شصت سال نبرد وافتخار – قسمت اول

نعمت فیروزی

به بهانه سالگرد تاسیس سازمان مجاهدین خلق ایران 

تاریخ بشر روایت زنجیرهایی است که همواره بر دست وپای انسان نهاده شده وفریاد دادخواهی که خاموش نشده است. درآغاز، این فریادها پراکنده، فردی و بی‌سامان بود و شورش‌ها با وجود عدالت‌خواهی درونی، به دلیل نبود اندیشه و جمعی منسجم، همچون شراره‌ای زود خاموش می‌شد. شکست‌های پیاپی نشان داد که اراده‌ فردی کافی نیست وباید راه جمعی جست. پیش از عصر روشنگری، مبارزه آگاهی ومعنای علمی نداشت وبیشتر به جنگ برای بقا، نان وگسترش سرزمین محدود می‌شد. به تدریج، قیام‌های ابتدایی جای خود را به کنش‌های سازمان‌یافته دادند: قبایل به اتحادیه بدل شدند، جنبش‌های ناپایدار در قالب نهاد وسازمان شکل گرفتند، ومبارزه از بی‌هدفی به سوی برنامه‌ریزی وتقسیم کار رفت.

با عصر روشنگری، انسان خود را صاحب حق وآزادی یافت. فلسفه جای اسطوره را گرفت و اندیشه‌ قرارداد اجتماعی و حق تعیین سرنوشت، افق تازه‌ای در تاریخ گشود. کم کم مبارزه‌ دارای ویژگی‌هایی مشخص شد: آگاهانه، صاحب اندیشه وتئوری راهگشای عمل، سازمان‌دهی، چشم انداز وهدف. از این پس، مبارزه دیگر جنگ برای غنیمت یا قدرت نبود، بلکه نبردی برای آزادی، برابری وعدالت شد. در این روند، متفکران نقش اساسی داشتند؛ اندیشه‌ آزادی دردست نسل‌های مبارز، ازدل انقلاب‌ها و شکست‌ها پرورش یافت و به‌تدریج به «علم مبارزه» تبدیل شد. علمی که از کمون پاریس تا جنبش‌های استقلال ‌طلبی ومقاومت ضد استعمار، تکامل یافت ومبارزه را به فرآیندی علمی وقانونمند بدل کرد. باور به اینکه تعادل قوا نه فقط با سلاح، بلکه در قلب‌ها واندیشه‌های بیدار واقبال توده ها شکل می‌گیرد، دستاوردی گران قیمت بود. بدین ‌سان، مبارزه دیگر صرفاً جنگ نیست، بلکه هنررهایی وعلم آزادی است. تفاوت بنیادین میان «جنگ‌های پیشامدرن» و «جنبش‌های آزادی ‌بخش مدرن» هم در همین علم مبارزه ومبارزه علمی است. آنجا جنگ برای بقا، نان وگسترش سرزمینی بود، اینجا برای آزادی ونفی ستم.

در بطن همه‌ این جدال‌ها، واقعیتی بنیادی نهفته است: استثمار انسان از انسان. از زمانی که جوامع از برابری ابتدایی فاصله گرفتند وطبقات پدید آمدند، تاریخ به میدان ستیز ستمگران وستمدیدگان بدل شد. مبارزه برای آزادی در این بستر نه فقط آرمانی اخلاقی، بلکه ضرورتی عینی در برابر نظام‌های استثمارگر بود. متفکرانی چون روسو ومارکس نشان دادند که ریشه‌ بی‌عدالتی در ساختارهای اجتماعی واقتصادی است، نه در تقدیر. از این‌رو، مبارزه‌ آزادی‌بخش ناگزیر با مبارزه‌ طبقاتی پیوند خورد؛ چرا که بدون درک این شکاف، هر تلاش رهایی‌ بخش بازتولید همان سلطه‌ پیشین خواهد بود. بنابراین، علم مبارزه چیزی جز شناخت قوانین روابط اجتماعی وسازمان ‌دهی آگاهانه‌ نیروهای مردمی برای درهم شکستن چرخه‌ استثمار نیست. این اصل، نقطه‌ آغاز همه‌ جنبش‌های عدالت‌ خواه و آزادی‌ طلب مدرن و پایه‌ هر مقاومت حقیقی است.

مبارزه سازمان یافته در ایران

ایران سرزمینی ا‌ست که حافظه ‌اش از نبردهای بسیاری انباشته است؛ سرزمینی که در آن بارها میان سلطه‌گران ومردمانش آتش بر پا شده است. از قیام‌های محلی تا شورش‌های ملی، هر واقعه همچون گرهی دیگر بر تاروپود تاریخی بسته شد که بی‌ مبارزه معنا نمی‌یافت. اما این مبارزه در آغاز، بی‌افق وپراکنده بود؛ واکنشی در برابراشغال واستبداد، نه حرکتی آگاهانه در مسیر رهایی. تنها با ورود اندیشه‌های نو در سده‌های نوزدهم وبیستم بود که معنا وصورت مدرن مبارزه در ایران سر برآورد.

مشروطه نخستین نشانه‌ این دگرگونی بود؛ جایی که واژگانی چون قانون، عدالت وآزادی برای نخستین بار به زبان یک جنبش جمعی بدل شد. هرچند شکست‌ها وانحراف‌ها برآن سایه انداختند، اما همان تجربه، آگاهی سیاسی را به رگ‌های جامعه تزریق کرد وزمین تاریخ را برای رویش‌های بعدی آماده ساخت.

پس از آن، نهضت ملی شدن نفت وجنبش‌های دانشجویی وروشنفکری بر صحنه آمدند. هریک شعله ‌ای در برابر تاریکی بودند، اما شعله ‌ای که زود خاموش شد، زیرا رشته ‌ای که مبارزه را به افق می‌بست، هنوز گسسته بود: سازمان‌ یافتگی بر پایه‌ اندیشه‌ای روشن وعلمی. این غیبت، مبارزه را در مدار پایین تر نگاه داشت ومانع از آن شد که به راهی پایدار بدل گردد.

دهه‌ ۱۳۴۰ نقطه‌ چرخش بود. نسلی برخاست که دریافت بدون ساختاری انقلابی، مبارزه تکرار شکست است. آنان به‌ جای واکنش‌های پراکنده، به جست‌ وجوی سازمانی برآمدند که ترکیب ایمان وآگاهی باشد؛ جایی که ایدئولوژی به تشکیلات گره بخورد ونبرد در قالب علم مبارزه مجسم شود.

در این بستر بود که سازمان‌های انقلابی شکل گرفتند ومجاهدین خلق ایران پا به میدان گذاشتند؛ نه صرفاً به ‌عنوان پاسخی به استبداد آن روز، بلکه به ‌مثابه تلاشی برای گشودن افقی دیگر، افقی که مبارزه را از مدار واکنش به مسیر آفرینش و رهایی منتقل سازد..

میان سال‌های ۱۳۲۰ تا ۱۳۴۰، ایران میدان کشاکش جریان‌های گوناگون بود: ملی‌ گرایان، مذهبیون سنتی ونیروهای چپ. هرکدام پرچمی علیه استبداد واستعمار برافراشتند، اما هیچ‌ یک نتوانست مسیر را تا افق رهایی ادامه دهد. شکست نهضت ملی شدن نفت درکودتای ۲۸ مرداد، غیر ملی بودن جریان چپ بخاطر وابستگی، و ناتوانی جنبش‌های مذهبی سنتی در عبور از حصار اندیشه‌ کهنه، و شریک دزد بودن مراجع مذهبی، همه نشان داد که این تلاش‌ها، هرچند پرشور، هنوز در مدار بن ‌بست می‌چرخند.

در سال ۱۳۴۴ سازمان مجاهدین خلق زاده شد. بنیانگذارانش، محمد حنیف‌ نژاد، سعید محسن و اصغر بدیع‌زادگان ـ به‌ روشنی دریافتند، هرحرکت بی‌ تکیه بر آگاهی و ایدئولوژی، دیر یا زود یا به سازش تن می‌دهد یا در شکست فرو می‌پاشد.

 از نخستین دمِ پیدایش، وقتی حنیف‌ نژاد، سعید محسن وبدیع ‌زادگان سنگ بنای سازمان را نهادند، مجاهدین نه صرفاً جمعی ازانسان‌های معترض، بلکه طلایه ‌داران آرمانی شدند که در متن تاریخ ایران، ارتفاعی دیگر گشود. آنان مبارزه با ستم واستثماررا نه تقدیری گذرا، که انتخابی تاریخی ساختند؛ و با صداقت و فدا، حیاتی در کالبد این جنبش دمیدند که همواره آن را زنده و سرشار نگاه داشته است. آنچنان که در توفان‌ها وپاییزهای بی ‌پایان تاریخ ایران، آن نهال به درختی تنومند بدل شد. 

مجاهدین نه زاییده‌ تصادف، که پاسخ به ضرورتی تاریخی بودند:گذاراز شورش‌های ناپایداربه 

مبارزه‌ ای علمی، مسلحانه وآگاهانه علیه سلطنت وحامیان جهانی‌اش. آنان با انضباط تشکیلاتی وتدوین متون نظری، برای نخستین باردر ایران، مبارزه را به ساحت علمی وانقلابی کشاندند. از دل این تجربه، اندیشه ای نو درسپهر سیاسی گشوده شد: مرزی که اسلام انقلابی را با علم مبارزه درهم آمیخت وافقی تازه پیش چشم نسل جوان گشود. از این پس، مبارزه درایران دیگر واکنش نبود؛ راهی بود با مقصد، قانونی بود با قاعده، وامکانی بود برای آفرینش نظمی دیگر.