در امور دولتی و سیاسی برخو دار نبوده اند.

۵. آزادی یک مقوله یکپارچه است ونه یک پدیده منفک و مجزاء

اگر آزادی فقط در حوزهٔ فردی باشد (مثلاً پوشش، تفریح) اما در عرصهٔ سیاسی نباشد، نتیجه‌ اش «آزادی‌های مصرفی بدون حق مشارکت» است.

آزادی واقعی زمانی معنا دارد که هم آزادی مدنی وهم آزادی سیاسی فرآهم باشد.

همان‌طور که آیزایا برلین یا آمارتیاسن توضیح داده‌اند، آزادی منفی (نبود محدودیت در برخی رفتارها) بدون آزادی مثبت (حق انتخاب سیاسی و مشارکت در سرنوشت) ناقص است و در نهایت شکننده و وابسته به ارادهٔ دیکتاتور است.

به عبارت دیگر، همان‌طور که هوای نصفه قابل تنفس نیست، آزادی نصفه ونیم بند هم هرگز به مفهوم آزادی نمی باشد.

۶. نتیجهٔ قطعی

ادعای «وجود آزادی در دوران پهلوی» یک مغالطهٔ دوگانه است:

یا به آزادی‌های فردی سطحی ومحدود اشاره می‌کنند، که ربطی به آزادی سیاسی ندارد.

یا به سال‌های ۱۳۲۰–۱۳۳۲ اشاره می‌کنند که اتفاقاً محصول ضعف شاه بود ونه انتخابِ آگاهانهٔ او وتازه همان آزادی نیم‌بند هم بعد از کودتای ۳۲ سرکوب شد.

تجربهٔ تاریخی ایران نشان می‌دهد که سلطنت به‌ ویژه در قرن بیستم، به‌ جای ایجاد ثبات، در نهایت بحران مشروعیت آفرید و با اعتراض گستردهٔ مردم سرنگون شد. انقلاب ۱۳۵۷ نه فقط یک تغییر سیاسی، بلکه اعلام پایانِ پذیرش سلطنت به‌عنوان شکل یگانهٔ حاکمیت بود. افزون بر این، وابستگی خارجی وسرکوب داخلی، سلطنت را از پایگاه اجتماعی تهی کرد.

بنابراین نه رضا شاه ونه محمدرضا شاه، هرگز آزادی به معنای دموکراتیک آن را برقرار نکردند؛ برعکس، هر دو حکومت استبدادی بودند وتمامی نهادهای آزادی‌خواهانه از جمله مشروطه را تعطیل یا سرکوب کردند. همه ایرانیان می دانند که نظام پهلوی اساسا (به خصوص بعد از تاسیس حزب رستاخیز) یک نظام تک حزبی بود.
از طرفی معنای ساده، روان و سلیس دموکراسی  و آزادی در یک کلام چیزی نیست جز تکثر و تعدد احزاب. پس این حرف واین ادعا که در دوره پهلوی آزادی و دموکراسی وجود داشته، هیچ پایه ای در واقعیت ندارد و هیچ منطقی بر آن حاکم نیست.

به قول فروغ فرخزاد:
«هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودالی می‌ریزد، مرواریدی صید نخواهد کرد.»
واین یعنی که ازمحدودیتودیکتاتوری،هیچگاهآزادیواقعیبهدستنمی‌آید.

بیان این ادعا که در دوره پهلوی آزادی بوده، اگر از زاویه تحریف و سفید شویی تاریخ و انگیزه ها و تمایلات دیکتاتور مآبانه و نیز از موضع ضدیت و کینه توزی با آزادی و دموکراسی نباشد، بی تردید به دلیل ناآگاهی و عدم اطلاع از تاریخ و وقایع تاریخی است و لاغیر.

اما امروز ایران جامعه‌ای جوان و به‌شدت متصل به فضای دیجیتال است و ۷۳ میلیون کاربر اینترنت دارد. نسل نو از منابع اطلاعاتی متنوع استفاده می‌کند. چنین فضایی، پذیرش یک نظام وراثتی غیرپاسخگو را دشوار می‌کند. در عصر شفافیت و مشارکت شهروندی، مردم انتظار انتخاب ‌پذیری و شایسته ‌سالاری دارند، نه انتقال قدرت صرفاً بر اساس نسب خانوادگی.

و خوشبختانه نسل جوان، شجاع و آگاه ایرانی، به دلیل دسترسی به اطلاعات وسیع، کاملا به مفاهیم دموکراسی و دیکتاتوری و کارکردهای هر یک اشراف دارد و با برخورداری از توان و قدرت تشخیص سیاسی بالایی که ‌کسب کرده، به خوبی می تواند این دو مفهوم و نیز افراد و سازمان ها یا احزاب معتقد به هر دوی آن ها را تمییز داده و از یکدیگر تفکیک نماید. این ویژگی نسل نو، راه بند و‌مانع جدی در برابر هرگونه استبداد ودیکتاتوری خواهد بود. زیرا که پدیده آگاهی در یک جامعه پایه ومبنای اصلی وتعیین کننده برقراری دموکراسی وآزادی در آن جامعه است. بنابراین،.نسل جوان، هشیار و بیدار کنونی هرگز فریب این گونه ادعاهای واهی و پوچ را نخواهد خورد و همین امر بشارت دهنده و نوید بخش فردایی روشن و آزاد در وطن زیبای مان، ایران عزیز، می باشد.

به امید آن روز که چندان دیر هم نیست.

پیش به سوی ایرانی آزاد ودموکراتیک