شعر: فصل طغیان از مجتبی فتحی

mojtabafathiشعر: فصل طغیان

 

من به هنگام طلوع مهتاب

من به وقت خیزش نور ز دشت خورشید

به دل پیچش پر پیچ زمان می نگرم

و چنان مستم و مدهوش

که گویی آنک

فصل جاری شدنم نزدیک است

و از آیین سیاه شبها

آنچنان دلگیرم

که مرا نیست دگر تعریفی

از پس راز نهان

وز پی طاقت بی طاقت

یک اندیشه

به یقین میدانم

به یقین میدانم

که نه سنگی و نه نیرنگی

مانع خشم و خروش رود نیست

رودها جاویدند

و همه ماهی ها

جلوه ی روزنه های خورشید،

و در آن فردای امروز

تو مرا خواهی گفت

از نگاه لحظه هایی پر اوج

از شکوه سرو و بوی یاسها

و نه از جلاد و تیغ و داسها

موجها عریانند

موجها عریانند

دیده را بگشاییم

فصل طغیان است کنون

همتی دیگر کنیم

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: