صلح‌ فروشی دیروز، جنگ‌ فروشی امروز: وقتی تناقض به قاعده تبدیل می‌شود

ابوذر غفاری

دوگانه‌ رسوای نفی مقاومت مردمی وتطهیر خشونت نظامی

افشای یک وارونگی خطرناک

در سیاست، دروغ همیشه با صدای بلند گفته نمی‌شود؛ گاهی در پوشش واژه‌های زیبا وفریبنده عرضه می‌شود. یکی از خطرناک‌ ترین نمونه‌های این وارونگی ویکی از عمیق‌ترین بحران‌های اخلاقی در سیاست، جایی رخ می‌دهد که مفاهیم بنیادین مثل “خشونت” و “انسان‌ دوستی” به‌دلخواه بازتعریف می‌شوند. آنچه امروز از سوی رضا پهلوی وهوادارانش دیده می‌شود، نمونه‌ای روشن از همین وارونگی است وجنگی که ذاتا با ویرانی، کشتار ونابودی همراه است، “بشردوستانه” نام می‌گیرد.

اما مسئله فقط یک واژه نیست؛ مسئله یک تناقض آشکاروتکرار شونده است. همین جریان، تا پیش از این، هرگونه “مقاومت فعال ومردمی” در برابر حکومت را با برچسب “خشونت” نفی می‌کرد ونسخه‌ “خشونت ‌پرهیزی مطلق” می‌پیچید. هر جا سخن از ایستادگی جدی وپرهزینه به میان می‌آمد، ناگهان اخلاق‌گراییِ انتزاعی به میدان می‌آمد تا هرکنش مؤثررا بی‌اعتبار و کم‌اثر کند.

اما امروز چه شده است که همان صداها، در برابر یکی از خشن‌ترین اشکال کنش یعنی جنگ وحمله نظامی نه ‌تنها سکوت نمی‌کنند، بلکه آن را توجیه، تبلیغ وحتی تحسین می‌کنند؟ چگونه است که خشونتِ مردم علیه سرکوب، “نامشروع” خوانده می‌شود، اما خشونتِ سازمان‌ یافته وویرانگر جنگ، “انسان‌دوستانه” معرفی می‌شود؟

واقعیت این است که اخلاقِ کش‌دار؛ هرجا لازم شد، تغییرمی‌کند و صلح‌ طلبانِ دیروز، مفسران جنگِ امروز می‌شوند.

این سکوت در برابررنج و هیاهو درستایش جنگ، تناقضی است که با هیچ بازی زبانی و هیچ هیاهوی رسانه‌ای قابل پنهان کردن نیست.

این دوگانگی، صرفا یک خطای نظری هم نیست؛ نشانه‌ای از بحران در صداقت سیاسی واخلاقی است. وقتی معیارها بسته به موقعیت تغییر می‌کنند، دیگر نمی‌توان از اصول سخن گفت بلکه تنها از مصلحت‌های متغیر وقدرت‌ محور حرف می‌زنیم.

از سوی دیگر، حمایت یا تمجید از حملاتی که به زیرساخت‌های حیاتی وجان غیرنظامیان آسیب می‌زند، پرسشی جدی درباره مفهوم “منافع ملی” ایجاد می‌کند. اگر قرار باشد هر کنشی که به تضعیف یک حکومت منجر می‌شود، حتی به قیمت آسیب گسترده به مردم قابل توجیه باشد، آنگاه مرز میان “دغدغه برای مردم” و “بی‌اعتنایی به رنج آن‌ها” کجا قرار می‌گیرد؟

نقد این رویکرد، به هیچ وجه به معنای دفاع ازساختار قدرت در ایران ونظام منحوس ولایت یعنی مسبب اصلی تمامی مصیبت ها و فلاکت ها نیست؛ بلکه دفاع از یک معیار حداقلی اخلاق است: نمی‌توان همزمان مدعی نفی خشونت بود و درعین حال، خشن‌ترین اشکال آن را، وقتی با اهداف سیاسی همسو است، تطهیر کرد. این تناقض، هرچقدر هم با واژه‌های زیبا پوشانده شود، در نهایت خود را آشکار می‌کند.

جنگ یعنی ویرانیِ زیرساخت‌ها، نابودی سرمایه‌های ملی، ومهمتر ازهمه، قربانی شدن انسان‌هایی که هیچ نقشی در معادلات قدرت ندارند. کودکان، غیرنظامیان، ومردمی که تنها جرم‌شان زندگی کردن در جغرافیایی است که به میدان رقابت قدرت‌ها تبدیل شده. حال، پرسش ساده اما تعیین ‌کننده این است: با چه منطقی می‌توان این واقعیت را “انسان‌دوستی” نامید؟

در جهانی که واژه‌ها به ‌راحتی تحریف می‌شوند، مسئولیت ما این است که معنای آن‌ها را دوباره به واقعیت گره بزنیم. بازی با واژه‌ها، بازی با جان انسان‌هاست. جنگ، جنگ است، با تمام پیامدهای ویرانگرش وانسان‌دوستی باید از دلِ حفاظت ازجان انسان‌ها بگذرد، نه از مسیر توجیه نابودی آن‌ها.

در نهایت، آنچه باقی می‌ماند یک معیار ساده است: هر گفتمانی که رنج واقعی انسان‌ها را به ابزار سیاسی تبدیل کند، نه انسانی است ونه قابل دفاع. جنگ، هر نامی که بر آن گذاشته شود، همچنان جنگ است با آوار، با خون، وبا حقیقتی که هیچ واژه‌ای نمی‌تواند آن را تطهیر کند.