ابوذر غفاری
این روزها بسیاری در گفتگوهای روزمره تكرار میکنند که «من سیاسی نیستم» یا «با سیاست کاری ندارم». این جمله به ظاهر ساده، در جوامعی که آزادی و دموکراسی در آن نهادینه است شاید بیشتر بیانگر یک ترجیح شخصی باشد. اما در جوامع استبدادی وسرکوبگر، ادعای غیرسیاسی بودن نه تنها توهمی بیش نیست، بلکه درعمل به معنای پذیرش وضعیت موجود است.
برای بسیاری، این جمله نوعی سپر روانی است وراهی برای فاصله گرفتن از اخبار تلخ وشرایط طاقت فرسای جامعه. اما حقیقت این است که در جامعهای استبدادی، سیاست همه جا حضور دارد. در خانه، در خیابان، در مدرسه، در دانشگاه، در نان ومعیشت، در شادی وغم. بنابراین «غیرسیاسی بودن» در چنین فضایی چیزی جز توهم یا خودفریبی نیست.
در این رابطه، پرسش اساسی این است: آیا در جامعهای استبدادی، اصلاً میتوان غیرسیاسی بو د یا بهتر بگوییم، آیا سیاست گریزی خود شکلی از سیاست ورزی منفعلانه نیست؟

برتولت برشت، نمایشنامه نویس وشاعر آلمانی، پاسخی قاطع به این پرسش داده است. او میگوید:
”بزرگ ترین نادانی، بیتفاوتی سیاسی است. چرا که هر چیزی در زندگی روزمره سیاسی می باشد. بیسوادان سیاسی نمیدانند که همه چیز، از قیمت نان گرفته تا اجاره خانه، نرخ دلار، دارو و حتی روابط عاطفی، به سیاست مربوط می شود. کسی که میگوید سیاست به من ربطی ندارد، در واقع میپذیرد که دیگران سرنوشت او را تعیین کنند”.
این سخن به روشنی نشان میدهد که حتی ابتداییترین نیازهای انسان در بطن خود سیاسیاند. وقتی تصمیمات یک حکومت تعیین میکند چه بخوریم، چه بپوشیم، کدام موسیقی را بشنویم و حتی چگونه فکر کنیم، چگونه میتوان ادعا کرد که ”سیاسی نیستیم”؟
این گفته همچنین عصاره این حقیقت بزرگ است که آنچه ما «زندگی روزمره» مینامیم، نه امری دور وجدا از سیاست بلکه سراسر در تار و پود تصمیمات سیاسی تنیده شده است.
پر واضح است که این سخن واین مضمون، در رابطه با جوامعی که دیکتاتوری های معمول بر آن ها حاکم هستند، قطعا مصداق دارد. حالا وقتی به ایران کنونی ودیکتاتوری “ولایت فقیه”، که حتی جزئیات همه امور شخصی وفردی را هم با تیغ سرکوب تحت کنترل گرفته، می رسیم، طبعا اهمیت ومصداق این موضوع ضریب چند برابر می خورد.
سیاست در زندگی روزمره
در ایران کنونی، حاکمیت “ولایت فقیه” تمامی عرصههای فردی واجتماعی را تحت کنترل قرار داده وبه قلمرو اجبار بدل کرده و بر همه شئون جامعه حاکم است. اجبار به حجاب، محدودیت موسیقی وهنر، نظارت ایدئولوژیک بر دانشگاهها ومشاغل، سانسور رسانهها و اینترنت، تحمیل مناسک مذهبی در مدارس و ادارات و کنترل محتوای کتابهای درسی، همگی نمونههایی آشکار از این کنترلاند. در چنین شرایطی، حتی ابتداییترین ترین انتخاب های ساده فردی و سادهترین کنشها رنگ و بوی سیاسی میگیرند و به ناچار معنای سیاسی پیدا می کنند. در این وضعیت انتخاب نوع پوشش، گوش دادن به موسیقی، یا حتی برگزاری یک جشن خانوادگی، فراتر از یک رفتار فردی، به نمادی از اعتراض بدل میشوند.
به همین دلیل، ادعای «غیرسیاسی بودن» در عمل بیمعناست. هر فرد یا ناخواسته تسلیم این مناسبات میشود، یا آگاهانه در برابر آن میایستد. بیعملی نیز خود نوعی موضعگیری است؛ موضعی به سود قدرت حاکم.
توهم بیطرفی
با این حال، تناقض بزرگی در رفتار کسانی دیده میشود که مدام میگویند «من سیاسی نیستم»، اما در عمل ساعتها درباره قیمت دلار، سقوط ارزش پول ملی، فساد مسئولان، روابط وسیاست خارجی یا حتی محدودیتهای اجتماعی بحث میکنند. آنچه آنها نمیدانند یا نمیخواهند بپذیرند این است که تمام این موضوعات ذاتاً سیاسیاند وسکوت یا بیطرفی در برابر آنها خود نوعی موضعگیری سیاسی است، موضعی که به سود حاکمان تمام میشود.
آری، تناقض در همینجاست که اینها همه مسائل سیاسیاند. در حقیقت، کسی که میگوید «بیطرفم» در واقع جانب قدرت حاکم را گرفته است. بیطرفی در شرایط ستم، نه تنها بیطرفی نیست، بلکه نوعی همدستی با ستمگر است.
مشکل اینجاست که بسیاری میخواهند میان زندگی شخصی وسیاست مرزی بکشند، در حالی که در دیکتاتوری واستبداد چنین مرزی وجود ندارد. بی طرفی در شرایط ظلم، همانطور که تجربههای تاریخی نشان دادهاند، نه بی طرفی بلکه پشتیبانی خاموش از ظالم است. سکوت، فضا را برای تداوم سرکوب باز میکند.
پژواک در ادبیات فارسی
در فرهنگ وادب فارسی نیز بارها این حقیقت یادآوری شده است:
سعدی در حکمت جاودانه خود می گوید:
«بنیآدم اعضای یکدیگرند / که در آفرینش ز یک گوهرند»
او با این بیت هشدار می دهد که نادیده گرفتن رنج دیگران، بیتفاوتی به خود ماست.
فردوسی نیز در شاهنامه علت بسیاری از شکستها و فلاکتها را بیخردی و ناآگاهی جمعی میداند:
«به یزدان که گر ما خرد داشتیم / کجا این سرانجام بد داشتیم»
همچنین در یکی از سروده های شاملو آمده که:
”اگر آزادی سرودی میخواند / کوچک همچون گلوگاه پرندهای / هیچ کس به خاطر نمیآورد / که بهایش خونِ عاشقان است”.
فروغ فرخزاد نیز در شعرهایش بارها از سکوت وانفعال بهعنوان مرگ روح انسان یاد کرده است.
این نمونهها نشان میدهد که ادبیات ما نیز همواره بیتفاوتی را نکوهیده و بر مسئولیت اجتماعی انسان و ضرورت اعتراض در برابر ظلم تأکید کرده است.
مسئولیت اخلاقی
از منظر اخلاقی نیز، سکوت و کنارهگیری از سیاست در جوامع استبدادی به معنای چشم بستن بر رنج و ستمی است که هر روز بر میلیونها نفر وارد میشود.
فیلسوفان سیاسی مانند هانا آرنت نشان دادهاند که «شر بزرگ» نه از هیولاهای استثنایی، بلکه از انفعال و بیعملی «انسانهای عادی» زائیده می شود. کسی که میگوید «سیاست به من ربطی ندارد» در واقع راه را برای تداوم استبداد هموار میکند.
بیتفاوتی نه تنها پیامد سیاسی، بلکه بار انسانی واخلاقی هم دارد. سکوت در برابر ظلم به معنای چشمپوشی از رنج دیگران است. برخی از دیگر فیلسوفان سیاسی نیز یادآور شدهاند که جنایتهای بزرگ تاریخ نه تنها حاصل تصمیم ظالمان، بلکه نتیجه سکوت و بیعملی تودههای عادی بوده است. به همین دلیل، هر فرد مسئول است که نقش خود را در برابر قدرت بازشناسد.
امیدواری وشادی وغم = اهرم و مکانیزمی برای اعتراض = یک عمل و اقدام سیاسی
یکی از ویژگیهای شاخص نظام کنونی، ضدیت عمیق با شادی وزندگی است. فرهنگ رسمی، پیوسته مرگ، ماتم و سیاهی را بر جامعه تحمیل میکند و سیاهی، سوگ و مرگ بر تمام عرصههای اجتماعی سایه انداخته است.عزاداریهای رسمی به جامعه تحمیل می گردد، مراسم عروسی و جشنها به شدت محدود میشوند، موسیقی زیرزمینی تلقی میشود، رقص جرم محسوب میشود، و حتی لبخند و شادی عمومی در خیابان به چشم حکومت مشکوک است.
دلیل اصلی این تمامی کارها، فرو بردن افراد جامعه در خودشان وناامید کردن آن ها نسبت به تغییر وآینده ای بهتر می باشد.
در چنین فضایی، امیدواری، شادی کردن، جشن و پایکوبی، آواز خواندن (به خصوص آواز خواندن زنان) از سویی و غم و ماتم و اندوه و در خود فرو رفتن از سوی دیگر، خود به عملی سیاسی بدل می شود و مفهوم سیاسی پیدا می کند. خنده آزادانه، رقصیدن، آواز خواندن، یا برگزاری جشنهای کوچک خانوادگی، همه میتوانند شکلهایی غیر مستقیم از اعتراض وبه نوعی، مقاومت باشند؛ اعتراض ومقاومت در برابر دستگاهی که میخواهد انسانها را در فضای ترس، غم وعزا وانفعال نگه دارد.
در چنین جامعه ای، شادی وامید یعنی انتخاب زندگی در برابر مرگ خواهی ومرگ آفرینی ساختار قدرت وغم و اندوه و ناامیدی یعنی تن دادن و تسلیم شدن به خواسته حاکمیت.
نتیجه گیری
در جامعهای چون ایران امروز، اساسا هیچکس نمیتواند واقعاً «غیرسیاسی» باشد وجایی برای «غیرسیاسی بودن» وجود ندارد. هر انتخاب روزمره، هر رفتار فردی، هر سکوت و بیتفاوتی بار سیاسی دارد. حتی تلاش برای شادی، برای زندگی آزاد وبرای ابراز فردیت، فی النفسه معنایی سیاسی دارد. کوچک ترین انتخابهای روزمره، از پوشیدن لباسی رنگی تا گوش دادن به یک آهنگ، از خندیدن در جمع تا گفتن «نه» به اجبار، همه بار سیاسی دارند. امید و یا ناامیدی نیز از غلظت بالای سیاسی برخوردار هستند و در برانگیختگی انگیزه ها و سمت و سو دادن انرژی ها در جهت نفی شرایط حاکم بر جامعه نقشی تعیین کننده دارند. در چنین وضعیتی، ادعای بیطرفی چیزی جز توهم نیست وکسی که میگوید «من سیاسی نیستم»، در عمل به وضعیت موجود چراغ سبز نشان میدهد.
گفتن این که «من سیاسی نیستم» در چنین وضعیتی چیزی جز خودفریبی نیست. مسئولیت اخلاقی وانسانی تک تک ما ایجاب میکند که آگاهانه موضع بگیریم، زیرا بیطرفی در برابر استبداد به معنای همدستی با آن است.
بله، در چنین شرایطی، هرگز نمیتوان گفت «من سیاسی نیستم»، چراکه پوشیدن یک لباس آزادانه، گوش دادن به یک آهنگ، یا حتی انتخاب رشته دانشگاهی، خود نوعی کنش سیاسی است. بی تفاوتی در برابر این اجبارها، به معنای پذیرش ضمنی آنهاست.
سکوت و بیتفاوتی، در عمل حمایت از وضعیت موجود است. بنابراین، مسئولیت اخلاقی وانسانی ما ایجاب میکند که بپذیریم هر کنش وانتخاب ما بار سیاسی دارد و بیطرفی توهمی بیش نیست.
پس سیاست، چه بخواهیم وچه نخواهیم، در زندگی ما حضور دارد. پرسش اصلی این نیست که «آیا سیاسی هستیم یا نه»، بلکه این است که در برابر قدرت حاکم، چه موضعی اتخاذ میکنیم: تسلیم یا مقاومت، سکوت یا اعتراض، مرگ یا زندگی وعزت و سربلندی یا خفت و خواری.



















