ابوذرغفاری
واقعیتهای تردید ناپذیر یک مرحله نوین
در بررسی پدیدههای سیاسی، همانند سایر حوزههای شناختی، قوانین و اصولی وجود دارند که از ثبات نسبی برخوردارند. این اصول پایدار، برخلاف اخبار روزمره که متغیر، گاه ناقص وحتی بعضاً نادرستاند، چارچوبی قابل اتکا برای فهم واقعیت فرآهم میکنند. با این حال، یکی از خطاهای رایج در تحلیل سیاسی، بهویژه در عصر انفجار اطلاعات و با توجه به پراکندگی خبرها، تکیه بیش از حد بر اخبار روز، دنباله روی کورکورانه از آن و نتیجه گیریهای شتاب زده از آنهاست.
این وضعیت را میتوان با مثال های ساده فیزیکی بهتر توضیح داد:
فرض کنید در حال مشاهده سطح یک رودخانه هستید. امواج، کفها و تلاطمهای سطحی مدام تغییر میکنند و ممکن است شما را به این نتیجه برسانند که جهت جریان دائما در حال تغییر است. اما اگر به عمق نگاه کنید، جریان اصلی آب در یک جهت مشخص و نسبتاً پایدار حرکت میکند. اخبار روز همان امواج سطحیاند، در حالی که اصول تحلیل سیاسی همان جریان عمیق و تعیین کنندهاند.
همچنین فرض کنیم در یک بیابان هستیم. باد هر لحظه جهتش عوض میشود؛ یکبار از شرق، یکبار از غرب. اگر بخواهیم جهت حرکتت را با باد تنظیم کنیم، دائماً سرگردان میشویم و مسیر را گم می کنیم.
اما اگر قطبنما داشته باشیم، جهت اصلی (شمال) ثابت است و ما را به مقصد میرساند.
اصول پایه در تحلیل وضعیت کنونی ایران
برای بررسی و تحلیل دقیق از شرایط کنونی ایران اگر از سطح اخبار عبور کنیم و به لایههای عمیقتر نگاه کنیم، مجموعهای از عوامل نسبتا پایدار قابل شناسایی است:
۱. محدودیت راهبرد جنگ خارجی
شواهد نشان میدهد که اتکای صرف به فشار نظامی خارجی، بهویژه در قالب حملات هوایی، به بنبست رسیده است. تجربههای تاریخی نیز نشان دادهاند که چنین رویکردی بهتنهایی قادر به تغییر ساختارهای سیاسی پیچیده نیست.
۲. ناکارآمدی سرنگونی از طریق بمباران
ساختارهای سیاسی، بهویژه آنهایی که دارای شبکههای امنیتی و ایدئولوژیک هستند، با تخریب فیزیکی زیرساختها لزوما فرو نمیریزند. این وضعیت را میتوان با یک سیستم مکانیکی مقایسه کرد که حتی با وارد شدن ضربات خارجی، تا زمانی که اتصالات داخلیاش حفظ شده، همچنان پابرجاست.
۳. شکست راهبرد مماشات
سیاستهای مبتنی بر سازش و امتیازدهی نیز در بلندمدت نتوانستهاند تغییرات بنیادین ایجاد کنند و عملاً به تثبیت وضعیت موجود انجامیدهاند.
۴. تضعیف نسبی حاکمیت
در عین حال، نشانههایی روشن و تردیدناپذیر از تضعیف نظام نسبت به گذشته، چه در سطح داخلی و چه در تعاملات خارجی قابل مشاهده است تنها یک قلم آن کشته شدن خامنه ای و ده ها تن از فرماندهان نظامی و اطلاعاتی رژیم است.
۵. برگشتناپذیری روندها
تحولات اجتماعی و سیاسی به نقطهای رسیدهاند که بازگشت کامل به وضعیت گذشته غیر ممکن است. این ویژگی در بسیاری از سیستمهای پیچیده دیده میشود و وقتی از یک آستانه عبور میکنند، بازگشت به حالت اولیه بسیار دشوار یا غیرممکن میشود.
۶. تبیین عدم تغییر با خطای استراتژیک، نه قدرت مطلق
عدم تحقق سرنگونی رژیم را نمیتوان به قدرت حاکمیت نسبت داد، این امر محصول و نتیجه منطقی توهم ناشی از برآوردهای نادرست و استراتژی ناکارآمدی است که گویا این رژیم با بمباران و حملات نظامی سرنگون می شود.
۷. اهمیت عوامل جغرافیایی، جمعیتی و ساختاری
ویژگیهای خاص هر کشور، از جمله جغرافیا و جمعیت و ساختارهای نهادی، نقش تعیینکنندهای در مسیر تحولات دارند و نمیتوان الگوهای دیگر کشورها را بهصورت مکانیکی بر آن تطبیق داد.
۸. تمرکز امنیتی بر تهدیدات اصلی از نگاه حاکمیت
و رفتارها و واکنشهای امنیتی معمولا نشاندهنده اولویتهای واقعی یک نظام سیاسی هستند. اعدام های اخیر و سخنان خود سران رژیم خود اشاره به آلترناتیو اصلی و نیروی واقعی و جدی تهدید کننده نظام دارد.
۹. مسیرهای واقعی تغییر رژیم
هرگونه تحول بنیادین در ساختار سیاسی یک کشور، محصول کنش متقابل و درهم تنیدگی مجموعهای از عوامل پیچیده و چندلایه است. تقلیل این فرآیند به یک عامل واحد یا نسخههای سادهانگارانه، ناگزیر به تحلیلهای نادرست و گمراهکننده میانجامد. در چارچوب معادله کنونی ایران، یک واقعیت اساسی و تردیدناپذیر وجود دارد: تحقق سرنگونی این نظام، در شرایط حاضر، تنها از دو مسیر قابل تصور است.
نخست، مداخله خارجی در قالب جنگی فراگیر و لشکرکشی زمینی گسترده، با اعزام نیروی نظامی انبوه و تحمیل هزینههای مالی، انسانی و سیاسی بسیار سنگین.
دوم، استمرار و اوجگیری قیامهای مردمی، در پیوندی ارگانیک میان نیروی پیشتاز و سازمانیافته مقاومت با بستر اجتماعی، و در قالب یک مبارزه قهرآمیز و فراگیر.
بر پایه شناخت ماهیت این نظام و با اتکا به تجربه پرهزینه و خونین چند دهه گذشته، هر راهحل دیگری خارج از این دو مسیر، پیشاپیش فاقد کارایی بوده و در عمل محکوم به شکست است.
بدیهی است بررسی تفصیلی هر یک از این دو مسیر و ارزیابی امکان تحقق آنها، مجالی مستقل میطلبد. با این حال، اشارهای گذرا به آنها برای روشنتر شدن تصویر کلی ضروری است.
در خصوص گزینه نخست، یعنی مداخله نظامی خارجی، تجربه جنگهای عراق و افغانستان نشان داده است که چنین رویکردی، بهویژه از سوی ایالات متحده، نه از منظر اراده سیاسی و نه از حیث ظرفیت عملی، در دستور کار قرار ندارد. افزون بر این، تفاوتهای بنیادین ایران با آن کشورها از حیث جغرافیا، ترکیب جمعیتی، ساختار قدرت و آرایش نیروهای نظامی، هرگونه قیاس مستقیم را از اساس مخدوش میسازد.
در مقابل، در مسیر دوم، یعنی راهحل داخلی، مجموعهای از عوامل تعیینکننده همچنان بهقوت خود باقی است. ریشههای نارضایتی و انگیزههای اجتماعی نهتنها تضعیف نشده، بلکه در پی تحولات اخیر، ظرفیت بروز و تشدید بیشتری یافته و میتواند در بزنگاههای مناسب، بهصورت موجی گسترده و فراگیر سر برآورد. در کنار این بستر اجتماعی، وجود یک نیروی مقاومت سازمانیافته، برخوردار از تجربه و در حال رشد، یعنی سازمان مجاهدین خلق و شورای ملی مقاومت، بهعنوان عامل پیونددهنده و جهتدهنده، اهمیت تعیینکنندهای پیدا میکند؛ نیرویی که در روندی تدریجی، زمینههای لازم برای هر تحول بنیادین را از طریق مبارزهای هدفمند، متشکل و رادیکال فراهم آورده و اکنون به مرحلهای رسیده است که میتواند نقش مؤثرتری در معادلات ایفا کند.
نتیجهگیری
برآیند منطقی مجموعه مباحث پیشگفته به روشنی نشان میدهد که راهحل مسئله ایران و پایان دادن به حاکمیت موجود، نه در سیاست مماشات قابل جستجو است و نه در اتکای صرف به جنگ خارجی. تجربه عملی وواقعی، مسیر دیگری را برجسته میسازد: راهحلی برخاسته از درون جامعه، در پیوند ارگانیک میان نیروی پیشتاز سازمانیافته وعنصر قیام مردمی، در قالب یک مبارزه متشکل و هدفمند.
در این چارچوب، شکلگیری و سازماندهی یک نیروی منسجم و فراگیر، در قامت یک ارتش انقلابی و مردمی، بهعنوان بستر تحقق یک ایران دموکراتیک، جایگاهی تعیینکننده مییابد؛ مفهومی که در اعلام و رونمایی “ارتش آزادیبخش” تجلی عینی پیدا کرده است.



















